<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870</id><updated>2012-01-29T11:36:16.073Z</updated><category term='Bookworm'/><category term='News Junky'/><category term='Cinephile'/><category term='Translator'/><title type='text'>ادبیات كثيف</title><subtitle type='html'>امید نیک‌فرجام
به یاد و احترام باروز، بالارد، دوساد، میلر، ناباکف</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>46</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-6378115468701700321</id><published>2009-01-26T21:08:00.005Z</published><updated>2009-01-27T11:41:34.339Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>ته این خطوط قرمز کوفتی کجاست؟</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هفته پیش خوابگردو چک کردم و &lt;a href="http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1274738&amp;amp;Lang=P"&gt;این خبرو&lt;/a&gt; دیدم، با این عنوان «طنز سال یا چیز دیگر سال؟» محسن پرویز، معاون فرهنگی ارشاد که نمی‌فهمم یعنی چی، می‌گه هر کی جشنواره‌ای ادبی برگزار می‌کنه باید منابع مالی و نحوه‌ی انتخاب آثارو هم اعلام کنه.&lt;br /&gt;ولی من تو این خبر طنزی نمی‌بینم، همش تلخی و زوره. همون طور که از فیلتر شدن هفتان با این که خیلی مسخره‌ست و دلیلی منطقی نمی‌تونه داشته باشه خنده‌م نمی‌گیره.&lt;br /&gt;سه ساله دارن نظارت می‌کنن و همه چیزو درست کردن!، حالا نوبت رسیده به جوایز ادبی حقیر و کوچیک ادبیات مرده‌ی ایران. بابا، چرا دست از سر این ادبیات لاغر و نحیف برنمی‌دارین؟ این ادبیات همین الانشم نابود شده، چند ساله در احتضاره، با تنفس مصنوعی زنده‌ست.&lt;br /&gt;مگه واسه این جوایز ادبی چه قدر پول خرج می‌شه؟ واقعا پول کل جوایز ادبی تو ایران چند درصد بودجه‌ی یه سریال تخمی و جفنگ به‌اصطلاح «فاخر» تلویزیونه؟ مگه تا حالا منابع مالی‌شون پنهون بوده؟&lt;br /&gt;چیه، به این هم می‌خواین گیر بدین و بگین پول‌شون از تو چمدونایی دراومده که از آمریکا رسیده؟ باز پای سازمان سیا و ام‌آی‌سیکس در میونه؟ چیه، آمریکا و انگلیس و اسراییل حالا از راه ادبیات وارد شدن، ما خبر نداریم؟&lt;br /&gt;مگه کتابایی که چاپ می‌شه بعد از گذشتن از فیلتر سانسور شما چیزی هم ازشون می‌مونه که به درد براندازی بخورن؟ مگه مترجما و نویسنده‌ها و ناشرا قبل از شما کم خودسانسوری می‌کنن که بو و خاصیتی در اثرشون بمونه که بعد زبونم لال باعث گمراهی مردم بشه؟&lt;br /&gt;یه هفته‌ست این خبر منتشر شده و من واکنش زیادی بهش ندیدم. اگه کسی دیده، به من بگه تا دلم خوش باشه که هنوز شاخکامون کار می‌کنه، هنوز یه جو غیرت در ما مونده که هر از گاهی هر چند الکن اعتراضی هم بکنیم. شایدم من زیادی مته به خشخاش می‌ذارم، ولی دور نمی‌بینم اون روزو که واسه جوایز ادبی هم مجبور باشیم جواب بدیم، مگه اون جوایز تخمی‌ای‌رو که خود دولت به‌حق یا ناحق به یه عده می‌ده.&lt;br /&gt;دیگه هر کاری می‌کنن با این ادبیات نیمه‌جون، مث هر چیز دیگه، راحت می‌پذیریم، سانسور کرخت‌مون کرده، دیگه تو ذات‌مونه، تو خون‌مونه. دیگه می‌ترسم بچه‌م هم با ژن خودسانسوری به دنیا اومده باشه.&lt;br /&gt;دیگه واسه همه‌مون جا افتاده که هر چی می‌نویسیم قبل از چاپ باید بره ارشاد زیر دست یه عده بی‌سواد و بی‌فرهنگ و منحرف کنترل بشه که مبادا پامونو خدای نکرده گذاشته باشیم رو یکی از این خط‌های قرمز کوفتی که دیگه حساب‌شون از دست‌مون در رفته. دیگه اصلا به فکرمون نمی‌رسه که این کار از بیخ غلطه، کسی حق نداره اینو از ما بخواد، هر کی باشه، هر جا نشسته باشه.&lt;br /&gt;حتما از فردا می‌پذیریم که جوایز ادبی هم باید کنترل بشه، هر کی که اون قدر خودآزاره و سرش درد می‌کنه که می‌خواد جایزه بده با کلی اسناد و مدارک و فاکتورو همه چی بره ارشاد، سر خم کنه که مبادا پول جایزه از تو اون چمدونا دراومده باشه، اونم چه پولی، چندرغاز که برنده‌های بیچاره می‌مونن به کدوم زخم‌شون بزنن!&lt;br /&gt;می‌گین نه، صبر کنین تا ببینیم. اگه فکر می‌کنین خفت و خواری ما حد داره، کور خوندین.&lt;br /&gt;از خودم می‌پرسم که نمی‌شه یه سال این جوایزو به عنوان اعتراض تعطیل کنیم؟ همه با هم یه بار هم که شده کنار بیایم، با هم تصمیم بگیریم، رسما اعلام کنیم که به اعتراض به سانسور، اوضاع نشر، و هزار و یک کثافت‌کاری دیگه هیچ جشنواره‌ای برگزار نمی‌شه و جایزه‌ای هم داده نمی‌شه؟ فکر نکنم این جوایز زپرتی‌رو نشه یه سال تعطیل کرد.&lt;br /&gt;شده حکایت جشنواره فیلم فجر. واسه تن دادن به خفت و خواری مسابقه گذاشتن. سر سینمایی‌ها هزار بلا میارن، باز صداشون درنمیاد، چپ و راست دستورات ریز و درشت آقایونو اجرا می‌کنن که شاید فیلم‌شون تو این جشنواره‌ی قلابی که فقط به خاطر رودرواسی سر پا مونده نشون داده بشه. تازه باز هم فیلم‌شون رو نشون نمی‌دن، باز فیلمی‌رو که واسش زحمت کشیدن، خون دل خوردن تیکه پاره می‌کنن تا نشونش بدن.&lt;br /&gt;باز نشون نمی‌دن، اما سینمایی‌ها هم از رو نمی‌رن، باز فیلم می‌سازن که اونم می‌ره ور دست قبلی. هیچ کدوم هم رضایت نمی‌دن که یه سال اعلام کنن که در اعتراض به این شرایط اسفناک فیلم نمی‌سازیم.&lt;br /&gt;بابا شما که محتاج نون شب‌تون نیستین، میلیون‌میلیون پول درمیارین. عین نویسنده‌ها و مترجم‌ها لنگ اجاره‌خونه و گند و کثافت دیگه نیستین.&lt;br /&gt;ولی سینمایی‌ها از اون کهنه‌کارهاش مث مهرجویی تا پایین پاییناش چی کار می‌کنن؟ انگار این همه خفت و خواری بس نیست، تو سینما راشون نمی‌دن، با کاسه گدایی می‌رن واسه تلویزیون سریال و فیلم می‌سازن. این طوری می‌شه که در عرض فقط سه سال سینمارو نابود کردن، سوت‌تون کردن به زمونه‌ی فیلم‌فارسی ساختن. هیچ فکرشو می‌کردین به این جا برسین؟&lt;br /&gt;سینمایی‌نویس‌ها و مطبوعاتی‌ها یه سال اعلام کنن که تو جشنواره شرکت نمی‌کنن چی می‌شه؟ چی رو از دست می‌دین؟ چه شاهکاری از کف‌تون می‌ره؟ همه هم که ماشالله تو خونه دی‌وی‌دی پله‌یر و جدیدترین فیلمای خارجی‌رو دارین. یه سال بذارین این جشنواره کیری بخوره به زمین گرم، آبروشونو ببرین. بذارین خبرش تو دنیا بپیچه که این جشنواره به‌اصطلاح بین‌المللی تحریم شده.&lt;br /&gt;نه، می‌دونین چی کار می‌کنین؟ باز پیه همه بی‌برنامگی‌هارو به تن‌تون می‌مالین و می‌رین کارت جشنواره می‌گیرین و هر روز از کله صب تا بوق سگ تو سالنای سینما پرسه می‌زنین و اخ و تف می‌کنین که چه قدر اوضاع بده. جشنواره هم که تموم شد همه باز شروع می‌کنین به زر زرای همیشگی تا شب عید که وای، سال به سال دریغ از پارسال، فیلم‌ها بد بود، به جشنواره نمی‌رسید، توقیف می‌شد، سانسور می‌شد و همین طور تا معلوم نیست کی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-6378115468701700321?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/6378115468701700321/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=6378115468701700321' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6378115468701700321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6378115468701700321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_26.html' title='ته این خطوط قرمز کوفتی کجاست؟'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-8407817816736898377</id><published>2009-01-17T14:44:00.007Z</published><updated>2009-01-17T15:38:22.022Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>گفت‌وگو با خولیو کرتاثار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گزیده‌ای از مصاحبه‌ای که از ۱۰ تا ۱۳ ژوییه‌ی سال ۱۹۷۳ در سانیونِ فرانسه انجام شده و در کتاب ایولین پیکون گارفیلد با عنوان «کرتاثار به روایت کرتاثار» (۱۹۷۸) آمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایولین پیکون گارفیلد: بیا کارمان را با چند سوال کلی شروع کنیم. ویژگی نوشته‌های تو بر بستر کار نسلی ادبی در آرژانتین و در آمریکای لاتین چیست؟&lt;br /&gt;خولیو کرتاثار: سوالت تاحدی مبهم است، چون از جنبه‌های مختلف می‌توان متعلق به یک نسل به شمار آمد. به گمانم منظور تو نسلی صرفاً ادبی است. بگذار فعلاً آمریکای لاتین را کنار بگذاریم، چون چشم‌انداز آرژانتین به اندازه‌ی کافی پیچیده است. آدم برای این که تفاوت و ویژگی‌های نسل‌ها را درک کند باید از آن‌ها فاصله بگیرد، چون وقتی که بر بستر یک نسل دست به تجربه‌اندوزی می‌زنی، نمی‌توانی آن را به‌خوبی درک کنی. منظورم این است که وقتی من در سال ۱۹۵۰ شروع به نوشتن یا بهتر بگویم چاپ و انتشار کارهایم کردم به موقعیت و شرایط نسل خود آگاهی نداشتم. می‌توانستم انگشت روی بعضی نقاط قوت بگذارم و بگویم که کدام نویسنده‌ها را در آرژانتین تحسین می‌کنم و از کدام‌ها بدم می‌آید؛ اما معتقدم حالا که بیست و پنج سال از آن زمان گذشته می‌توانم چند کلمه‌ای حرف‌حساب هم در مورد آن نسل بگویم. اولین بخش از کار من صبغه‌ای خیلی‌خیلی روشن‌فکرانه دارد، همان داستان‌های کوتاه من و مثلاً مجموعه‌ی «حیوان‌نامه». اصلاً بی‌راه نیست اگر بگویم که من در دهه‌ی پنجاه بیشتر به پیراسته‌ترین و فرهیخته‌ترین نویسنده‌ها گرایش داشتم و تااندازه‌ای تحت تأثیر ادبیات خارجی یعنی اروپایی و بیشتر از همه ادبیات انگلیسی و فرانسوی بودم. همین جا تا دیر نشده لازم است به بورخس اشاره کنم، چون خوش‌بختانه برای من تأثیر او نه مضمونی یا سبکی، که بیشتر اخلاقی بود. در واقع او به من و دیگران یاد داد که در نوشته‌های خود بسیار دقیق و سرسخت باشیم و فقط چیزهایی را منتشر کنیم که منسجم و کمال‌یافته بودند. اشاره به این نکته از این جهت مهم است که در آن دوره ادبیات آرژانتین قاعده و نظم و انسجامی نداشت. خبری از دقت و باریک‌بینی و نقد کردن خود نبود. مثلاً آدمی استثنایی و فوق‌العاده مثل روبرتو آرلت که از هر نظر در نقطه‌ی مقابل بورخس قرار می‌گیرد اصلاً به چشم انتقاد به آثار خود نگاه نمی‌کرد. البته شاید برای او همین خوب بود، چون ممکن بود نقد کردن خود، نوشته‌های او را عقیم و بی‌حاصل کند. زبان او شلخته و ضعیف است و پر از اشتباهات سبکی. اما در مقابل قدرت و توان خلاقه‌ی عظیمی هم دارد. از این نظر قدرت خلاقه‌ی بورخس کمتر است، اما او این کاستی را با تعمق و پالودگی و اندیشه‌ای جبران می‌کند که از نظر من فراموش‌نشدنی است. بنابراین من خود‌به‌خود به ادبیات بسیار روشن‌فکرانه‌ی آرژانتین گرایش پیدا کردم. اما این حکمی قطعی نیست، چون در همان زمان هوراثیو کیروگا و روبرتو آرلت، نویسنده‌های مردمی کشور، را هم کشف کردم. تو حتماً از تقسیم‌بندی بین گروه‌های فلوریدا و بوئِدو خبر داری. همان زمان نویسنده‌های گروه بوئدو را هم کشف کردم. و چیزی که همین چند لحظه پیش اسمش را گذاشتم «قدرت و توان» سخت بر من تأثیر گذاشت. بنابراین مثلاً کل وجه زندگی در شهر بندری در داستان‌های مجموعه‌ی «حیوان‌نامه» را‌ــ البته نه مستقیماً، که بیشتر از نظر مضامین غنی‌ــ وام‌دار روبرتو آرلت هستم. چون به‌رغم تمام حرف‌هایی که در مورد بوئنوس آیرسِ بورخس زده‌اند‌ــ یعنی یک بوئنوس آیرسِ خیالی و من‌درآوردی‌ــ باید بگویم که این بوئنوس آیرس وجود دارد، اما اصلاً نباید تصور کرد که بوئنوس آیرس فقط همین است. آرلت به دلایل فرهنگی و حرفه‌ای همه چیز را از پایین می‌دید و درک می‌کرد، و بوئنوس آیرسی را می‌دید که می‌شد در آن زندگی کرد و پرسه زد، عاشق شد و رنج کشید، اما بوئنوس آیرسی که بورخس می‌دید شهر تقدیرهای اسطوره‌ای بود و مادری متافیزیکی و ابدیت. پس می‌بینی که جایگاه من در آن نسل که نه از آنِ من، بلکه مال گذشتگان بود در آنِ واحد هم با نوعی پیروی اخلاقی از درس بزرگ بورخس عجین بود و هم با پیروی حسی و جنسی و می‌خواهی اسمش را بگذار اِروتیک از روبرتو آرلت. البته در این زمینه نمونه‌های بسیاری هست، اما فکر می‌کنم این یکی منظورم را برایت روشن می‌کند. دیگرانی هم از نسل من بودند که گاه قدم به راه‌های مشابهی می‌گذاشتند، اما از آن میان هیچ کس را نمی‌شناسم که همزمان این دو قطب مخالف را پذیرفته باشد. مثلاً شبه‌بورخسی‌هایی بودند که ادبیاتی تقلیدی تولید می‌کردند. اما در مواجهه با بورخس بدترین کاری که آدم می‌تواند بکند این است که سعی کند از او تقلید کند. مثل این است که بخواهی از شکسپیِر تقلید کنی. تا جایی که من خبر دارم آن نویسنده‌های آرژانتینی که سعی می‌کردند از بورخس تقلید و نسخه‌برداری کنند و کتاب‌هایی نوشتند پر از هزارتو و آینه و شخصیت‌هایی که خواب می‌بینند که دیگران دارند خواب‌شان را می‌بینند‌ــ می‌دانی دیگر، همان مضامین بورخسی معروف‌‌ــ هیچ وقت چیز ارزش‌مندی خلق نکردند. در مقابل کسانی مثل آرلت و کیروگا که به رویکردی مردمی‌تر گرایش داشتند، بسیاری از آن‌ها آثاری استثنایی خلق کردند. می‌خواهم در این‌جا به مورد خوآن کارلوس اُنِتی اشاره کنم. البته او آرژانتینی نیست، اما ما در امور ادبی بین آرژانتینی‌ها و اروگوئه‌ای‌ها فرق نمی‌گذاریم. کیروگا هم اروگوئه‌ای بود. مردی مثل انتی که درابتدا بیش از همه تحت تأثیر ویلیام فاکنر بود و در آنِ واحد با خیابان‌ها و مردم و مردان و زنان اروگوئه تماس و ارتباط مستقیم داشت شخصیتی داشت که به نظر من از او یکی از بزرگ‌ترین رمان‌نویس‌های آمریکای لاتین را ساخت. انتی کمی سن‌وسال‌دارتر است، اما هر دوی ما می‌توانیم جزء نسلی به شمار بیاییم که به رئالیسم گرایش داشتند و آثاری مهم‌تر از آثار کسانی خلق کردند که فقط در پی وجه صرفاً روشن‌فکرانه و خیالی اسطوره‌شناسی بورخسی بودند. من ناخودآگاه این دو وجه یا خصوصیت را در کنار هم به کار گرفتم، چون مثلاً اگر داستان‌های «حیوان‌نامه» را در نظر بگیری به همان چیزی برمی‌خوری که فکر خیلی از منتقدها را به خود مشغول کرده و حالا دیگر همه از آن خبر دارند، این که داستان‌های من در آنِ واحد هم خیلی رئالیستی‌اند و هم خیلی خیالی و فانتزی. در واقع این خیال و فانتزی از دل موقعیتی بسیار رئالیستی بیرون می‌آید، از بخشی معمولی و روزمره از زندگی آدم‌های عادی. از شخصیت‌های استثنایی و غیرعادی مثل دانمارکی‌ها یا سوئدی‌ها یا گائوچوهای بورخس خبری نیست. نه، شخصیت‌های من بچه‌ها هستند و جوان‌ها و آدم‌های عادی؛ اما در این میان آن عنصر خیالی هم یکهو ظاهر می‌شود. این کاملاً ناخودآگاه برای من پیش آمد. خودم کلی نقد و بررسی انتقادی از کارهایم خواندم تا به آن پی بردم. واقعاً، من هیچ وقت چیزی از خودم نمی‌دانم؛ شما منتقدها هستید که این چیزها را به من نشان می‌دهید و آن وقت است که می‌فهمم. می‌خواهم چیزی بهت بگویم، ایوی. به نظرم من هیچ وقت چیز متفکرانه و روشن‌فکرانه ننوشته‌ام. بعضی از کارهایم به این سو متمایل می‌شوند؛ مثلاً «لِی‌لِی‌بازی» از دل واقعیتی عینی بیرون می‌آید و شخصیت‌ها شروع به حرف زدن می‌کنند، و لاجرم به نظریه‌پردازی روی می‌آورند. خب، من و تو هم الان اگر بخواهیم می‌توانیم کلی نظریه‌پردازی کنیم. اما این همیشه در سطحی پایین‌تر و ثانویه قرار می‌گیرد. در واقع من برای نظریه‌پردازی به دنیا نیامدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: قبلاً طوری از نوشتن داستان‌کوتاه حرف زده‌ای که انگار آن‌ها را مثل روح احضار می‌کنی. همچنین گفته‌ای که مثل مدیوم‌ها عمل می‌کنی. اما خیلی از آدم‌ها می‌توانند چنین احساساتی را تجربه کنند بدون این که داستان‌هایی مثل «تُف شیطان» («آگراندیسمان»)، یا «بزرگ‌راه جنوبی» یا «همه آتش‌ها آتش» بنویسند.&lt;br /&gt;خ‌ک: این همان تفاوت بزرگ بین خلق داستان و نقد داستان است. جوان که بودم به منتقدها احترام می‌گذاشتم، اما راجع بهشان خیلی خوب فکر نمی‌کردم. وجودشان به‌نظر ضروری می‌آمد، اما از نظر من فقط خلاقیت مهم بود. از آن زمان تا حالا خیلی عوض شده‌ام، چون بعد از این که بعضی از منتقدها کتاب‌هایم را بررسی کردند به من کلی چیزها را از خودم و کارم نشان دادند که از آن‌ها غافل بودم. گاه نقد را نوعی خلاقیت درجه‌دو می‌نامند، به این معنا که نویسنده‌ی داستان‌کوتاه نوشتن را از خلأ شروع می‌کند، اما منتقد کارش را با اثری که قبلاً تمام شده آغاز می‌کند. اما این هم برای خود خلاقیت است، چون منتقد هم برای خود منابعی دارد، توان ذهنی و شهودی‌ای که ما نویسنده‌ها از آن بهره‌ای نداریم. در واقع در این‌جا با نوعی تقسیم کار طرفیم. منتقد وقتش را صرف عزا گرفتن بر سر این مسئله می‌کند که آفریننده نیست. برونو [راوی داستان «جوینده»] از این شکایت دارد که مثل جانی نیست؛ اما اگر الان من بخواهم از طرف جانی حرفی بزنم، باید بگویم که او هم تااندازه‌ای از این شکایت دارد که مثل برونو نیست. خودِ من دوست دارم ترکیبی از این دو باشم، حتا برای یک روز از زندگی‌ام هم خالق باشم و هم منتقد. همیشه وقتی کلمه‌ی خالق را به کار می‌برم دچار شرم و خجالت می‌شوم، چون این کلمه از قرن نوزدهم به این سو بار و اهمیتی رمانتیک پیدا کرده؛ به این معنا که خالق شده است یک جور خدای کوچک. اما من دیگر به این نکته باور ندارم. خالق هم آدم زحمت‌کشی است مثل خیلی‌های دیگر. نظام ارزشی یا معیارهایی وجود ندارد که خالق را در جایگاهی بالاتر از منتقد قرار بدهد. منتقد بزرگ و نویسنده‌ی بزرگ بی‌چون‌وچرا در یک سطح واحد قرار دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: تو می‌گویی در «لی‌لی‌بازی» از نظریه یا فلسفه‌ای که تلاش کند واقعیت را دگرگون کند خبری نیست؛ اما با این حال یکی از راه‌ها برای این کار نمایش تجربه‌ی انسانی مضطرب و زجردیده است که واقعیت را آن طوری که هست نمی‌پذیرد. از این نظر این کتاب خیلی بیشتر از یک کتاب فلسفی می‌تواند الگوی جوانان باشد.&lt;br /&gt;خ‌ک: می‌خواهم چیزی بهت بگویم که قبلاً به دیگران هم گفته‌ام. موقع نوشتن «لی‌لی‌بازی» فکر می‌کردم دارم کتابی برای آدم‌های هم‌سن‌وسال خودم می‌نویسم، برای نسل خودم. کتاب که در بوئنوس آیرس منتشر و در آمریکای لاتین خوانده شد، واقعاً از صدها نامه‌ای که به دستم رسید شگفت‌زده شدم، چون از هر صد نامه نودوهشت تا را افرادی خیلی جوان نوشته بودند، حتا در بعضی موارد نوجوان‌هایی که کل کتاب را نمی‌فهمیدند. به هر حال آن‌‌ها طوری به کتاب واکنش نشان دادند که من موقع نوشتنش حتا تصورش را هم نمی‌کردم. اما بیشتر از این حیرت کردم که هم‌نسل‌های خودم هچ چیزش را نمی‌فهمیدند. اولین نقدی که بر «لی‌لی‌بازی» نوشته شد واقعاً توأم با عصبانیت و خشم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: برخلاف تجربه‌ی برخی از رمان‌نویس‌ها، ظاهراً نوشتن صفحات پایانی رمان‌ها برایت سخت نیست.&lt;br /&gt;خ‌ک: فقط شروع کار برایم سخت است، خیلی سخت. دلیلش هم این است که بعضی از کتاب‌هایم واقعاً در جایی که برای خواننده شروع می‌شوند شروع نمی‌شوند. مثلاً «لی‌لی‌بازی» وسط کتاب شروع می‌شود. اولین فصلی که نوشتم درباره‌ی تالیتا بود که آن بالا روی صحنه بود. آن موقع اصلاً نمی‌دانستم که قبل یا بعد از این بخش چه می‌آید. شروع کتاب همیشه برایم خیلی سخت است. مثلاً من «۶۲: جعبه‌ی مدل» را سه بار شروع کردم. نوشتن این کتاب از همه برایم سخت‌تر بود، چون قواعد این بازی خیلی سفت‌وسخت‌اند و من دوست داشتم آن‌ها را رعایت کنم. در واقع در آن کتاب زیاد آزادی عمل نداشتم. یک جور دیگر آزادی داشتم که بعداً کشفش کردم، نه اول کتاب. حتماً برایت گفته‌ام که در داستان «جوینده» چه اتفاقی افتاد. نوشته شدن آن داستان عملاً معجزه بود. منطقی این بود که کلاً گم و نیست‌ونابود شود. ماجرایش را برایت می‌گویم. خبر مرگ چارلی پارکر را که در پاریس خواندم، بلافاصله به فکرم رسید که این همان شخصیتی است که به دنبالش بودم. قبلاً به نقاش و نویسنده فکر کرده بودم، ولی به کارم نمی‌آمدند، چون می‌خواستم شخصیت جوینده زیاد باهوش نباشد، کمی مثل الیویرا که آدم متوسط و حتا میان‌مایه‌ای است، اما در عمق وجودش هم واقعاً میان‌مایه نباشد، چون به هر حال یک جور عظمت یا نبوغ خاص خودش را هم دارد. یک شخصیت متفکر و روشن‌فکر بلافاصله شروع می‌کند به بروز دادن افکار درخشان، مثل شخصیت‌های توماس مان. خلاصه چارلی پارکر که مرد، من که از زیر و بالای زندگی‌اش خبر داشتم فهمیدم که او شخصیتی است که می‌خواهم، مردی با قوای ذهنی محدود اما در عین حال دارای نبوغ در یک زمینه که در این مورد موسیقی بود. کاوش متافیزیکی‌اش را خودم ابداع کردم. بعد نشستم پای ماشین‌تحریر و کل بخشی را نوشتم که وقتی شروع می‌شود که برونو یک شب به هتل می‌رود تا با جانی حرف بزند. بعد ذهنم قفل کرد. نمی‌دانستم چه کار کنم. این طوری شد که آن پانزده‌بیست صفحه چندماهی در کشویم خاک خورد. برای کار برای سازمان ملل به ژنو رفتم و آن کاغذها هم جزء چیزهایی بود که با خودم بردم. یک روزِ یک‌شنبه که در پانسیون تنها و بی‌حوصله بودم، دوباره به آن صفحات نگاهی انداختم. از خودم پرسیدم: «این‌ها دیگر چه کوفتی‌ست؟» همان جا پانزده‌بیست صفحه را دوباره انداختم، نشستم پای ماشین‌تحریر، و کل داستان را دوروزه تمام کردم. اما ممکن بود اصلاً کاغذها را گم کنم. شاید این جواب سوالت در مورد آغاز و پایان کارها باشد. پایان‌بندی برایم سخت نیست؛ اصلاً می‌توانم بگویم خودبه‌خود نوشته می‌شوند. آهنگ و سرعت خاص خود را دارند. کل بخش پایانی «لی‌لی‌بازی» که در دیوانه‌خانه می‌گذرد را فقط در چهل‌وهشت ساعت در حالتی شاید بتوانم بگویم مثل توهم نوشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: اگر قرار باشد فقط پنج کتاب را از آتشی که تمام کتاب‌های دنیا را خواهد سوزاند نجات بدهی، کدام‌ها را انتخاب می‌کنی؟&lt;br /&gt;خ‌ک: این از آن سوال‌هایی است که وقتی ضبط‌صوت روشن است نمی‌شود جواب داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: خاموشش کنم؟&lt;br /&gt;خ‌ک: نه، چون این طوری جوابم خیلی تروتمیز و فکرشده از کار درمی‌آید. کتاب، نمی‌دانم؛ فکر کنم یکی از پنج اثری که نجات می‌دهم یک شعر است، یک شعر از کیتس. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: کدام یکی؟&lt;br /&gt;خ‌ک: یکی از آن‌هایی که دوست دارم، یکی از آن قصیده‌های بزرگ: «چکامه‌ای در باب خاکستردان یونانی» یا «چکامه‌ای برای بلبل» یا «برای پاییز»، همان لحظات بزرگ از بلوغ و پختگی کیتس. حالا که داریم از شعر حرف می‌زنیم، دوست دارم مراثی دوئینوی ریلکه را هم نجات بدهم. اما پنج خیلی عدد چرندی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: می‌دانم عدد بی‌خودی است و خیلی سخت است، ولی دوست دارم بدانم، همین الان.&lt;br /&gt;خ‌ک: خیلی خب. یک کتاب منثور هست که حتماً نجات می‌دهم، «اولیس». به نظرم «اولیس» یک جورهایی برآیند کل ادبیات جهان است. این حتماً یکی از آن پنج کتاب خواهد بود. واقعاً باید به خاطر این جور سوال‌ها حالت را بگیرم. می‌دانی جواب آسکِر وایلد به این سوال چه بود؟ البته کسی که از او سوال کرد سخاوت‌مندتر بود. ازش پرسیدند ده کتابی که نجات خواهد داد چیست. و آسکر وایلد جواب داد: «ببینید، تا حالا که من فقط شش تا کتاب نوشته‌ام».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: خیلی فروتنی کردی که یکی از کتاب‌های خودت را اسم نبردی.&lt;br /&gt;خ‌ک: لازم نیست این کار را بکنم، آن‌ها را همیشه در درونم دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: مارکس چه طور؟&lt;br /&gt;خ‌ک: من داشتم به ادبیات فکر می‌کردم. اما وقتی گفتی کتاب خودم باید به این فکر می‌افتادم، از نقطه‌نظر تاریخی، بله، مارکس و دیالوگ‌های افلاتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: تا حالا چهار تا را انتخاب کرده‌ای. حالا خجالت می‌کشم بپرسم، ولی می‌خواهم بدانم ده سال پیش هم که «لی‌لی‌بازی» را نوشتی همین کتاب‌ها را انتخاب می‌کردی؟&lt;br /&gt;خ‌ک: بله، شاید به‌جز مارکس. چون زمانی که «لی‌لی‌بازی» را نوشتم، به مسائل ایدئولوژی یا سیاسی آن طور که بعداً نظرم را جلب کردند علاقه نداشتم. احتمالاً تنها استثنا مارکس است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: این روزها به کدام نویسنده‌ها بیش از همه علاقه داری؟&lt;br /&gt;خ‌ک: شاید به نظرت عجیب بیاید، ولی این چند سال اخیر بیشتر از ادبیات یا داستان کتاب‌هایی خوانده‌ام درباره‌ی مردم‌شناسی و برخی از گرایش‌ها در روان‌کاوی معاصر که خیلی برایم جالب‌اند، چون به نظرم پرند از امکانات و نکاتی به جالبیِ امکانات ادبیات. و کار دیگری که تمام عمر کرده‌ام و بعد از این هم خواهم کرد خواندن شعر است. از خواندن شعر سیر نمی‌شوم. هیچ کس در هیچ مصاحبه‌ای یا در جایی از من در مورد مضامین شعر نمی‌پرسد، چون همه یک اصل را در نظر می‌گیرند و آن این که من شاعر نیستم، نثرنویسم. در حالی که شعر برای من حکم هوایی را دارد که استنشاق می‌کنم و اگر حسرتی به دلم مانده باشد این است که در کارم فقط با شعر سروکار ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: می‌شود یکی از این دو جمله را برای توصیف کرتاثار انتخاب کنی؟ «زندگی نوشتن است» یا «نوشتن زندگی است».&lt;br /&gt;خ‌ک: «زندگی نوشتن است»، البته که نه. اما «نوشتن زندگی است» نسبتاً درست است. نوشتن جزیی از زندگی است، و در مورد من یک جزء خیلی‌خیلی مهم، شاید حتا مهم‌ترین جزء، اما تمام زندگی‌ام نیست. من از آن نویسنده‌هایی نیستم که کارشان بر همه چیز غلبه می‌کند و باقی چیزها برای‌شان بی‌اهمیت جلوه می‌کند. به نظرم بالزاک تاحدی این طوری بوده، و همین طور بارگاس یوسا. خودش این طور می‌گوید: یوسا برای زندگی کردن فقط یک اتاق می‌خواهد و یک میز و یک ماشین‌تحریر و کلی کاغذ و این که او را به حال خود بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ا‌پ‌گ: اگر نتوانی بنویسی، چه می‌شود؟&lt;br /&gt;خ‌ک: نمی‌دانم، نمی‌دانم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-8407817816736898377?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/8407817816736898377/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=8407817816736898377' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8407817816736898377'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8407817816736898377'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_17.html' title='گفت‌وگو با خولیو کرتاثار'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-6220120974709940235</id><published>2009-01-16T20:21:00.004Z</published><updated>2009-01-17T09:34:28.617Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Cinephile'/><title type='text'>اندر حکایت اخوان کوئن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خب، کتاب کاپوتی هم تموم شد، جونم دراومد با این همه کار و گرفتاری تمومش کردم. کتاب جدیدی نیست، کتاب «درخت شب»رو دادم به نشر چشمه که تجدید چاپش کنن، چون اون ناشر قبلیش پوکید دیگه. بعد یهو ویرم گرفت حالا که قراره تجدید چاپ بشه، بهتره بقیه‌ی داستانای کاپوتی‌رو هم بهش اضافه کنم تا همه داستان‌کوتاهاش تو یه کتاب جمع بشه. خودم دستی‌دستی واسه خودم گرفتاری درست می‌کنم، تنم می‌خاره! ولی به‌جاش الان علاوه بر داستانای کتاب «درخت شب» بقیه داستان‌ها هم اضافه می‌شه، «درخت شب» می‌شه دو برابر و فقط دیگه چند تا رمان کاپوتی می‌مونه که یک یا چند نفر دیگه زحمت‌شونو بکشن. حالا می‌ذارم یه یه ماهی بگذره تا برگردم و ترجمه‌هارو دوباره بخونم و بعد بفرستمش برای چشمه که اونا هم به نوبه‌ی خودشون کتابو واسه مجوز بفرستن همون جایی که عرب نی انداخت. تنها مایه‌ی تسلای خاطر اینه که کاپوتی خیلی وقته ریق رحمتو سر کشیده و دیگه زنده نیست که هی فرت و فرت داستان بنویسه و وقتی که کتاب من مجوز می‌گیره و چاپ می‌شه، یهو ببینیم ای بابا باز از دنیا عقب موندیم و چند تا داستان دیگه هست که هنوز ترجمه نشده.&lt;br /&gt;این طوری می‌رسیم به این کتاب سینمای کوئن‌ها که نشر نی تازه فرستاده بازار. یکی از دوستان پرسیده چرا کتاب قدیمیه و اثری از این فیلمای آخر کوئن‌ها توش نیست. آقاجون، می‌دونی چرا؟ چون اخوان کوئن شعور ندارن صبر کنن وزارت ارشاد تصمیم بگیره که کتاب‌شون چاپ بشه یا نه و هی فیلم می‌سازن، اصلا نمی‌تونن یه مدت کونو آروم بذارن زمین.&lt;br /&gt;این کتابو فکر کنم چهار سال پیش ترجمه کردم، تا ترجمه‌ش تموم شد بیچاره ناشرش پوکید، لطف کرد ترجمه‌رو داد به خودم که بدم به ناشر دیگه، یه مدت دنبال ناشر بودم تا این که رسید به دست نشر نی و یه مدتی هم به دلایلی که نمی‌گم که مبادا به کسی بربخوره طول کشید کاراش تموم شه و بره ارشاد. فکر کنم یه سال و نیم یا حتا دو سال تو اون سولاخی موند تا مجوز گرفت. البته دو سال پیش ویراست جدید کتابو یعنی جدیدترین ویراست‌شو تو لندن گرفتم و دیدم که فقط یه فصل کلی به کتاب اضافه شده که من هم ترجمه کردم و زدم تنگش. چند نفری گفتن نقد و ریویوی این فیلمای جدید کوئن‌هارو از جای دیگه بردارم و اضافه کنم به کتاب، ولی به نظرم کار درستی نیومد، این طوری کتاب دیگه‌ای می‌شد، بکارتش داغون می‌شد، من هم خوشم نمیاد تو کتاب دست ببرم، واسه همین گذاشتم همون طوری باشه.&lt;br /&gt;خوشحالم که باهاش حال کردین، امیدوارم همه حال کنن، خودم هم با اخوان کوئن حال می‌کنم و هم با ترجمه‌ی این کتاب کلی صفا کردم. کتاب خیلی خوبیه، از چند تا منتقد آلمانی با دید اروپایی، خلاصه واسه خودم کلی روشنگر بود، خوب دیدن فیلمای این دو تا مارمولکو، حسابی حلاجی‌شون کردن. چن وقت پیش هم با اجازه‌تون رفتم «لباوسکی بزرگ»رو برای دهمین بار و البته این بار روی پرده دیدم و کلی مسرور شدم، جای هر کی با کوئن‌ها حال می‌کنه خالی!&lt;br /&gt;یکی از دوستان هم در مورد اون لیست رمان‌های برتر نوشته که خودم ترجمه‌شون کنم، تعارف کرده و خیلی لطف داره، من که نمی‌تونم همچین کاری بکنم، کاش می‌تونستم، ولی خداوکیلی عهد کردم بعد از این هر کتابی خواستم کار کنم از تو همین لیست انتخابش کنم. از قضا رمانی که چند وقته شروع کردم یعنی «ماجراهای اگی مارچ» تو این لیست هست، پس سر حرفم هستم، سمت راست تو یکی از این لیست‌های خودم هم نوشتم اسم‌شو برای اطلاع اون مترجم‌های ازخدابی‌خبری که دوست دارن دوباره کاری کنن تا بشینن سر جاشون و گه زیادی نخورن، اگه می‌خوان چیزی ترجمه کنن برن سراغ بقیه کتابای لیست مجله‌ی تایم. فوبی گرفتم به‌خدا، هر کتابی‌رو شروع می‌کنم، همش می‌ترسم نکنه کس دیگه زودتر بفرسته بازار، بس که صابونش خورده به تنم: فرنی و زویی، نجاران و خنده در تاریکی زودتر از این که ترجمه‌های من چاپ بشه چاپ شدن و اعصابی ازم گاییده شد که نگو. خوش‌بختانه هر سه تا ترجمه تخمی بودن، واسه همین تونستم به خودم دل‌داری بدم که کار بیهوده نکردم و کارم به خودکشی نکشید. البته لیست مجله‌ی تایم تو ذهم من ادامه داره و همین طوری ذهنی پیش خودم یه کتابایی‌رو بهش اضافه کردم و اضافه خواهم کرد.&lt;br /&gt;فردا هم واسه این که سرتونو گرم کنم یه مصاحبه از خولیو کرتاثار می‌ذارم این‌جا از لحاظ‌تون بگذرونین تا من وقت پیدا کنم یه قسمت دیگه‌رو از «داستان چشم» ترجمه کنم. این مصاحبه‌ایه که زدم تنگ مجموعه داستان «آگراندیسمان» که واسه ما شده یوسف و من هم مث بابای یوسف چشمم سفید شد و ندیدمش (ای‌ول، چه تشبیه مذهبی‌ای! وبلاگم داره می‌شه وبلاگ معناگرا!). ای‌شالله ارشاد که به سلامتی ترکید و زایمان موفقی داشت و کتاب مارو پس انداخت، داستاناشم می‌خونین.&lt;br /&gt;یاهو   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-6220120974709940235?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/6220120974709940235/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=6220120974709940235' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6220120974709940235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6220120974709940235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_16.html' title='اندر حکایت اخوان کوئن'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2817178619156140295</id><published>2009-01-14T20:47:00.003Z</published><updated>2009-01-16T15:01:11.929Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>The Ultimate George W. Bushisms</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این اسم یه کتاب خیلی مفرحه با عنوان فرعی «بوش در جنگ (با زبان انگلیسی)» نوشته‌ی جیکوب وایزبرگ که ادیتور مجله‌ی اینترنتی عالی «اسلیت» بوده. کتاب پره از گاف‌ها و اشتباهات زبانی جورج بوش. به عنوان کتاب بالینی عالیه، محاله بخونیش و از خنده روده‌بر نشی. طرف هشت سال مهم‌ترین شغل دنیا دستش بود و حتا حرف زدن بلد نیست. &lt;a href="http://www.squidoo.com/bushismsvideoshowcase"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; می‌تونین کلی کلیپ از شاهکارای آقارو ببینین.&lt;br /&gt;یه زمانی، قبل از رییس جمهور شدن احمدی‌نژاد، که بوش تازه واسه بار دوم شده بود رییس جمهور، دوستای آمریکایی یا ایرانی‌ای‌رو که تو آمریکا زندگی می‌کردن دیوونه کرده بودم، کلی مسخره‌شون می‌کردم، می‌گفتم آخه چه طور می‌شه که یه ملتی این ابلهو انتخاب کنه، اونم دو بار. کات. احمدی‌نژاد شد رییس جمهور ایران. لازم به گفتن نیست که دیگه خفه شدم. از اون روز به بعد دیگه حواسم بود که این دوستامو مسخره نکنم و اونا هم کلی آقایی کردن و مسخره‌م نکردن یا اصلا به فکرشون نرسید که به روم بیارن که ما خودمون هم همچین گهی خوردیم.&lt;br /&gt;داشتم فکر می‌کردم کتاب که نمی‌شه، ولی چه خوب می‌شه یه نفر یه وبلاگ این طوری واسه احمدی‌نژاد درست کنه تا ریاستش حداقل یه فایده‌ای داشته باشه، ازش یه کتاب بالینی دربیاد واسه تفریح و خنده تا آدم یه خرده مشکلاتش یادش بره. اسم وبلاگ‌رو هم می‌شه به پیروی از برادران ایرنا و باقی اراذل و اوباش گذاشت «ادبیات احمدی‌نژادی».&lt;br /&gt;چی شد یاد این داستان افتادم؟ داشتم &lt;a href="http://www1.farsnews.com/newstext.php?nn=8710250508"&gt;خبر خبرگزاری فارس&lt;/a&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;‌&lt;/span&gt;رو از ششمین مجمع استادان زبان فارسی می‌خوندم. استاد استادان هم چون کار مهم‌تری نداره اون‌جا بوده. می‌فرماید: «شهریار به تأسی از ردیف و قافیه سروده‌های زیبایی ساخته است.» خدا شاهده عمق و معنای این جمله از صبح تا حالا بیچاره‌م کرده، زندگیم از این‌رو به اون‌رو شده.&lt;br /&gt;تازه این کوچک‌ترین شاهکارشه، کم نشنیدیم از این چیزا و خوبیش اینه که این چیزا ثبت شده، تو اینترنت می‌شه راحت پیداشون کرد، فقط یه نفرو می‌خواد وقت بذاره، جمع‌شون کنه.&lt;br /&gt;یه جمله‌ی دیگه هم گفته که هنوز دارم هضمش می‌کنم، هنوز نفهمیدم یعنی چی، ولی سعی می‌کنم بفهمم، مهمه، از قیافه‌ش معلومه مهمه، من نمی‌فهمم، یه چیزی تو مایه‌های «فینیگانز ویک» جویسه. می‌فرماید: «بالاترین تراوشات علمی از زبانی است که با آن عشق تراوش می‌شود.»&lt;br /&gt;اما اوج این مجمع پیام رحیم مشاییه، کم پیش میاد آدم به همچین نمونه‌ی درخشانی از ربط دادن گوز به شقیقه بربخوره. می‌گه: «تنها پناهگاه انسان سرگشته زبان فارسی است که جایگاه عدالت‌خواهی و معنویت است.»&lt;br /&gt;ببین عمرمو چه جوری دارم به گا می‌دم، نصفه‌شب نشستم کس‌شرای این ابله‌هارو مرور می‌کنم &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2817178619156140295?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2817178619156140295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2817178619156140295' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2817178619156140295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2817178619156140295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/ultimate-george-w-bushisms.html' title='The Ultimate George W. Bushisms'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-7803951785877437791</id><published>2009-01-11T14:22:00.003Z</published><updated>2009-01-11T15:41:14.930Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>فهرست کارهای نکرده</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول، تا یادم نرفته، چند وقته می‌خوام یه لینک بذارم این‌جا واسه کسایی که با «داستان چشم» حال می‌کنن، یادم می‌ره. اگه دوست دارین این &lt;a href="http://nl.youtube.com/watch?v=7Z5aPaDwAkU"&gt;کلیپ از بیورک&lt;/a&gt; (خواننده‌ی ایسلندی)رو تو یوتیوب ببینین که با الهام از داستان باتای نوشته و اجرا کرده.&lt;br /&gt;اما فهرست کارهای نکرده:&lt;br /&gt;نمی‌دونم این لیست‌رو دیدین یا نه، فهرست «&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/All-Time_100_Greatest_Novels"&gt;صد رمان برتر انگلیسی‌زبان از سال ۱۹۲۳ تاکنون&lt;/a&gt;» که منتقدهای مجله‌ی تایم انتخاب کردن و سال ۲۰۰۶ تو این مجله چاپ شد. فقط رمان‌های انگلیسی و تازه تا سال ۲۰۰۶، از اون موقع تا حالا دو سال گذشته و من همین الان فی‌المجلس می‌تونم پنج تا نویسنده‌ی دیگه به این فهرست اضافه کنم، از جمله الکساندار همن (به کسر ها و ضم میم) بوسنیایی که به انگلیسی می‌نویسه و ای‌شالله به‌زودی، گوش شیطون کر، یه داستان‌کوتاه‌شو می‌ذارم این‌جا که بخونین، حال‌شو ببرین، و سیدی (بر وزن قیدی و نه اون طور که تو روزنامه فرهنگ آشتی نوشتن «زادی») جونز با رمان «مطرود» که چند روزه دارم می‌خونم و خیلی خوبه (مصاحبه جونزرو با روزنامه‌ی گاردین &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/books/video/2009/jan/07/costa-book-awards"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; ببینین)، خیلی خوندنیه، اصل جنسه، یه کلوم، رمانه. حالا خوندنش که تموم شد، حتما ریویوئکی ازش می‌ذارم این‌جا، جسارتا.&lt;br /&gt;نکته‌ی جالب این که اکثر این صدتا رمان قبل از سال ۱۹۸۰ نوشته شده، اما متاسفانه می‌دونین چیه؟ حساب کردم، دیدم از این صدتا فقط ۲۲ تاش به فارسی ترجمه شده که از اینا هم چندتا ترجمه مال عهد بوقه که دیگه یا نیست یا دیده نشده یا اصلا مفت نمی‌ارزه، پس باید دوباره ترجمه بشن.&lt;br /&gt;اینو واسه کسایی گفتم که ناراحتن گیر دادم به زامبی‌هایی مث سلینجر. حرف من اینه که بسه دیگه این قدر چرخ زدن تو یه دایره‌ی محدود، فکر کنم دیگه وقت‌شه بریم سراغ نویسنده‌های دیگه، کتابای دیگه تا هم خواننده‌ها حال کنن، چیزای جدید بخونن، و هم شاید نویسنده‌های ایران این چیزای جدیدو بخونن، دوزار سوادشون بیشتر شه، البته غیر از اون نویسنده‌هایی که می‌گن کتاب دیگرونو نمی‌خونن که مبادا سبک‌شون خراب شه!!&lt;br /&gt;باور کنین همچین کس‌مغزایی هستن بین نویسنده‌های ایران&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-7803951785877437791?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/7803951785877437791/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=7803951785877437791' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7803951785877437791'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7803951785877437791'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_11.html' title='فهرست کارهای نکرده'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2832795914428341074</id><published>2009-01-10T12:17:00.003Z</published><updated>2009-01-10T12:21:42.864Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۱۰، چشم گرانرو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:/DOCUME%7E1/NIKFAR%7E1/LOCALS%7E1/Temp/msoclip1/01/clip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */ @font-face 	{font-family:"Arial Unicode MS"; 	panose-1:2 11 6 4 2 2 2 2 2 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1 -369098753 63 0 4129023 0;} @font-face 	{font-family:"\@Arial Unicode MS"; 	panose-1:2 11 6 4 2 2 2 2 2 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1 -369098753 63 0 4129023 0;}  /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Arial Unicode MS"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-bidi-language:AR-SA;} h1 	{mso-style-next:Normal; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	page-break-after:avoid; 	mso-outline-level:1; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-font-kerning:0pt;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;روز هفتم مه سال ۱۹۲۲ قرار بود لا روسا، لا لاندا، و گرانرو در میدان گاوبازی مادرید مبارزه کنند؛ این دو آخری به عنوان بهترین ماتادورهای اسپانیا معروف بودند و همه گرانرو را کلا برتر از آن دیگری می‌دانستند. گرانرو با این که تازه بیست ساله شده بود چون خوش‌تیپ و قدبلند بود و هنوز سادگی کودکانه‌ای داشت حسابی مشهور بود. سیمونه خیلی به او علاقه‌مند بود و وقتی سر ادموند اعلام کرد که این گاوباز معروف قبول کرده است شب مبارزه شام را با ما بخورد بسیار ابراز خوشحالی کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;گرانرو از این نظر از باقی ماتادورها سری سوا داشت که اصلا شباهتی به قصاب‌ها نداشت؛ قیافه‌اش بیشتر به شاهزاده‌ای با هیبتی مردانه و و هیاتی با شکوه و ظرافت می‌ماند. از این نظر لباس ماتادورها خیلی بیانگر و معنادار است، چون آن خط صافی را به رخ می‌کشد که هر بار که گاو نفس‌نفس‌زنان به بدن ماتادور نزدیک می‌شود آن طور راست و شق بیرون می‌زند و شلوارشان آن قدر تنگ است که کفل‌های‌شان را قالب می‌گیرد. شنل قرمز روشن و شمشیر براق (در مقابل گاو روبه‌موتی که از پوستش بخار عرق و خون بلند می‌شود) در کنار به رخ کشیدن بدن ماتادور گیراترین ویژگی بازی است. باید آسمان معمولا داغ و سوزان اسپانیا را هم در نظر داشت که با این وجود هرگز زمختی یا رنگی را که تصور می‌کنیم ندارد: آسمانی کاملا آفتابی با تلالویی ملایم، داغ، تیره، و گاه که نور و گرما درهم می‌آمیزند و باعث رهایی حس‌ها می‌شوند حتا غیرواقعی. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;این حس غیرواقعی بودن درخشش و برق خورشید آن قدر با آن چه که روز گاوبازی هفتم مه پیرامونم می‌گذشت در پیوند بود که تنها چیزهایی که بادقت تمام از آن روز حفظ کرده‌ام یکی بادبزنی گرد و نیمی زرد و نیمی آبی است که آن روز در دست سیمونه بود و دیگری بروشوری کوچک با شرح شرایط و چند عکس. بعدها یک روز که داشتم سوار یک کشتی می‌شدم چمدان کوچک حاوی این یادگاری‌ها به دریا افتاد و عربی با چوبی بلند آن را برایم از آب گرفت، و به همین دلیل است که این یادگاری‌ها چنین وضع بدی دارند. اما من به این چیزها نیاز دارم تا آن رخداد را به زمین پیوند بزنم، به نقطه‌ای جغرافیایی و تاریخی دقیق. اولین گاو، همان گاوی که سیمونه چشم‌انتظار بود بیضه‌هایش را خام و با سینی برایش بیاورند، هیولایی سیاه بود که با چنان سرعتی از اصطبل بیرون زد که به‌رغم تمام تلاش‌ها و فریادها در آنی و پیش از این که مبارزه‌ای آغاز شود دل و روده سه اسب را بیرون کشید؛ یک اسب را با سوارش بلند کرد و با سروصدا پشت سرش به زمین کوبید. اما گرانرو که رو در روی گاو ایستاد مبارزه با شور و حرارت آغاز شد و در همهمه‌ای از تشویق و هلهله ادامه یافت. مرد جوان آن حیوان خشمگین را با شنل سرخش دور خود می‌چرخاند؛ هر بار با چرخشی قد راست می‌کرد و با فاصله‌ای اندک از ضربه‌ی وحشتناک حیوان جان سالم به در می‌برد. سرآخر مراسم مرگ هیولا با استادی و زبردستی انجام شد، حیوان را با چرخش شنل سرخش کور کرد و شمشیر را در بدن خونینش فرو برد. جماعت همه با سروصدا به تشویق برخاستند و گاو مثل مست‌ها تلوتلوخوران به زانو افتاد و سقوط کرد، و بعد پاهایش به هوا بلند شد و مرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;لذت و وجد سیمونه که بین من و سر ادموند نشسته بود از تماشای کشتن گاو از شادی من اگر بیشتر نبود، کمتر هم نبود، و وقتی بالاخره تشویق و هلهله‌ی مردم برای آن مرد جوان تمام شد دیگر ننشست. بی هیچ حرفی دست مرا گرفت و به محوطه‌ی بیرونی آن میدان کثیف برد؛ به خاطر گرمای زیاد بوی گند اسب و شاش مردم خفه‌کننده بود. کس سیمونه را در مشت گرفتم و او هم دست برد به شلوارم و کیر شقم را محکم گرفت. به مستراح بوگندویی قدم گذاشتیم که مگس‌ها در پرتویی از آفتاب چرخ می‌زدند. آن‌جا ایستادیم، کس سیمونه را لخت کردم و انگشت‌هایم را به درون آن گوشتی که به سرخی خون بود و آب‌دار چپاندم، بعد کیرم را به کسش چپاندم و در همین حال کونش را باز کردم و انگشت میانی استخوانی‌ام را تا ته به سوراخ کونش کردم. در همین حال دهان هر دومان پر شده بود از آب دهان همدیگر. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;حتا ارگاسم یک گاو هم از ارگاسمی شدیدتر نیست که لرزه به تن هر دومان انداخت و داشت بند از بندمان جدا می‌کرد،‌ اما من کیر کلفتم را از آن کس و آبی که آن را دربر گرفته بود درنیاوردم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;قلب‌مان هنوز در سینه می‌تپید، سینه‌هامان در تمنای این می‌سوخت که چسبیده به هم بمانیم؛ به ردیف اول تماشاگران در میدان که برگشتیم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کس سیمونه هنوز با همان حرص و طمع قبل کیرم را می‌خواست و کیر من نمی‌خوابید. وقتی به سري جای خود کنار سر ادموند برگشتیم، زیر آن آفتاب درخشان روی صندلی سیمونه در بشقابی سفید دو بیضه‌ی گاو را به اندازه و شکل تخم مرغ، به سفیدی مروارید و اندکی خون‌گرفتگی مثل کره‌ی چشم دیدیم: این‌ها بیضه‌های آن گاو سیاه اولی بود که گرانرو شمشیرش را در شکم آن فرو کرده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;سر ادموند با لهجه‌ی انگلیسی‌اش به سیمونه گفت: «این هم بیضه‌ی خام.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;هنوز هیچی نشده سیمونه در برابر بشقاب زانو زده و با علاقه‌ی فراوان، اما حسی شبیه شک و بلاتکلیفی به آن‌ها زل زده بود. انگار می‌خواست کاری بکند، اما نمی‌دانست چه طور، و این عصبی‌اش می‌کرد. بشقاب را برداشتم تا بتواند بنشیند، اما با گفتن «نه»ای خاص خودش بشقاب را از دست من قاپید و به روی صندلی سنگی برگرداند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;در حالی که هیجان گاوبازی فروکش می‌کرد، من و سر ادموند از این که شده بودیم کانون توجه تماشاگران بغلی داشتیم کم‌کم عصبی و معذب می‌شدیم. به طرف سیمونه خم شدم و در گوشش به زمزمه پرسیدم که چه شده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;جواب داد: «ابله! نمی‌فهمی که می‌خواهم روی بشقاب بنشینم، اما این همه آدم دارند تماشا می‌کنند!» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;گفتم: «اصلا حرفش را هم نزن. بگیر بنشین.» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;و در همین حال بشقاب را برداشتم و وادارش کردم بنشیند، و سعی کردم با نگاهی خیره به او بفهمانم که درک می‌کنم،‌ که من هم بشقاب شیر را به یاد دارم، و این که این میل جدید به این کار برایم اعصاب‌خردکن است. از آن لحظه به بعد هیچ یک نتوانستیم آرام بنشینیم و انگار این حالت مسری بود، چون بر سر ادموند هم اثر گذاشت. باید بگویم که مبارزه‌ی گاوبازها هم کسل‌کننده شده بود،‌ گاوهایی بی‌خاصیت در برابر ماتادورهایی قرار داشتند که نمی‌دانستند چه کار باید بکنند؛ و بدتر از همه چون سیمونه از اول خواسته بود که در آفتاب بنشینیم، در هرمی بی‌پایان از نور و گرما گرفتار شده بودیم که گلومان را مثل چوب خشک کرده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;آن‌جا اصلا جایش نبود که دامنش را بالا بزند کون لختش را روی بشقاب بیضه‌ها بگذارد. تنها کاری که می‌توانست بکند این بود که بشقاب را روی زانوهایش نگه دارد. به او گفتم دوست دارم یک بار دیگر قبل از این که گرانرو برای گاو چهارم به میدان بازگردد او را بگایم، اما او نخواست و همان جا نشست، و حواسش تمام و کمال به دریده شدن شکم اسب‌ها و به قول خودش «مرگ و ویرانی» بود، به آن سیلاب دل و روده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نور خورشید کم‌کم ما را در ناواقعیتی غوطه‌ور کرد که با حال خراب‌مان جور درمی‌آمد، با آن میل عظیم به بلند شدن از روی صندلی و به راه افتادن که به کلام درنمی‌آمد. صورت درهم کشیدیم، چون چشم‌هامان کور شده بود و چون تشنه بودیم، حواس‌مان به هم ریخته بود و هیچ راهی برای فرونشاندن عطش‌مان وجود نداشت. آن قدر به هم ریخته و در خود فرورفته بودیم که حتا بازگشت گرانرو نتوانست ما را از آن حال بی‌خودی و حیرانی بیرون بیاورد. گاوی که روبه‌روی او ایستاده بود هم به او اعتماد نداشت و واکنشی به او نشان نمی‌داد؛ نبردشان با همان کسالت و بی‌هیجانی گذشته ادامه داشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;اتفاقاتی که در این هنگام پی در پی افتاد چفت و بستی با یکدیگر نداشتند، نه این که واقعا با یکدیگر ارتباط نداشته باشند، بلکه به خاطر این که حواس من آن قدر پرت بود که هیچ واکنشی نتوانستم نشان دهم. فقط در عرض چند ثانیه: اول سیمونه در برابر چشمان نگران من یکی از آن بیضه‌های خام را گاز زد؛ بعد گرانرو در حالی که شنل سرخش را تکان می‌داد به طرف گاو پیش رفت؛ و نهایتا تقریبا در آن واحد سیمونه با چهره‌ای به سرخی خون و وقاحتی خفقان‌آور ران‌های سفید و کشیده‌اش را تا کس خیسش لخت کرد و آرام‌آرام بیضه‌ی دوم را در کسش چپاند، و در همین حال گاو گرانرو را به عقب پرت کرد و به نرده‌های میدان چسباند، سه بار با سرعت تمام به نرده‌ها شاخ زد، و با ضربه‌ی سوم یک شاخش در چشم راست گاوباز فرو رفت و از آن طرف سرش بیرون زد. فریادی کرکننده از وحشت با ارگاسم کوتاه سیمونه هم‌زمان شد که لحظه‌ای از روی صندلی سنگی برخاست و بعد باز با بینی خونین زیر نور خورشید که چشم را کور می‌کرد روی صندلی افتاد؛ چند مرد بلافاصله به میدان دویدند تا جسد گرانرو را بیرون بکشند، در حالی که چشم راستش از سرش آویزان بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2832795914428341074?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2832795914428341074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2832795914428341074' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2832795914428341074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2832795914428341074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_10.html' title='داستان چشم ۱۰، چشم گرانرو'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-3962591356368003407</id><published>2009-01-06T15:18:00.005Z</published><updated>2009-01-13T20:51:25.507Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>سلینجر در ۱۹۶۵ مرد، زنده‌ها را دریابید</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این هم به مناسبت نود سالگی سرآمد زامبی‌ها، استاد سلینجر. شرمنده زیادی مودبانه‌ست، اینو واسه روزنامه اعتماد نوشته بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین نوشته‌ی سلینجر که بیشتر روده‌درازی است تا داستان با عنوان «شماره‌ی ۲۶ هپ‌ورث، ۱۹۲۴» که نامه‌ای است به قلم سیمور گلس هفت‌ساله! در سال ۱۹۶۵ در مجله‌ی نیویورکر چاپ شد و به معنای واقعی کلمه داد همه منتقدها را درآورد، از جمله آلفرد کیزین، مری مک‌کارتی، مکس‌ول گایزمار، و حتا جان آپ‌دایک را که سلینجر را هنوز هم از جمله‌ی نویسندگانی می‌داند که در حرفه‌اش بر او تاثیر فراوان داشته‌اند. البته کسانی هم هستند که هم‌چنان از سلینجر دفاع می‌کنند، از جمله جنت ملکم که در سال ۲۰۰۱ در مقاله‌ای روشن‌گر اما قدری مبالغه‌آمیز «زویی» را شاهکار سلینجر خواند و لذت خواندن دوباره‌ی «فرنی و زویی» را با لذت بازخوانی «گتسبی بزرگ» هم‌تراز دانست.&lt;br /&gt;شخصا با نوشته‌های سلینجر مشکلی که ندارم هیچ، هنوز از خواندن (ببخشید، سلینجر که دیگر خواندن ندارد، فقط بازخوانی دارد) و بازخواندن آن‌ها لذت می‌برم. «ناتوردشت» نیازی به تعریف و تمجید این حقیر ندارد، و «فرنی و زویی» هنوز خواندنی و لذت‌بخش است. هنوز هم فکر می‌کنم که در این دومی صحنه‌ی گفت‌وگوی زویی با مادرش، بسی، در حمام آپارتمان خانواده‌ی گلس (در کنار یکی دو صحنه از «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران») یکی از شاهکارهای ادبیات از نظر پرداخت فضا و دقت در جزییات و روانی و منطقی بودن دیالوگ‌هاست، و خواندن هزارباره‌اش برای نویسنده‌های ایرانی از نان شب واجب‌تر. جالب این که سلینجر در پرداختن به جزییات در داستان‌هایش، مخصوصا «فرنی و زویی»، آن قدر دقت و وسواس به خرج می‌دهد که آلفرد کیزین با طعنه‌ای غلیظ در مقاله‌ی معروفش، «جی. دی. سلینجر: محبوب همه»، نوشته است: «روزی خواهد آمد که پایان‌نامه‌هایی آن‌چنانی در باب کاربرد زیرسیگاری در داستان‌های جی. دی. سلینجر نوشته شود؛ تابه‌حال هیچ نویسنده‌ای یک جماعت شخصیت آمریکایی را به روشن کردن این همه سیگار، دست دراز کردن به طرف زیرسیگاری و نگه داشتن زیرسیگاری با یک دست و گرفتن گوشی تلفن با دست دیگر وانداشته است.»&lt;br /&gt;برایم مهم نیست که استاد در ۸۹ سالگی ول‌کن معامله نیست و هنوز قصد سر کشیدن ریق رحمت را ندارد (البته این‌جا را به او حق می‌دهم، چون ۸۹ عدد چندان جالبی نیست، ۹۰ رندتر است، پس شاید سال آینده، ان‌شاء‌الله!). به نظر این حقیر، استاد سلینجر در سال ۱۹۶۵ در اثر ابتلا به بیماری‌ای به نام گلس (یک جور وسواس خانمان‌برانداز تو مایه‌های اعتیاد به مواد مخدر!) از دنیا رفت، گرچه در سال ۱۹۷۴ از کار چند جوان هیپی و روشن‌فکر اهل سن‌فرانسیسکو چنان به فغان آمد که سکوت بیست و یکی دو ساله‌اش را شکست و برای اعلام برائت و اعتراض به این کار به مصاحبه با روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز تن داد. ظاهرا رفقای هیپی ما داستان‌های او را که پیشتر فقط در چند مجله در آمریکا چاپ شده بود در دو جلد به سبک دست‌فروش‌های خیابان انقلاب چاپ زده و شخصا در کتاب‌فروشی‌ها توزیع می‌کردند (همین دو کتاب اخیر سلینجر از نشر نیلا).&lt;br /&gt;شرلی جکسن و سامرست موآم هم در همین سال و البته جدا و واقعا از دنیا رفتند. شرلی جکسن چند داستان‌کوتاه عالی و دست‌کم یک رمان شاهکار دارد به نام «خانه‌ی جن‌زده‌ی روی تپه» که هنوز هم بهترین داستان ترسناک دنیاست و منبع الهام چندین نویسنده‌ی درجه‌یک و یک قطار فیلم‌ساز بوده و تا آن‌جا که من می‌دانم هنوز به فارسی ترجمه نشده است. و از سامرست موآم، آن استاد داستان‌گویی محض، در ایران چه خوانده‌ایم یا بهتر بگویم نخوانده‌ایم جز رمان‌های «از اسارت بشر» و «لبه‌ی تیغ» (این یکی را فقط در کتاب‌خانه‌ی خانه‌ی پدری رویت کرده‌ام و بس، با طرح جلدی به غایت زرد و احتمالا چاپ دهه‌ی ۱۳۴۰ یا اوایل ۵۰) و چند داستان‌کوتاه؟ حتا هلدن کالفیلد «ناتوردشت» هم «از اسارت بشر» را خوانده و از آن خوشش آمده، هر چند که می‌گوید موآم آدمی نیست که او حال کند تلفنی باهاش گپ بزند. چرا از این دو و خیلی مرده‌ها و زنده‌های دیگر حرف و خبری در ایران نیست، اما از و درباره‌ی سلینجر راه‌به‌راه کتاب و خبر و ویژه‌نامه صادر می‌شود؟ فقط چون به ضرس قاطع می‌دانیم که موآم و جکسن مرده‌اند، اما سلینجر هنوز در ویلای بزرگش در کرنیش نیوهمپشر در آمریکا جاخوش کرده، صبح‌به‌صبح مدیتیشن می‌کند، برای رفع چین‌وچروک‌هایش پوست خیار بر صورتش می‌گذارد، و احتمالا دم غروب با سازی شرقی دلی‌دلی‌ای هم می‌کند؟&lt;br /&gt;حرفی نیست، جویس می‌نارد که خود الان نویسنده‌ی سرشناسی است و در ۱۸، ۱۹ سالگی با استاد که در آن زمان ۵۸ سال داشت رابطه‌ای به هم زد و یک سالی با او زندگی کرد تا این که استاد (که حال و حوصله‌ی بچه‌دار شدن نداشت) عذرش را از ویلای کرنیش خواست، و مارگرت سلینجر، دختر استاد، می‌گویند او کارهای تمام‌شده و آماده‌ی چاپ فراوان دارد. می‌نارد خود دو رمان تمام‌شده را با چشم‌های خودش دیده است، گیرم از پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق کار استاد! اما این‌ها تا چاپ نشوند چه اهمیتی دارند؟ شاید یک روزی در سال‌های آینده این نوشته‌ها چاپ شوند، مثل رمان «آدم اول» آلبر کامو که سال‌ها پس از مرگش ما را غافل‌‌گیر کرد، دست‌کم تا چندماهی که آن را خواندیم و بعد من یکی که فکر کردم کاش اصلا چاپ نشده بود.&lt;br /&gt;اما تا آن روز بهتر نیست به سراغ نویسنده‌های مرده (نه زامبی‌هایی مثل سلینجر!) و زنده‌ای برویم که آثارشان هنوز به فارسی ترجمه نشده و هرازگاهی فقط اسمی از آن‌ها در ریویوهای مجلات و روزنامه‌ها می‌آید؟ این هم مشتی نمونه‌ی خروار از کسانی که بعضی‌شان حتا از سلینجر هم بهترند و خیلی‌خیلی زنده‌تر: زیدی اسمیت (دندان‌های سفید)، مارتین ای‌میس (سگ زرد)، ویلیام بوید (ساحل برازاویل)، تی. سی. بویل (پرده‌ی ترتیا)، ای‌ین مک‌یوئن (شنبه)، جولین بارنز (تاریخ جهان در ده فصل و نیم)، گری اشتین‌گارت (پوچستان) و خیلی‌های دیگر.&lt;br /&gt;دو ترجمه از ناتوردشت، دو ترجمه فرنی و زویی، دو ترجمه نجاران، و الی آخر. پنجاه درصد این ترجمه‌ها زاید و تکراری است، و لازم به گفتن نیست که منظورم ترجمه‌های خودم نیست! این کارهای تکراری هیچ فایده‌ای ندارد جز این که شاید سلینجر چون دستش به ما در ایران نمی‌رسد به جمع طرفداران نومحافظه‌کارهای واشنگتن بپیوندد که دست‌شان بدجوری دراز است. اما به قول بارمن «ایرما خوشگله»ی بیلی وایلدر، اون یه داستان دیگه‌ست&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-3962591356368003407?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/3962591356368003407/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=3962591356368003407' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/3962591356368003407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/3962591356368003407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post_06.html' title='سلینجر در ۱۹۶۵ مرد، زنده‌ها را دریابید'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-939826007803383741</id><published>2009-01-05T21:09:00.004Z</published><updated>2009-01-06T11:38:06.476Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان خیلی خیلی کوتاه پُست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این داستان پُست‌رو از کتاب «مقلد صدا» همین طوری شانسکی تو لپ‌تاپم پیدا کردم، مال توماس برنهارد فقیدِ اتریشیه که فکر نکنم تا حالا چیزی ازش به فارسی چاپ شده باشه. شایدم شده و من خبر ندارم. به هر حال چند ساله که این نوع داستان یعنی فلش‌استوری یا داستانک یا هر معادل دیگه که واسش گذاشتن خیلی مد شده (من که هنوز نفهمیدم دلیل این مد شدن یا این همه جذابیت چیه، بنابراین تا وقتی که از دلیلش سر دربیارم می‌خوام جذابیتش‌رو معلول کون‌گشادی نژادی‌مون بدونم).&lt;br /&gt;برنهارد یه رمان اساسی هم داره به اسم «انقراض» با فضای داستان‌های کافکا و تو مایه‌های «بودن‌بروک‌ها»ی توماس مان. متاسفانه من فقط همین دو کتابو ازش خوندم، بعید نیست کتاب‌های دیگه‌شم خوب باشه. یکی بره سراغ ترجمه‌ی برنهارد، بسه دیگه هی ترجمه‌ی چند تا نویسنده‌ی انگشت‌شمار و چند تا ترجمه از هر کتاب این نویسنده‌های انگشت‌شمار.&lt;br /&gt;اینم این داستان، غم‌انگیزه، ولی خوبه، می‌چسبه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا سال‌ها پس از مرگ مادرمان، اداره‌ی پست باز نامه‌های او را به خانه تحویل می‌داد. اداره‌ی پست متوجه مرگ او نشده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترجمه‌شم تقدیم به پدر مرحوم برادران نیک‌فرجام که مارو مث الیور توییست ول کرد تو این دنیای پر از فاگین‌هایی مث بوش و احمدی‌نژاد و موگابه و باقی زامبی‌ها&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-939826007803383741?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/939826007803383741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=939826007803383741' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/939826007803383741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/939826007803383741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='داستان خیلی خیلی کوتاه پُست'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2372665953786225447</id><published>2008-12-31T14:22:00.005Z</published><updated>2008-12-31T15:34:01.886Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Cinephile'/><title type='text'>سال ۲۰۰۸ تو سینما</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیشب داشتم تو یکی از ساک‌ها دنبال چیزی می‌گشتم دستم خورد به یه کپه ته‌بلیت سینما. اوایل که اومده بودم لندن، فکر کردم بد نیست اسم این همه فیلمی‌رو که دارم می‌بینم یه جایی بنویسم، نمی‌دونم چرا، فکر کنم کرم دیرینه‌ی لیست برداشتنه یا یه جور دست‌وپنجه نرم کردن با فراموشی، چون به هر حال فیلم خوب باشه آدم یادش می‌مونه و اگه تخمی باشه همون بهتر که یادت بره. خلاصه شروع کردم هر شب فیلمایی‌رو که اون روزش دیده بودم تو یه دفتر یادداشت اسم‌شونو می‌نوشتم، ولی بعد از یه مدت کون‌گشادی عین همیشه بر ما غلبه کرد و با خودم گفتم چه کاریه، ته‌بلیتارو جمع می‌کنم. طرح ته‌بلیتا هم بعد از یه مدت رفت تو ساک تا این که دیشب بهشون برخوردم. بعد چون روز آخر ساله و کرم لیست صادر کردن آخر سال افتاده به جون همه، گفتم چرا من لیست ندم؟!&lt;br /&gt;خلاصه، این فیلماییه که تو این یه سال گذشته دیدم، البته فقط تو سینما، دی‌وی‌دی‌هایی که دیدم این‌جا نیست، ازشون لیست برنداشتم، فیلمایی که به هر حال یه جورایی ارزش داره بهشون اشاره کنم:&lt;br /&gt;بهترین انیمیشن: پاندای کنگ‌فوکار&lt;br /&gt;بهترین کمدی: در بروژ&lt;br /&gt;کثیف‌ترین کمدی: فراموش کردن سارا مارشال، هرولد و کومار از گوآنتانامو فرار می‌کنند (کلی خندیدم)&lt;br /&gt;بهترین فیلم ایتالیایی (یاد فیلمای ایتالیایی دهه ۶۰ افتادم و داغ دلم تازه شد): برادر من تک‌فرزنده مال دانیله لوکه‌تی&lt;br /&gt;بهترین مستند: مرد روی سیم مال جیمز مارش (یکی دو تا مستند شاهکار هم دیدم، متاسفانه یادم نیست، واسه همین بد نیست آدم لیست برداره از این چیزا، ها!)&lt;br /&gt;بهترین فیلم کلاسیک (که اولین بار بود رو پرده می‌دیدم): ژول و ژیم، خوب، بد، زشت، پا گذاشتن به فرار&lt;br /&gt;بهترین فیلم مستقل انگلیسی: دانکی پانچ (شاید با اغماض بشه ترجمه‌ش کرد «مشت خرکی»، یه اصطلاح پورنوگرافیه)&lt;br /&gt;بهترین فیلم انگلیسی: بی‌غم مال مایک لی&lt;br /&gt;بهترین ترسناک: یتیم‌خانه&lt;br /&gt;بهترین فیلم مستقل آمریکایی: در جست‌وجوی بوسه‌ی نیمه‌شب&lt;br /&gt;بهترین پایان: مه مال فرانک دارابانت&lt;br /&gt;بهترین فیلم اول: داستان‌های شات‌گان مال جف نیکولز، رفته، عزیز، رفته (که اصلا دقیق نیست ترجمه‌ش) مال بن افلک&lt;br /&gt;عجیب‌ترین فیلم: اکستنشن (ژاپنی، ترسناک)&lt;br /&gt;عتیقه‌ترین فیلم: مستندهای بی‌بی‌سی درباره‌ی ویلیام باروز و ژان ژنه&lt;br /&gt;بهترین فیلم کمیک‌استریپی (غیر از بت‌من): هل‌بوی ۲&lt;br /&gt;بهترین فیلم‌های گرم و بچسب (که اصلا بی‌ایراد نیستن، ولی حال می‌دن، به دل می‌شینن، به دل خودم): مرثیه مال ایزابل کوییخت، ملاقاتی یا مهمان مال تامس مک‌کارتی، شکرنبات (یا موم برای کندن موهای زائد، البته این ترجمه نیست، توضیحه برای خرفهم کردن) مال نادین لبکی&lt;br /&gt;(این یکی تلویزیونیه) بهترین سریال: ۲۴، دکستر، گم‌شدگان&lt;br /&gt;بهترین فیلم جیگرکی (یعنی فیلمی که بیشترین تعداد خانومای خوشگلو یه‌جا داره و از سکس و شهر خیلی بهتره): زن‌ها&lt;br /&gt;بدترین فیلم: سکس و شهر، مامامیا، استرالیا&lt;br /&gt;و اما...&lt;br /&gt;بهترین فیلم: شوالیه‌ی تاریکی مال کریستوفر نولن&lt;br /&gt;اینم از لیست ما، ولی ته دلم راضی راضی نیستم، می‌گم نکنه فیلم دیگه‌ای هم دیدم که از شوالیه‌ی تاریکی بهتر بوده، ولی خب یادم نیست. همین جا از همه کارگردان‌ها و هنرپیشه‌هایی که ته‌بلیت فیلم‌شونو گم کردم یا به هر حال نداشتم که ذکر خیری ازشون بشه عذرخواهی می‌کنم، حلال‌مون کنین   &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2372665953786225447?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2372665953786225447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2372665953786225447' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2372665953786225447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2372665953786225447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_31.html' title='سال ۲۰۰۸ تو سینما'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-1235982954480664553</id><published>2008-12-30T19:22:00.004Z</published><updated>2008-12-31T12:29:28.879Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>آزادی بیان در گور</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ساکن گور امتیازی دارد که هیچ آدم زنده‌ای از آن بهره‌مند نیست، و آن آزادی بیان است. این طور نیست که زنده‌ها واقعا از آن بی‌بهره باشند، اما از آن‌جا که داشتن آن برای آدم زنده فرمالیته‌ای بیش نیست و آدم زنده آن قدر عاقل هست که آن را به کار نبندد، بنابراین واقعا نمی‌توان آن را جزء دارایی‌هایش به حساب آورد.&lt;br /&gt;آزادی بیان امتیاز مرده‌هاست، در انحصار مرده‌هاست. می‌توانند هر چه را در دل و ذهن دارند بدون آن که به کسی توهین شود به زبان بیاورند. طاقت ما برای آن چه مرده‌ها می‌گویند زیاد است. ممکن است از حرف‌شان خوش‌مان نیاید، ولی به آن‌ها توهین نمی‌کنیم، ازشان ایراد نمی‌گیریم، چون می‌دانیم که دیگر نمی‌توانند از خودشان دفاع کنند. اگر می‌توانستند حرف بزنند، چه افشاگری‌ها که نمی‌کردند! آن وقت می‌فهمیدیم که پای عقیده و نظر که به میان می‌آید، هیچ مرحومی دقیقا آن کسی نیست که زمان زندگی‌اش می‌شناختیم، می‌فهمیدیم که به خاطر ترس یا از روی عقل و احتیاط یا این که دوست نداشته است خاطر دوستانش را آزرده کند، بعضی چیزها را تمام عمر پیش خودش نگه داشته و سرآخر هم با خود به گور برده است. آن وقت است که زنده‌ها هم به این حقیقت دردناک و شایسته‌ی ملامت می‌رسند که خودشان هم از این خطا بری نیستند. آن وقت است که در عمق وجودشان می‌فهمیدند که خودشان و تمام اقوام و ملل دیگر هم واقعا آن کسانی که به نظر می‌رسند نیستند.&lt;br /&gt;هیچ یک از ما نیست که بخواهد این راز و رازهایی از این قبیل را برملا کند؛ همه می‌دانیم که در زمان حیات نمی‌توانیم این کار را بکنیم، پس چرا از گور این کار را نکنیم و حظش را نبریم؟ چرا به جای این که آن‌ها را به فراموشی بسپاریم آن‌ها را در دفتر خاطرات خود ننویسیم؟ بهتر نیست آن‌ها را در دفتر خاطرات خود بنویسیم و بر جا بگذاریم تا بعد از مرگ دوستان‌مان آن‌ها را بخوانند؟ چرا که آزادی بیان بی‌بروبرگرد چیز دلپذیری است. من این را مخصوصا هر یکی دو هفته می‌فهمم که دوست دارم چیزی را به چاپ بسپارم و مصلحت و احتیاط می‌گوید که نباید این کار را بکنم. گاه میل به نوشتن آن قدر در من شعله می‌کشد که چاره‌ای ندارم جز این که دست به قلم ببرم و هر آن چه در ذهن دارم بر کاغذ بریزم تا مبادا این آتش از درون مرا بسوزاند؛ اما بعد آن همه جوهر و زحمت را به هدر داده‌ام، چون نمی‌توانم نتیجه‌ی کارم را منتشر کنم. همین الان نوشتن چنین مطلبی را تمام کردم و حس رضایت سراپایم را فراگرفته است. روح فرسوده‌ام از خواندن آن به شوق می‌آید، آن قدر که حتا از فکر دردسری که می‌تواند برای من و خانواده‌ام درست کند لذت می‌برم. آن را از خود بر جای می‌گذارم بی آن که منتشرش کنم تا بعدا از درون گور آن را به گوش همه برسانم. آن جا آزادی بیان هست، و برای خانواده‌ام هم دردسری نخواهد داشت.&lt;br /&gt;این یه تیکه‌هایی از یه مقاله‌ست نوشته‌ی مارک تواین معروف که تو شماره‌ی آخر نیویورکر چاپ شده، درباره‌ی اهمیت نوشتن مخصوصا تو این زمانه‌ی سانسور و خودسانسوری، تو زمانه‌ای که مدیر فرهنگیش &lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-10-09/151.htm#128805"&gt;به سینمایی که دوست داریم می‌گه «فحشازده»&lt;/a&gt;، دم از «افراشتن علم عدالت» می‌زنه، به خودش جرات می‌ده اهداف و آرمان‌های مارو تعیین کنه، می‌خواد برای جهان برنامه‌ریزی کنه (انگار تو ایران کم ریدن، حالا می‌خوان مستراح‌شونو گسترش بدن)، ادعا می‌کنه نیازهای امروز جامعه‌رو می‌شناسه، و بدتر و خطرناک‌تر از همه این که تو فرهنگ دنبال ریشه‌ی تمام مسائل و مشکلات‌ می‌گرده، و این یعنی این که گاومون بدجوری زاییده، دیواری کوتاه‌تر از دیوار کسایی که کار فرهنگی می‌کنن پیدا نکردن، چه کاری راحت‌تر از این که تقصیر این کوه مشکلات‌رو بندازن پای این جور آدم‌ها، کسی بگوزه می‌گن حتما رمان فلانی‌رو خوندی، چاقوکشی کنه می‌گن فیلم فلانی‌رو دیدی، و الی آخر. می‌خواد از هنرمندها «برای انتقال فرهنگ استفاده کنیم»، این تنها تصوریه که از هنرمندها داره، هنرمندها در بهترین حالت وسیله‌ای‌ان برای انتقال کس‌شرای اینا. گفتم کسی بگوزه می‌گن رمان فلانی‌رو خوندی یاد این افتادم که یکی از چندین و چند ایرادی که به کتاب «عاقبت کار» گرفته بودن و بهش مجوز نمی‌دادن این بود که از کلمه‌ی «گوز» استفاده کرده بودم! سانسورچی رو اون کاغذپاره‌ای که داده بود به ناشر پیشنهاد کرده بود که به جاش از کلمه‌ی «باد» استفاده کنم. ماشالله، متولی‌های فرهنگ مارو ببین، این طوری می‌خوان مارو بافرهنگ بار بیارن!&lt;br /&gt;یکی دیگه از ایرادا این بود که یه جمله‌رو به زبون زرگری نوشته بودم، سانسورچیه نوشته بود این کار درست نیست. یادتون باشه تو نوشته‌هاتون از زبون زرگری استفاده نکنین، حرومه، اشکال شرعی داره! خازاهزرزه صزفازاروزو  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-1235982954480664553?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/1235982954480664553/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=1235982954480664553' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/1235982954480664553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/1235982954480664553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_30.html' title='آزادی بیان در گور'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-6587428290501905150</id><published>2008-12-28T20:37:00.004Z</published><updated>2008-12-31T12:19:33.534Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>از سوزان سونتاگ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اینو الان بهش برخوردم:&lt;br /&gt;«نوشتن کار زیبایی است. ساختن چیزی است که بعدها دیگران هم از آن لذت خواهند برد.»&lt;br /&gt;سونتاگ اینو سال هزار و نه‌صد و شصت و یک (بدم میاد اعداد لاتین می‌شه) تو دفتر خاطراتش نوشته.&lt;br /&gt;روحش شاد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-6587428290501905150?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/6587428290501905150/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=6587428290501905150' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6587428290501905150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6587428290501905150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_28.html' title='از سوزان سونتاگ'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-7470088265671770210</id><published>2008-12-25T14:30:00.002Z</published><updated>2008-12-25T14:34:26.378Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>از «در ستایش نامادری»، نوشته‌ی ماریو بارگاس یوسا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:/DOCUME%7E1/NIKFAR%7E1/LOCALS%7E1/Temp/msoclip1/01/clip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */ @font-face 	{font-family:"Arial Unicode MS"; 	panose-1:2 11 6 4 2 2 2 2 2 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1 -369098753 63 0 4129023 0;} @font-face 	{font-family:"\@Arial Unicode MS"; 	panose-1:2 11 6 4 2 2 2 2 2 4; 	mso-font-charset:128; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1 -369098753 63 0 4129023 0;}  /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Arial Unicode MS"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-bidi-language:AR-SA;} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;شکم نگو، بگو ساعت سوییسی: منظم و وقت‌شناس، همیشه درست در همین زمان خود را خالی می‌کرد، کامل و بی هیچ زحمتی، انگار خوشحال بود که از شر رویه‌ها و فضولات کار روزانه خلاص می‌شود. از زمانی که پنهانی‌ترین تصمیم زندگی‌اش (تصمیمی آن قدر پنهانی که احتمالا حتا لوکرسیا هم از جزییات آن خبر نداشت) را گرفته و عزمش را جزم کرده بود که در بخشی کوتاه از هر روز سالم و کامل و بی‌عیب‌ونقص باشد و از زمانی که کم‌کم این مراسم را ابداع کرده بود، دیگر حتا یک بار هم گرفتار حمله‌های خفقان‌آور یبوست یا اسهال‌هایی که آدم را از زندگی نومید می‌کنند نشده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;دن ریگوبرتو چشم‌هایش را تا نیمه بست و، فقط کمی، زور زد. تنها کاری که باید می‌کرد همین بود: بلافاصله آن قلقلک آشنا و لذت‌بخش را در مقعدش احساس کرد و این حس به سراغش آمد که آن تو، در حفره‌ی آن اندام تحتانی، چیزی مطیع امر و اراده‌ی او دارد به سمت پایین به حرکت درمی‌آید و هنوز هیچی نشده در آن مجرا وول می‌خورد، در مجرایی که برای آسان‌تر کردن خروج آن چیز داشت گشاد می‌شد. سوراخ کونش هم به نوبه‌ی خود به پیشواز رفته و شروع کرده بود به باز شدن، داشت خود را برای کامل کردن عمل دفع مدفوع آماده می‌کرد تا بعد خود را مثل لب‌های غنچه با آن چین‌های ریز قرص و محکم ببندد، انگار دستش می‌انداخت که «ای ناتو، رفتی، دیگر نمی‌توانی برگردی». &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;دن ریگوبرتو لبخندی از سر رضایت به لب آورد. ریدن، تخلیه‌ی شکم، دفع: فکر کرد که آیا این‌ها مترادف لذت جنسی‌اند؟ صدالبته. چرا که نه؟ به شرط این که آرام‌آرام این کار را بکنی، از این کار لذت ببری، بدون ذره‌ای عجله، با حوصله، به ماهیچه‌های روده‌ی بزرگ لرزشی ظریف و پیوسته بدهی. حرف فشار آوردن نیست، حرف راهنمایی کردن است، همراهی کردن، با لطف و محبت تمام بدرقه کردن پیشکش‌ها به سوی راه خروج. دن ریگوبرتو بار دیگر آه کشید، حواس پنج‌گانه‌اش شش‌دانگ مجذوب چیزی بود که در بدنش رخ می‌داد. آن منظره را می‌توانست حتا در ذهنش ببیند: آن انبساط‌ها و انقباض‌ها، آن عصاره‌ها و توده‌های در حال حرکت، همه و همه در آن تاریکی گرم درون تنش و در سکوتی که گه‌گاه با قاروقوری خفه یا نسیم شادمانه‌ی گوزی قوی می‌شکست. بالاخره صدای ملایم خروج اولین پیشکش از روده‌هایش را شنید که تالاپ، به درون آب کاسه‌ی توالت افتاد‌‌، شناور ماند یا دارد در آب فرو می‌رود؟ سه یا چهارتای دیگر هم می‌افتاد. رکورد المپیکش هشت‌تا بود،‌ پیامد ناهاری مفصل، آمیزه‌ای مردافکن از چربی و شیرینی و نشاسته که با کلی شراب و مشروب فرو داده بود. قاعده‌ی کلی این بود که پنج پیشکشی داشته باشد؛ پنجمی که بیرون می‌رفت، چند ثانیه‌ای مکث می‌کرد تا ماهیچه‌ها و روده‌ها و مقعد و سوراخ کونش وقت داشته باشند به حال اول بازگردند، و بعد آن حس وجد و شعف ناشی از اجابت وظیفه و رسیدن به هدف تمام وجودش را دربر می‌گرفت، همان احساس پاکی و خلوص روحانی که روزگاری که در لا رکولتا پسربچه‌ای بیش نبود، پس از اعتراف به گناهانش و دادن کفاره‌ای که پدر اعتراف‌نیوش برایش تعیین می‌کرد، وجودش را تسخیر می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-7470088265671770210?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/7470088265671770210/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=7470088265671770210' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7470088265671770210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7470088265671770210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_6247.html' title='از «در ستایش نامادری»، نوشته‌ی ماریو بارگاس یوسا'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-179328101094604333</id><published>2008-12-25T14:00:00.003Z</published><updated>2008-12-25T14:30:22.416Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>در ستایش ریدن از یوسا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همیشه دوست داشتم یه کتاب از ماریو بارگاس یوسا ترجمه کنم،‌ البته هنوزم دیر نشده، شاید یه روزی این کارو کردم.&lt;br /&gt;با این که همیشه ادبیات آمریکارو ترجیح دادم، ولی هیچ وقت هم نشده که ادبیات آمریکای لاتین شگفت‌زده‌م نکنه. هنوزم هر وقت به رمان‌هایی که بیش از همه دوست دارم فکر می‌کنم یا کسی ازم می‌پرسه که «آقا، چی بخونیم؟» تو چهار پنج‌تا کتابی که پیش از همه به یادم میاد حتما یکی دوتا از آمریکای لاتین هست و مطمئنا یکی از یوسا؛ مخصوصا «گفت‌وگو در کاتدرال» که خوندنش، خوندن اون چاپ اول، نشر نیمای مشهد، با ترجمه‌ی دلپذیر عبدالله کوثری، بدجوری چسبید. هر کی می‌خواد بدونه با رمان و مخصوصا دیالوگ چه کارها که نمی‌شه کرد، اینو بخونه تا به معراج برسه!&lt;br /&gt;اما عجالتا تا اون روز برسه که رمانی از یوسا ترجمه کنم و بدم ناشر که بفرستتش ور دست بقیه‌ی کتاب‌ها، می‌خوام یه قطعه از یکی از کتاب‌های استادو واسه دل خودم ترجمه کنم و بذارم این‌جا، از کتاب «در ستایش نامادری» یا اون طور که اسپانیایی‌زبان‌ها می‌گن ترجمه‌ی دقیق‌تریه «من نامادری‌ام را ستایش می‌کنم».&lt;br /&gt;قهرمان این نوول یا رمان کوتاه دن ریگوبرتوئه که یوسا اول تو کتاب «یادداشت‌های دن ریگوبرتو» معرفیش کرده، یه آدم خیلی جذاب با عادت‌های عجیب و غریب، مثلا تو این کتاب «یادداشت‌ها...» این آقا دقیقا یادم نیست (رقم دقیقش مهمه) چند هزارتا کتاب و چند صدتا تابلوی نقاشی داره و واسه این که این رقم دقیق به هم نخوره، هر وقت که یه کتاب یا تابلوی جدید می‌خره یه کتاب یا تابلوی نقاشی‌ قدیمی‌رو می‌ندازه تو آتیش. خلاصه این آقا با زن دومش لوکرسیا که برای خودش قالی کرمونه و پسرش آلفونسو به خوبی و خوشی زندگی می‌کنه که روزی از روزها شاش آلفونسو کف می‌کنه و آویزون زن‌باباش می‌شه و باقی ماجرا...&lt;br /&gt;«در ستایش نامادری» به هیچ وجه از شاهکارهای یوسا نیست، اما از اون‌جا که ما ایرانی‌ها خیلی آدم‌های مبادی آدابی هستیم و محاله بذاریم همچین کتابی یه روزی تو ایران چاپ بشه و اگر هم ارشاد اشتباها بهش مجوز بده خودمون می‌ریزیم تو خیابونا و شیکم کتاب‌فروش‌هارو سفره می‌کنیم و کرکره‌ی مغازه‌شونو می‌کشیم پایین و این وبلاگ جای هر چیزیه که به هر دلیلی تو ایران چاپ نمی‌شه یا نخواهد شد، این قطعه‌ی خاصو از این کتاب انتخاب کردم که حال‌شو ببرین و بعد از این هر وقت رفتین توالت یاد یوسا بیفتین و ریدن‌تون هم وجهی ادبی پیدا کنه!&lt;br /&gt;ترجمه‌ی این قطعه‌رو هم تقدیم می‌کنم به امیر احمدی آریان به خاطر مقاله‌ی خوبی که چند روز پیش داشت تو روزنامه اعتماد به اسم «&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/87-09-30/181.htm#127253"&gt;علیه دو نگاه متداول&lt;/a&gt;».&lt;br /&gt;چون این مقدمه خیلی طولانی شد، قصه‌ی یوسارو تو پست بعد بخونین، شرمنده اخلاق‌تون   &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-179328101094604333?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/179328101094604333/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=179328101094604333' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/179328101094604333'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/179328101094604333'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_25.html' title='در ستایش ریدن از یوسا'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2524776313993378916</id><published>2008-12-24T21:33:00.004Z</published><updated>2008-12-25T09:44:08.772Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><title type='text'>و اما... ابوتراب خسروی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند وقت پیش، فکر کنم دو هفته پیش، لینک مصاحبه‌ی ابوتراب خسروی‌رو با روزنامه فرهنگ آشتی گذاشتم و گفتم که بعدا در موردش باید یه چیزایی بنویسم، چون از همون اول بلافاصله نظرمو جلب کرد، نه به خاطر این که مصاحبه‌ی درخشانیه، به خاطر چیز دیگه که الان توضیح می‌دم. به نظرم خیلی غم‌انگیز اومد و نومیدکننده، یه جورایی باعث شد کلا از این که یه زمانی رمان ایرانی تو دنیا سری تو سرها درآره قطع امید کنم، حداقل تا پنجاه سال دیگه! البته این نومیدی من فقط کار این مصاحبه نیست که اگر بود حداقل می‌شد گفت مصاحبه‌ی تاثیرگذاری بوده.&lt;br /&gt;مدت‌هاست مث خیلی‌های دیگه به این فکر می‌کنم که چرا رمان ایرانی یا اصلا داستان ایرانی عین رمان‌های مثلا آفریقایی یا آسیایی جهانی نمی‌شه، و جالب اینه که هدف از این مصاحبه هم یه جورایی اینه که به این سوال جواب بده. ابوتراب خسروی اصلا از پس جواب دادن به این سوال برنمیاد، اما بدون این که خودش بخواد غیرمستقیم بهش جواب می‌ده.&lt;br /&gt;نمی‌دونم این مصاحبه چه بازتابی تو ایران داشته، چیزی رو اینترنت ندیدم، نمی‌دونم من پیدا نکردم یا کسی این مصاحبه‌رو ندید که حتما دیدن، یا کسی فکر نکرده باید جواب بده به این حرفا، یا شاید هم باز تعارف و عوام‌فریبی و رودرواسی و خایه‌مالی باعث شده که همه خفه‌خون بگیرن و حرفاشونو پشت پرده و تو جمع‌های خودمونی بزنن که مبادا به کسی بربخوره.&lt;br /&gt;مصاحبه قراره درباره‌ی ادبیات باشه و جوایز ادبی تو جهان، اما دربار‌ه‌ی هیچی نیست جز آقای نویسنده، ابوتراب خسروی، که آثار خودشو هم‌تراز آثاری می‌دونه که جوایز ادبی جهانی گرفتن. مصاحبه‌رو خوندم و در سطر به سطرش جز خودشیفتگی و خودستایی و عقده ندیدم.&lt;br /&gt;آقای خسروی، قبول دارم که تو ایران باندبازی و تنگ‌نظری و عوام‌فریبی هست و این‌ها به علاوه‌ی بی‌توجهی به نویسنده‌ها چه از طرف خودشون به خودشون و چه از طرف دولت و مسئولا و کوفت و زهرمار دیگه بهشون باعث شده که این طوری عقده‌ای بشین که هر جا باهاتون مصاحبه می‌کنه اول از همه باید کلی به خودتون حال بدین و به‌به و چه‌چه کنین و تا میاین به موضوعات مهم‌تر برسین وقت تموم شده یا نوار تموم شده یا مصاحبه‌گر خوابش گرفته یا شما خسته شدین دیگه حال حرف زدن ندارین.&lt;br /&gt;می‌گی نوبل ادبیات اهداف صرفا ادبی نداره، درست، اینو نمی‌تونیم به قطع و یقین بگیم و ثابت کنیم، ولی فکر کنم همه‌مون می‌تونیم حدس بزنیم که بله، عواملی مثل سیاست‌بازی و کثافت‌کاری‌های این طوری هم توش دخیله، مخصوصا در ده ساله‌ی گذشته. اما با این حرف چی‌رو می‌خوای ثابت کنی؟ که به قول خودت «اغلب نوبل‌بگیرهای ادبی شهرت زیادی ندارن» یا «اگر لیست نوبل‌بگیرها را نگاه کنی می‌بینی بیشتر متوسط هستند»؟ لیست کسایی که نوبل ادبیات گرفتن الان دم دست منه. لیست‌رو نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم که آقای نویسنده‌ی ما خوب می‌دونه که کیا حق‌شون بوده و نوبل نگرفتن، ولی آیا این آقای نویسنده این‌رو هم می‌دونه که کیا این جایزه‌رو گرفتن؟&lt;br /&gt;آستوریاس، کاواباتا، بکت، سولژنیتسین، نرودا، بلو، سینگر، میلوس، مارکز، گوردیمر، موریسن و... اینا فقط چندتاشونن، حوصله ندارم بقیه‌رو این‌جا ردیف کنم و فکر نمی‌کنم لازم باشه ثابت کنم که اینا متوسط نیستن یا این که خیلی هم شهرت دارن. از دهه‌ی نود هم این‌ورتر نیومدم، چون شما حتما برنده‌های ده، پونزده سال اخیرو قبول نداری و از شما چه پنهون فکر می‌کنم اصلا نمی‌شناسی‌شون که قبول داشته باشی یا نداشته باشی. آقای نویسنده‌ی ما حتا حاضر نیست اسم اورهان پاموک‌رو بیاره، نه یک بار، بلکه دو بار با تکبر و تبختر ازش به عنوان «این نویسنده‌ی ترک» یاد می‌کنه! این به نظر من نشونه‌ی همون تنگ‌نظریه که ازش شکایت داری. هیچ کدوم از این نویسنده‌ها و نویسنده‌های بزرگ دیگه منو به این فکر ننداختن که چه آدمای حقیری هستن، ولی آقای نویسنده‌ی ما تو یه مصاحبه‌ی زپرتی این کارو کرد که این هم برای خودش هنریه!&lt;br /&gt;ابوتراب خسروی می‌گه آثارش هم‌تراز آثاریه که جوایز بزرگ جهانی گرفتن یا می‌گیرن یا احتمالا قراره بگیرن(!)، اما به جای این که برای این ادعا که کون خرو پاره می‌کنه دلیل بیاره، باز گریز می‌زنه به صحرای کربلا که ایهالناس من قاعده‌ی بازی‌رو بلد نیستم و جزء هیچ باند و دسته‌ای نیستم.&lt;br /&gt;ابوتراب خسروی می‌گه در حیطه‌ی داستان کوتاه گنجینه‌ای از آثار فوق‌العاده داریم، ولی کاش مثال می‌زد که بعد از هدایت و گلشیری و گلستان خدابیامرز و چندتا داستان گلی ترقی و تک و توک داستان دیگه از چندتا نویسنده‌ی دیگه کی اثر «فوق‌العاده»ای نوشته. و صادقانه بگم که فکر نمی‌کنم در صد، صدوپنجاه سال گذشته جز شاملو و هدایت شاعر یا نویسنده‌ای تو ایران به دنیا اومده باشه که شایسته‌ی جهانی شدن باشه.&lt;br /&gt;همیشه فکر کردم برای این که نویسنده‌ی بزرگی باشی باید لاجرم انسان بزرگی باشی، از دریچه‌ای فراخ به دنیا و پیرامونت نگاه کنی، از عقده و زبونی و حقارت نباید تو وجودت اثری باشه. نه، نمی‌شه کسی عقده نداشته باشه، نمی‌شه کسی از ستایش شدن بدش بیاد، نمی‌شه کسی خودستایی نکنه، ولی نویسنده‌ی بزرگ چشمش به عقده‌ها و ضعف‌هاش بازه، در عین لذت بردن از ستایش می‌تونه پارو فراتر بذاره و همه کس و همه چیزو به سخره بگیره، از جمله خودش و ضعف‌هاشو.&lt;br /&gt;نویسنده‌ی بزرگ پیش از هر چیز کرم نوشتن داره، برای دل خودش می‌نویسه، ولی در عین حال به خاطر اشرافی که به هستی خودش به عنوان انسان پیدا می‌کنه بدون این که تصمیم بگیره برای دل دیگرون هم می‌نویسه، درد و رنج و عشق و سرمستی اونارو ترسیم می‌کنه، این طوری جهانی می‌شه. من باورم نمی‌شه کافکا وقتی شروع به نوشتن کرد و در تمام سال‌هایی که به این کار ادامه داد به این فکر کرده باشه که داره برای دیگرون می‌نویسه که در موردش قضاوت کنن یا بهش جایزه بدن. کافکا می‌نوشت چون اگه نمی‌نوشت می‌مرد، یه لحظه هم نمی‌تونست زندگی‌شو ادامه بده.&lt;br /&gt;دیوید فاستر والاس آمریکایی سه، چهار ماه پیش خودکشی کرد. وقتی مرد چهل و شیش سال بیشتر نداشت، ولی فقط تو یه سخنرانیش، از کتاباش حرفی نمی‌زنم، که واسه یه عده دانشجو کرده و ترجمه‌ی چکیده‌شو حتما به‌زودی این‌جا می‌ذارم نشون می‌ده که چنان شناختی از طبیعت بشر و زیر و بالاش داره که آدم دهنش باز می‌مونه، انگار نه چهل و شیش سال، که صد و پنجاه سال عمر کرده.&lt;br /&gt;من در خسروی و دولت‌آبادی و مندنی‌پور و بقیه نشونی از این چیزا نمی‌بینم.&lt;br /&gt;حرفی نیست که توانایی فراتر رفتن از دایره‌ی تنگ زندگی حقیرمون به خیلی عوامل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هم بستگی داره، و «گاو نر می‌خواهد و مرد کهن»، اما غیرممکن نیست، شاملو و هدایت این کارو کردن              &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2524776313993378916?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2524776313993378916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2524776313993378916' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2524776313993378916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2524776313993378916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_24.html' title='و اما... ابوتراب خسروی'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-984184965093420080</id><published>2008-12-22T12:57:00.004Z</published><updated>2008-12-22T14:13:09.493Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><title type='text'>همه مردان شاه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;پریشب خوندن کتاب «همه مردان شاه: کودتای آمریکایی و ریشه‌های تروریسم در خاورمیانه» تموم شد. خوندم و حرص خوردم، حرص خوردم و خوندم، باز، دوباره.&lt;br /&gt;زیاد نکته‌ی جدیدی نداشت، چون این‌ور و اون‌ور زیاد در این مورد خونده بودم، ولی به هر حال فکر نمی‌کنم این موضوعی باشه که تکراری بشه، عین یه زخم کهنه‌ست، بدجوری جاش مونده، برای همه‌مون!&lt;br /&gt;داغ دلم تازه شد و باز اون وسواس قدیمی اومد سراغم، این سوال که هی آدمو انگولک می‌کنه، این که چی می‌شد اگه آمریکایی‌های خارکس‌ده‌ی پارانویید با اون ترس مرضی‌شون از کمونیسم تو ایران کودتا نمی‌کردن؟ چی می‌شد اگه کرمیت روزولت جاکش دفه‌ی اول که تیر کودتاش به سنگ خورد، چمدون‌شو می‌بست و برمی‌گشت آمریکا، گیر نمی‌داد که بمونم و یه بار دیگه امتحان کنم؟ و خیلی «چی می‌شد»های دیگه. اون‌وقت شاید ایران این مستراحی که الان هست نمی‌شد.&lt;br /&gt;تو این چند سالی که گیر دادم به کتابای تاریخی انگلیسی، می‌تونم بگم این یکی از بهترین‌هاست، خیلی خوندنی و به‌قاعده و درست. و از همه مهم‌تر احتمالا بی‌طرفانه‌تر از همه کتاب‌هایی که تا حالا درباره‌ی کودتای مرداد ۳۲ به فارسی و انگلیسی نوشته شده. آمریکایی‌ها اومدن کودتا کردن، ریدن و رفتن، حالا یه آمریکایی دیگه اومده بی‌طرفانه‌ترین شرح‌رو از اون ماجرا نوشته.&lt;br /&gt;هر کی این کتابو نخونده، بخونه. همه‌مون باید بخونیم، اصلا این چیزارو سالی یه بار باید بخونیم تا یادمون نره. و حتی‌المقدور نسخه‌ی انگلیسی‌شو، با این که می‌دونم دوتا ترجمه‌ی فارسی ازش هست، چون ترجمه‌ها حتما با حذف چاپ شده. یعنی تو ایران علاوه بر این که نتونستیم شرح بی‌طرفانه از این ماجرا بنویسیم، نذاشتیم شرح دیگرون هم بی‌کم‌وکاست و بی‌طرفانه ترجمه و چاپ بشه. همیشه‌ی خدا باید یه جای کارمون بلنگه!&lt;br /&gt;می‌خوام همین الان سه نسخه از این کتابو واسه سه تا از دوستای خارجیم از سایت آمازون سفارش بدم که می‌دونم دوست دارن با ایران آشنا بشن. شما هم اگه دوست انگلیسی دارین که می‌خواد بدونه چرا ایرانی‌ها همه چیزو می‌ندازن پای انگلیسی‌ها، اگه دوست آمریکایی دارین که کف کرده چرا ایرانی‌ها این‌قدر می‌گن «مرگ بر آمریکا» و چه پدرکشتگی‌ای با آمریکایی‌ها دارن، این کتابو بهش بدین بخونه.&lt;br /&gt;از اولش همین بوده، هر چی آدم‌حسابی تو ایران به قدرت رسیده سرشو کردیم زیر آب و بعد گذاشتیم هر چی مجسمه‌ی بلاهت و زبونی و عقده و خیانت و کونی‌گریه بهمون حکومت کنه.&lt;br /&gt;اینم لینک &lt;a href="http://www.nytimes.com/library/world/mideast/041600iran-cia-index.html"&gt;پرونده‌ی سی‌آی‌ای&lt;/a&gt; از این کودتا که در روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز چاپ شده&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-984184965093420080?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/984184965093420080/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=984184965093420080' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/984184965093420080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/984184965093420080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_22.html' title='همه مردان شاه'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-28941442430045974</id><published>2008-12-21T15:15:00.005Z</published><updated>2008-12-28T20:48:18.777Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Cinephile'/><title type='text'>Synecdoche, New York</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگه کلمه‌ی «بخش‌گویی»رو جایی بشنوین یا بخونین، اول از همه چی به ذهن‌تون می‌رسه؟ من که تنها چیزی که به نظرم میاد اینه که علمایی که کتاب‌های اول دبستانی‌هارو می‌نویسن به فکرشون رسیده برای بخش کردن کلمات یه کلمه پیدا کنن و به این نتیجه رسیدن که «بخش‌گویی» از همه بهتره. خداییش بد هم نیست!&lt;br /&gt;اما این نیست، «بخش‌گویی» تراوش ذهن یه مترجم سینماییه که برای اسم فیلم چارلی کافمن که اون بالا انگلیسی‌شو نوشتم پیدا کرده و مث &lt;a href="http://www.hayateno.info/Detail.aspx?cid=139233&amp;amp;catid=574"&gt;تاپاله&lt;/a&gt; چسبوندش تو حیات نو، اگر هم مال خودش نباشه و اینو از تو یه فرهنگ لغت پیدا کرده باشه که دیگه بدتر.&lt;br /&gt;آقاجان، لازم نیست کلمه تخمی بسازین، این کارو کس‌خلایی که تو فرهنگستان نشستن می‌کنن، کلمه‌های تخمی می‌سازن که کسی استفاده نکنه!&lt;br /&gt;«سینک‌داکی» (با کسر نون) جزء صناعات بدیعی انگلیسیه و تا اون‌جا که یادمه فارسی‌شو گذاشتن «مجاز جزء به کل یا کل به جزء»، به این معنا که به جزیی از یه چیز اشاره می‌کنی در حالی که مرادت کل‌شه و برعکس. مثلا می‌گیم تاج و تخت، ولی مرادمون سلطنته. اگه داستان فیلمو بخونین، قضیه براتون روشن‌تر می‌شه.&lt;br /&gt;اسم سختیه، از دو تا از دوستام هم پرسیدم، یه انگلیسی و یه آمریکایی که آدمای کتاب‌خونی هم هستن، و هیچ کدوم به عمرشون اصلا این کلمه‌رو نشنیده بودن. نباید هم شنیده باشن، به چه درد می‌خوره؟! هیچی، با این کلمه یه نون بربری هم نمی‌دن دستت که شب گشنه کپه‌ی مرگ‌تو نذاری. اینو باید یه آدمی عین من و امثال من بدونه که تو ایران ادبیات انگلیسی خونده که سوالای کنکورشو یه عده استاد مریض طرح می‌کنن که تو کتابا می‌گردن دنبال آثار و کلماتی که خودشون هم نمی‌دونن چی هست. این صنعت ادبی یکی از سوالای کنکور فوق لیسانس بود، سال ۷۴ یا ۷۵، فکر کنم، و خوب یادمه چون من و بقیه هم هر چی نباشه شاگرد اون استادای مریض بودیم. جالب اینه که تو سایت آی‌ام‌دی‌بی هم تو بخش «مخلفات» &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0383028/trivia"&gt;صفحه‌ی این فیلم&lt;/a&gt; همش این اصطلاح توضیح داده شده.&lt;br /&gt;اما از فیلیپ کافمن انتظار دیگه‌ای نمی‌شه داشت. فیلماش یکی یکی سخت‌تر و پیچیده‌تر شده، این یکی‌رو هنوز ندیدم، ولی می‌گن از همه کون‌پاره‌کن‌تره، طبیعتا اسمش هم همین طوره.&lt;br /&gt;ولی چون این اسم سخته، لزومی نداره ما هم یه کلمه‌ی من‌درآوردی از خشتک‌مون درآریم که پس‌فردا که فیلم‌رو همه دیدن تو همه مجله‌ها و روزنامه‌ها پر بشه از این کلمه.&lt;br /&gt;قبول دارم که مسخره‌ست اسم فیلمو تو فارسی بذاریم مثلا «مجاز جزء به کل، نیویورک»، ولی یه راه شاید بهتر هست و اونم این که این کلمه‌رو ترجمه نکنیم، چون خود کافمن هم با این کلمه بازی کرده، یعنی یه جوری اشاره است به جایی به اسم «اسکنک‌تادی» (به کسر الف و کاف اول و نون) در نیویورک که داستان فیلم درش می‌گذره&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-28941442430045974?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/28941442430045974/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=28941442430045974' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/28941442430045974'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/28941442430045974'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/synecdoche-new-york.html' title='Synecdoche, New York'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-8966679657874901295</id><published>2008-12-19T16:38:00.002Z</published><updated>2008-12-19T16:42:10.746Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۹، جانوران وقیح</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:/DOCUME%7E1/NIKFAR%7E1/LOCALS%7E1/Temp/msoclip1/01/clip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;برای اجتناب از سین‌جیم پلیس بلافاصله عازم اسپانیا شدیم. سیمونه امیدوار بود که در آن‌جا به کمک یک انگلیسی بسیار ثروتمند که گفته بود کمکش می‌کند و بیش از هر کس دیگر احتمال داشت وضع اسفناک ما برایش اهمیت داشته باشد بتوانیم مخفی شویم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در میانه‌ی شب کسی در ویلا نبود. بی هیچ زحمتی قایقی دزدیدیم، خود را به نقطه‌ای دورافتاده در خلیج اسپانیا رساندیم و آن‌جا قایق را با دو گالن بنزینی که احتیاطا از گاراژ ویلا برداشته بودیم آتش زدیم. روز که شد من در جنگل مخفی شدم و سیمونه به راه افتاد تا آن آقای انگلیسی را در سن‌سباستین پیدا کند. وقتی برگشت دیگر شب شده بود، اما سوار اتومبیلی باشکوه و شیک بود با چمدان‌هایی پر از لباس‌های گران‌قیمت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سیمونه گفت سر ادموند در مادرید به ما ملحق می‌شود و این که تمام روز او را با سوال‌هایی دقیق راجع به مرگ مارسل سوال‌پیچ کرده و مجبورش کرده برایش نمودار و طرح بکشد. سرآخر به پیش‌خدمتی گفته بود برایش یک مانکن مومی با موهای طلایی بخرد؛ بعد مانکن را روی زمین خوابانده و از سیمونه خواسته بود روی صورتش بشاشد، روی آن چشم‌های باز، درست به همان حالتی که روی چشم‌های جسد شاشیده بود: در تمام آن مدت سر ادموند حتا به او دست هم نزده بود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;با این حال از وقتی مارسل خودکشی کرد، سیمونه کاملا دگرگون شده بود‌ــ مدام ماتش می‌برد، قیافه‌ای پیدا می‌کرد که انگار اصلا از جهانی غیر از این جهان خاکی است که هر چیزی در آن حوصله‌اش را سر می‌برد؛ اگر هم هنوز چیزی بود که به این دنیا وصلش کند آن چیز هیچ نبود جز ارگاسم‌هایش که حالا دیگر به‌ندرت اتفاق می‌افتادند، اما بسیار شدیدتر و بی‌امان‌تر. تفاوت این ارگاسم‌ها با ارگاسم‌های معمولی مثل تفاوت رقص و پایکوبی آفریقایی‌های وحشی بود با رقص اروپایی‌ها. گرچه خنده‌ی وحشی‌ها گاه همان اعتدال و ملایمت سفیدپوست‌ها را دارد، پیش هم می‌آید که دچار انقباض‌ها و حمله‌های طولانی می‌شوند، اندام‌های خود را تند و سریع حرکت می‌دهند، بی‌هدف چرخ می‌زنند، بازوهای‌شان را به هوا بلند می‌کنند، شکم و سینه و گردن‌شان را تکان می‌دهند، و با صدایی وحشتناک می‌زنند به قهقهه. اما سیمونه، اول چشم‌هایش با نگاهی نامطمئن باز می‌شد و به روی منظره‌ای وقیحانه و مستهجن می‌افتاد...&lt;span style=""&gt;   &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مثلا، سر ادموند یک خوک‌دانی کوچک و شلوغ و بدون پنجره داشت و یک روز جنده‌ی لوند و کوچولوموچولویی اهل مادرید را در آن زندانی کرد؛ جنده که فقط شورت تنش بود افتاد داخل حوضچه‌ی شاش و گه، زیر شکم خوک نری که خرخر می‌کرد. در را که قفل کردند، سیمونه مرا واداشت همان‌جا جلو در زیر بارانی ریز و در حالی که کونش در گل‌ولای بود چندبار او را بکنم، و سر ادموند هم جلق می‌زد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بعد سیمونه نفس‌نفس‌زنان و در حالی که خودش را عقب می‌کشید دو دستش را بر لمبرهایش گذاشت و سرش را چنان با شدت عقب برد که محکم به زمین خورد؛ همان طور نفس‌نفس‌زنان چند ثانیه‌ای عضلاتش را منقبض کرد و ناخن‌هایش را با تمام قدرت در لمبرهایش فرو کرد، بعد خودش را به شدت روی زمین کشید و مثل مرغ سرکنده روی زمین شروع کرد به دست و پا زدن، و خود را محکم به در خوک‌دانی کوبید. سر ادموند دستش را به طرف سیمونه دراز کرد تا گاز بگیرد و حمله‌ای که دچارش شده بود و تمام تنش را به لرزه انداخته بود رد کند، و من دیدم که صورتش پوشیده از تف و خون است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سیمونه همیشه بعد از این حمله‌های وحشتناک در آغوشم آرام می‌گرفت؛ کون کوچکش را راحت بر دست‌های بزرگ من می‌گذاشت و مدتی طولانی بی آن که حرفی بزند یا تکان بخورد مثل دخترکی در بغلم کز می‌کرد، اما همیشه عبوس و غمگین. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سر ادموند تمام مهارت و ابتکارش را به کار می‌بست تا مناظری مستهجن و وقیح را به ما نشان دهد، اما سیمونه همیشه گاوبازی را ترجیح می‌داد. در واقع سه چیز گاوبازی خیلی نظرش را جلب می‌کرد: اول وقتی که گاو مثل موشی بزرگ از پشت در بیرون می‌زد؛ دوم وقتی که گاو شاخ‌هایش را در پهلوی مادیانی فرو می‌برد؛ و سوم وقتی که مادیان با آن سروشکل مضحک شروع می‌کرد به یورتمه رفتن در میدان، در حالی که امعا و احشایش را با آن رنگ‌های پریده‌ی وحشتناک، سفید و صورتی و خاکستری،‌ بین ران‌هایش به دنبال خود می‌کشید. و قلب سیمونه وقتی از همیشه تندتر می‌زد که مثانه‌ی در حال انفجار مادیان با صدای تالاپی سریع بر خاک می‌افتاد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سیمونه از اول تا آخر گاوبازی در هول و ولا بود، در وحشت (که البته بیشتر بیانگر لذتی وحشیانه بود) از فکر این که گاوباز را بر یکی از شاخ‌های بزرگ گاو ببیند که کورکورانه و بدون خستگی به طرف خلاء شنل رنگی هجوم می‌برد. و به چیز دیگری هم باید اشاره کنم:‌ وقتی گاو با آن حرکات سریع و وحشیانه بارها به طرف شنل گاوباز هجوم می‌برد و فقط می‌تواند شاخ‌هایش را به بدن گاوباز بساید و بس، این منظره برای هر تماشاگری یادآور آن یورش مکرر در بازی هم‌خوابگی است. به همین ترتیب نزدیکی خود به مرگ را هم می‌توان حس کرد. اما این حرکات حیرت‌انگیز و چشمگیر نادرند. از همین رو هر بار که اتفاق می‌افتند هیجان و جنونی تمام‌عیار میدان را فرامی‌گیرد و همه می‌دانند که بعد از این لحظات پرهیجان زن‌ها ران‌های‌شان را به هم می‌مالند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;درباره‌ی گاوبازی، یک بار سر ادموند برای سیمونه تعریف کرد که تا همین اواخر بعضی از اسپانیایی‌های پرحرارت و بیشتر گاوبازهای آماتور از مسئول میدان می‌خواستند بیضه‌های کباب‌شده‌ی یکی از گاوهایی را که تازه کشته شده بود برای‌شان بیاورد. بعد این بیضه‌ها را در حالی که در ردیف جلو روی صندلی خود نشسته بودند می‌خوردند و کشته شدن گاوهای دیگر را تماشا می‌کردند. سیمونه خیلی از این داستان خوشش آمد و چون قرار بود یک‌شنبه‌ی آن هفته به اولین گاوبازی مهم آن سال برویم از سر ادموند خواست بیضه‌های اولین گاو را برایش بگیرد، اما به یک شرط: بیضه‌ها را خام می‌خواست. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;  &lt;/div&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;سر ادموند اعتراض کرد که «بیضه‌های خام را می‌خواهی چه کار؟ می‌خواهی بیضه‌ی خام بخوری، بله؟» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;سیمونه گفت: «می‌خواهم آن‌ها را در بشقاب بگذارند جلوم.» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-8966679657874901295?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/8966679657874901295/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=8966679657874901295' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8966679657874901295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8966679657874901295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_19.html' title='داستان چشم ۹، جانوران وقیح'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-583808445402808753</id><published>2008-12-16T18:58:00.005Z</published><updated>2008-12-17T09:54:05.652Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>ویرگول بعد از فاعل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خدا بیامرزه آقای خراسانی‌رو، از کلاس اول تا سوم دبیر ادبیات‌مون بود، تو دبیرستان جباریان مشهد. فکر کنم اون موقع شصت سالی داشت، داستان سال شصت و پنج، شصت و شیشه، با موهای یه دست سفید و ریش تمیز تراشیده، لامصب مورچه رو صورتش بکسواد می‌کرد، با سبیل تروتمیز و آنکادرشده، و کت و شلوارهای نه نو، ولی خوش‌رنگ و اتوخورده، برعکس دبیرای دیگه که همیشه لباساشون به تن‌شون زار می‌زد.&lt;br /&gt;نشد این آقا یه درسو تا آخر تموم کنه، کلاسش کویت بود. اصلا نکته‌ای که می‌خوام بگم هیچ ربطی به آقای خراسانی نداره، فکر کنم دنبال بهانه بودم از معلمی که اصلا سعی نمی‌کرد چیزی‌رو بهمون حقنه کنه یا به‌زور مارو به درس خوندن واداره تقدیر کنم. ولی اصلا این طور نبود که وقت‌مون تلف شه، کلی جبروت داشت، صدای خوبی هم داشت، و خوب شعر می‌خوند، و تا دل‌تون بخواد شعر و ضرب‌المثل حفظ بود. هنوز صداش تو گوش‌مه وقتی شاهنامه می‌خوند. و در ضمن محبوب‌ترین دبیر مدرسه‌ی ما بود. روزای معلم باید می‌دیدین. بعدازظهر که می‌خواست بره خونه فقط هفت هشت تا از بچه‌ها دنبالش راه می‌افتادن با دست پر از هدیه و گل که ببرن بذارن تو پیکان قدیمی، ولی تروتمیزش. در حالی که دبیرای دیگه گوز هم دست‌شونو نمی‌گرفت.&lt;br /&gt;آقای خراسانی اصلا مجسمه‌ی جریان سیال ذهن بود، اول کلاس کتابو باز می‌کرد، یه خط می‌خوند و بعد یاد یه شعر می‌افتاد، از اون‌جا می‌زد به زندگیش، تجربه‌هاش، سفرهاش، کتابایی که خونده بود، حکایت‌هایی که بلد بود. و ما از اون سر کلاس که بچه کونیا و خرخونا می‌نشستن تا ته کلاس که جای شرورترینا بود، هاج و واج زل می‌زدیم به دهنش. جیک کسی درنمی‌اومد. چشای همه می‌گفت بازم بگو، بازم تعریف کن!&lt;br /&gt;القصه... این آقای خراسانی یه بار یه حکایتی گفت درباره‌ی ملک‌الشعرای بهار یا بدیع‌الزمان فروزانفر، فرقی نمی‌کنه. می‌گفت یه بار فلانی تو خیابون لاله‌زار تهرون (ببین این آقای خراسانی چه خالی‌بندی بود، اسم خیابونو هم می‌گفت، واقعا جوهر داستان‌گویی داشت) داشته می‌رفته، می‌رسه به یه دونه از این مغازه‌هایی که سوخته‌ی تریاک‌رو می‌خریدن یا می‌گرفتن به جاش تریاک می‌دادن به خلایق. رو شیشه‌ی مغازه نوشته بوده «تریاک موجود می‌باشد». آقا در مغازه‌رو باز می‌کنه، سرشو می‌کنه تو، به صاحب مغازه می‌گه: «اوستا، تریاکت مردمو کشته، می‌باشدت منو».&lt;br /&gt;خلاصه آقای خراسانی این طوری به ما درس می‌داد، این طوری یاد می‌داد که «می‌باشد» غلطه، تخمیه. (عجب حاشیه‌ای، چه ویراژی رفتم!)&lt;br /&gt;حالا این ویرگول بعد از فاعل هم مارو کشته. روزی نیست که بهش برنخورم تو خبرها. می‌گم خبرها، چون اصلا جای دیگه ندیدمش، نه تو کتابی، نه مقاله‌ای، نه چیزی. فقط تو خبرهای رسانه‌های خبری، حتما دیدین. و تا اون‌جایی که یادم میاد تا دوازده، سیزده سال پیش هم هم‌چین چیزی وجود نداشت، من که ندیده بودم. سال به سال داره بیشتر می‌شه. فکر کنم یکی از دستاوردهای روزنامه‌نگاری بعد از دوم خرداده. بعدا حتما می‌گم که چرا این ویرگول ناقابل بعد از فاعل نشون می‌ده که روزنامه‌نگاری بعد از دوم خرداد تهش باد می‌ده.&lt;br /&gt;بابا، کی گفته بعد از فاعل باید ویرگول بذارین؟ اصلا می‌دونین ویرگول یعنی چی؟ چرا از مفعول جداش می‌کنین؟ مگه اتوبوسه که زن و مرد و فاعل و مفعول‌رو از هم جدا می‌کنین (این تیکه‌رو فمینیست‌ها نخونده فرض کنن)؟ علائم سجاوندی یا نقطه‌گذاری هر کدوم یه کاربردی و یه معنایی دارن. مثلا می‌خواین بدونین علامت تعجب به چه دردی می‌خوره، مقاله‌های حسین شریعتمداری‌رو بخونین. تو یه مقاله‌ی چهارصد کلمه‌ای دویست تا علامت تعجب می‌ذاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (اینا واسه ادای احترام بود)&lt;br /&gt;جالبه که خیلی از این روزنامه‌نگارای تخمی بعد از فاعل ویرگول می‌ذارن، بعد وقتی ویرگول لازم دارن به‌جاش نقطه‌ویرگول می‌ذارن. جل الخالق! البته وقتی این جماعت فقط از هفت صد تا کلمه واسه نوشتن استفاده می‌کنن، دیگه نمی‌شه انتظار داشت که بدونن نقطه‌ویرگولو کجا بذارن. فکر می‌کنین چون دو تا اسم پشت سر هم اومده، بعد از اولی ویرگول بذارین که خوندنش راحت‌تر بشه؟ مردم خر نیستن که نتونن درست بخونن، ذهن خودکار اینو پردازش می‌کنه. شاید ذهن شما اینو نمی‌تونه پردازش کنه، نمی‌دونم!&lt;br /&gt;یه خبر جالب هم بگم و برم. نماینده مردم خرمشهر گفته «لنگه کفش‌های منتظر الزیدی دنیای متزلزل غرب را تکان داد». خدا شاهده اون شب که فیلمو دیدم حس کردم زیر پام لرزید، دنیای غرب بود داشت می‌لرزید! ما هم چه جای متزلزلی‌رو واسه زندگی انتخاب کردیم، زکی.&lt;br /&gt;فکر نکنم تا چند روز بشه به خبرگزاری فارس سر زد، کل سایت‌شونو بوی گند کفش الزیدی ورداشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-583808445402808753?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/583808445402808753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=583808445402808753' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/583808445402808753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/583808445402808753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_16.html' title='ویرگول بعد از فاعل'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-4062858894202924129</id><published>2008-12-14T19:56:00.005Z</published><updated>2008-12-15T10:41:32.773Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><title type='text'>دمپایی به مثابه وسیله‌ی کمک‌آموزشی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;طبق معمول داشتم سیگار می‌پیچیدم که تو سی‌ان‌ان &lt;a href="http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/middle_east/7782422.stm"&gt;صحنه‌ی دمپایی پرت کردن به طرف جورج بوش&lt;/a&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;‌&lt;/span&gt;رو دیدم، عالی بود. خیلی باید حال بده به طرف بوش دمپایی پرت کنی، هر چی نباشه هنوز مهم‌ترین شغل دنیا دست‌شه، هر چند سرشو بدزده و دمپایی بهش نخوره. هم‌چین توهینی‌رو فکر کنم بوش تو خواب شبش هم نمی‌دید، فکر کنم میراث جورج بوش تو همین صحنه خلاصه شد و ثبت شد.&lt;br /&gt;اصلا این استفاده‌ی ابزاری عراقی‌ها از دمپایی شاهکاره، موقع سقوط صدام مجسمه‌شو با دمپایی می‌زدن، حالا به طرف بوش دمپایی پرت می‌کنن، خدا می‌دونه پنج سال، ده سال دیگه این دمپایی‌هارو به طرف کی می‌ندازن. ولی این کارو به مرتبه یه هنر ارتقا دادن، لامصبا! نشونه‌گیری طرف عالی بود و سرعتش، وای، اگه بوش سرشو ندزدیده بود، الان دماغش شکسته بود و می‌تونستیم یه عمر بخندیم، می‌شد بهترین حسن ختام واسه ریاست جمهوریش، هر چی نباشه تو این هشت سال خیلی وقتا هم سرگرم‌مون کرده، بگذریم که به دنیا هم چنان رید که دیگه با آب چشمه‌ی کوثر و اسید سولفوریک هم پاک نمی‌شه.&lt;br /&gt;ولی عراقیا واقعا باید این هنرشونو یه جا ثبت کنن، اصلا باید بیارنش تو بازی‌های المپیک، به جای بعضی از این ورزش‌های کس‌شر که مفت نمی‌ارزه.&lt;br /&gt;داشتم این خبرو می‌دیدم بلافاصله یاد اراذل و اوباش ایرنا و فارس و سردسته‌شون، اون لات اعظم، افتادم. تیتر یک‌شون جور شد، خرکیف شدن. الان همه کارشناسای آسیا و خاورمیانه و شرق و غرب و بالا و پایین صداوسیما و شبکه‌ی خبر و فارس و ایرنا افتادن به تکاپو که دیدی چی شد، دیدی عراقی‌ها چه تودهنی‌ای به بوش، نه، ببخشین به کل آمریکا زدن؟! دیدی چه درسی به عمله‌ی استکبار جهانی دادن با این وسیله‌ی کمک‌آموزشی؟ دلم داره غنج می‌زنه واسه این که تحلیل‌هاشونو بخونم، مطمئنا عالیه، نه، اینا مارو نومید نمی‌کنن.&lt;br /&gt;ببین، عراقیا از این دمپایی‌های ایرانی صادراتی خودمون چه استفاده‌ی بهینه‌ای می‌کنن، چرا خودمون نکنیم؟! چاقوی زنجان و دمپایی و... انرژی هسته‌ای می‌خوایم چی کار؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-4062858894202924129?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/4062858894202924129/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=4062858894202924129' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/4062858894202924129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/4062858894202924129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_5533.html' title='دمپایی به مثابه وسیله‌ی کمک‌آموزشی'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2350899470550789512</id><published>2008-12-14T14:30:00.002Z</published><updated>2008-12-14T14:32:39.099Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>نیم‌فاصله، نیم‌فاصله‌ی عزیز</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگه شاعر بودم، حتما یه شعر می‌نوشتم در مدح نیم‌فاصله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه شاعر بودم&lt;br /&gt;شعری می‌نوشتم در وصف&lt;br /&gt;نیم‌فاصله&lt;br /&gt;نیم‌فاصله‌ی عزیز&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2350899470550789512?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2350899470550789512/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2350899470550789512' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2350899470550789512'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2350899470550789512'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_14.html' title='نیم‌فاصله، نیم‌فاصله‌ی عزیز'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-5450462487739378887</id><published>2008-12-13T17:09:00.004Z</published><updated>2008-12-14T14:09:04.054Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Cinephile'/><title type='text'>Taking Off</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این که بالا نوشتم اسم اولین فیلم میلوش فورمن تو آمریکاست که دیروز دیدم (شرمنده، تو متن پست‌ها که لاتین می‌نویسم به هم می‌ریزه، واسه همین همیشه آویزون دوستای کامپیوتردونم که الان هم کسی در دسترس نیست)، می‌شه ترجمه‌ش کرد «پا به فرار گذاشتن» که قشنگ نیست، ولی دقیق‌ترین معادله، البته فعلا تا وقتی که یهو به ما الهامی غیبی برسه از بالا!&lt;br /&gt;عالی بود، مدت‌ها بود این طوری تو سالن سینما نخندیده بودم، البته چون هرهر و کرکر همه به هوا بود، زیاد اسباب خجالت نبود. استاد ظرافت‌های سینمای مستقل اروپارو برده اون‌جا و با پول هالیوود و نکته‌سنجی فراوون فیلمی ساخته سخت منتقد «زندگی آمریکایی». البته حتما این هم خیلی مهم بوده که فیلم‌نامه‌رو با ژان کلودـ‌کریر نوشته که هنوزم به نظرم فیلم‌نامه‌ش از «سبکی تحمل‌ناپذیر هستی» کوندرا یکی از بهترین اقتباس‌های سینماست از ادبیات. جوگیر شدم، بی‌خیال!&lt;br /&gt;فقط خواستم بگم اگه اینو تا حالا ندیدین، زودتر هر طور هست گیر بیارین ببینین. من که ایران بودم، این فیلم‌فروشای کنار خیابون نداشتن، شاید تا حالا آورده باشن!! راستی چن تا سکانس شاهکار هم داره، یکیش یه سکانس آموزش جوینت زدن یا سیگاری کشیدن به پدرومادرایی که بچه‌هاشون از خونه فرارین، واسه این که بهتر بتونن بچه‌هاشونو درک کنن. پیشنهاد می‌کنم هر کی تا حالا جوینت نزده و می‌خواد شروع کنه، اول از همه این سکانسو ببینه، شدید آموزنده‌ست. شوخی نمی‌کنم. احتمالا به خاطر همین سکانس درجه‌ی «آر» گرفته. لامصب اصلا مصداق اشاعه فحشا و منکراته. &lt;br /&gt;امشب هم اگه عمری باقی باشه، داریم می‌ریم آخرین فیلم تاکشی کیتانورو از لحاظ‌مون بگذرونیم به اسم «آشیل و سنگ‌پشت»، اگه نابود شدیم یعنی بر ما موثر واقع شد به شما هم پیشنهاد خواهیم کرد، یاهو   &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-5450462487739378887?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/5450462487739378887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=5450462487739378887' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5450462487739378887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5450462487739378887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/taking-off.html' title='Taking Off'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-4158150586068272125</id><published>2008-12-13T11:55:00.004Z</published><updated>2008-12-14T14:00:55.778Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>«چرا می‌نویسیم؟»</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;لوکلزیو: چرا می‌نویسیم؟ فکر می‌کنم هر یک از ما پاسخ خاص خودش را برای این سوال ساده دارد. هر آدمی تمایلات و محیط و شرایط خاص خودش را دارد. و همین طور کاستی‌های خاص خودش. این که می‌نویسیم به این معناست که عمل نمی‌کنیم. به این معنا که مواجهه با واقعیت برای‌مان سخت است، و از همین رو راه دیگری را برای واکنش نشان دادن انتخاب کرده‌ایم، راه دیگری برای برقراری ارتباط، برای فاصله گرفتن و وقتی برای تامل و سبک و سنگین کردن داشتن.&lt;br /&gt;دیگر مدتی است که نویسنده‌ها آن قدر گستاخ نیستند که باور داشته باشند می‌توانند دنیا را تغییر دهند، که می‌توانند از طریق داستان‌ها و رمان‌های‌شان نمونه‌ی بهتری از زندگی خلق کنند. حالا دیگر فقط می‌خواهند شاهد باشند. نویسنده می‌خواهد شاهد باشد، در حالی که اغلب اوقات در واقع چشم‌چرانی بیش نیست.&lt;br /&gt;بهترین نویسنده در مقام شاهد آن نویسنده‌ای است که به رغم میل باطنی خود شاهد و گواه است، بی آن که خود بخواهد....&lt;br /&gt;این دو سه پاراگراف اول از سخنرانی لوکلزیو تو مراسم جایزه‌ی نوبله که هفته پیش برگزار شد. گاردین امروز بخشی از این سخنرانی‌رو، در واقع گلچین‌شو، چاپ کرده که اگه بخواین می‌تونین &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/books/2008/dec/13/week-in-books"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بخونینش.&lt;br /&gt;من هم مث خیلی‌ها خوشم نیومد که لوکلزیو نوبل ادبیاتو گرفت. ولی عجالتا دارم &lt;a href="http://www.farhangdaily.com/page/87-09-18/farhangoadab.htm"&gt;سخنان گهربار ابوتراب خسروی&lt;/a&gt;‌رو که آثارشو هم‌تراز با آثاری می‌دونه که به‌اصطلاح جوایز جهانی می‌گیرن در مصاحبه‌ش با فرهنگ آشتی هضم می‌کنم تا بعد در این مورد بنویسم  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-4158150586068272125?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/4158150586068272125/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=4158150586068272125' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/4158150586068272125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/4158150586068272125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_13.html' title='«چرا می‌نویسیم؟»'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-5203544806566290597</id><published>2008-12-09T15:24:00.003Z</published><updated>2008-12-09T16:00:35.522Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Bookworm'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>کتاب‌سوزان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:/DOCUME%7E1/PER_GU%7E1/LOCALS%7E1/Temp/msoclip1/01/clip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-size: 12pt; font-family: &amp;quot;Times New Roman&amp;quot;;" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;هاینریش هاینه می‌گه: «جایی که کتاب‌ها را بسوزانند، کار به سوزاندن آدم‌ها هم خواهد کشید.» اینو چند روز پیش دیدم، گفتم این‌جا بنویسم یادم نره، چون با این وضع ایران احتمالا نباید تعجب کنیم که کار به این‌جا هم بکشه، نه این که همین الانم با چاپ نکردن کار نویسنده‌ها و مترجم‌ها نمی‌سوزونن‌شون!!! نکته‌ی جالبش داشت یادم می‌رفت: هاینه اینو برای محکوم کردن سوزوندن قرآن در اسپانیای زمان تفتیش عقاید گفته.&lt;br /&gt;اینم یه تعریف نه‌چندان دلچسب از روزنامه‌نگاری از هانتر اس. تامپسن که به قول خودش می‌خواست رمان‌نویس بشه، روزنامه‌نگار شد: «روزنامه‌نگاری حرفه یا کسب‌وکار نیست. کلمه‌ای مبهم و نامفهوم و دم دستی است برای حیف نون‌ها و وصله‌های ناجور- دری کاذب به ماتحت زندگی، مستراحی کثیف و پر از بوی گند شاش که بازرس ساختمان درش را تخته کرده، سوراخی که آن قدر گود هست که عرق‌خوری ولگرد کنار پیاده‌رو چمباتمه بزند و مثل شامپانزه‌ای در قفس باغ وحش روی آن جلق بزند.»&lt;br /&gt;و... خوندن رمان «عشق و آشغال» ایوان کلیما هم تموم شد، طول کشید، نمی‌دونم چرا، وسطش چند تا کتاب دیگه خوندم، ولی بدجوری حال داد، به دلم نشست، به مسائلی اشاره کرده بود که چند وقتیه مث خر توشون گیر کردم. بی‌خیال که جوابی براشون نداشت، همینش که یه نویسنده‌ای اون‌ور دنیا به این مسائل فکر کرده و احتمال زیاد خودش هم تو زندگیش تجربه‌شون کرده باعث قوت قلب بود. شنیدم تا حالا ازش رمان و داستانی ترجمه نشده، فقط مجموعه مقالات بوده. اگه کسی، مترجمی می‌خواد کلیما کار کنه، همینو ترجمه کنه یه حالی به خلق‌الله بده.&lt;br /&gt;و یک سوال: خیلی وقتا شده موقع یا بعد از خوندن یه رمان خارجی تو دلم گفتم: آخ‌خ‌خ‌خ‌خ‌خ، جانا سخن از زبان ما می‌گویی. غیر از «عشق و آشغال» کلیما چند وقت پیش که پدرم مرد و ما! شدیم الیور توییست، یکی از دوستان کتاب «مرده‌ریگ» (اصلا مرده‌ی این بودم که این کلمه‌رو یه جا استفاده کنم!) فیلیپ راث‌رو پیشنهاد کرد که خاطرات استاده از پدرش و رابطه‌شون، این کتاب‌رو هم که خوندم آه از نهادم برآمد، و قبل‌تر با خیلی کتاب‌های دیگه مث اکثر کتابای هنری میلر و «ناتوردشت» سلینجر. می‌تونم یه لیست بلندبالا از این کتابا قطار کنم، ولی می‌خوام برم سراغ اون سوال:&lt;br /&gt;چرا کم پیش میاد رمانای ایرانی این کارو با آدم بکنن؟ اسم نمی‌برم، ولی خیلی زور بزنم دو سه تا کتاب یادم میاد که زخمه به دل‌مون زدن، بقیه‌شون چی؟ مشکل از منه یا از رمان‌نویسای ایرانی که این قدر برداشت کج‌ومعوجی از رمان و داستان و اصل کار یعنی زندگی دارن؟  &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-5203544806566290597?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/5203544806566290597/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=5203544806566290597' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5203544806566290597'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5203544806566290597'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title='کتاب‌سوزان'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-636003553981923838</id><published>2008-12-03T17:19:00.004Z</published><updated>2008-12-04T15:32:13.802Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>ترجمه‌ی ایرنایی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول از همه &lt;a href="http://www.stillnessradio.blogspot.com/"&gt;رادیو خاموشی&lt;/a&gt;. چندتا جوون باحال جمع شدن یه رادیو راه انداختن به اسم رادیو خاموشی، تا حالا یه برنامه هم گذاشتن. ایده‌شون عالیه، حرف نداره، دلیل این کارشونم توضیح دادن، لینک وبلاگ‌شونو گذاشتم می‌تونین برین گوش کنین. ولی آقا چرا این قدر یبس؟! این همه یبوست از کجا اومده؟ برنامه‌رو با شعر بلند رضا براهنی شروع کردین، نزدیک نه دقیقه، الان دیگه این یعنی یه عمر، چه خبره؟ این همه خطابه‌گویی به چه درد می‌خوره؟ به قول خودتون نشستین با هم می‌گین و می‌خندین و بوی حشیش و علف هم که از تو صداتون می‌زنه بیرون، یه خرده‌شم می‌آوردین تو رادیوتون، تا همه بشینن و نخوان پا شن تا تموم شه. ولی بازم می‌گم کار اساسیه میزونیه، موفق باشین و ادامه بدین.&lt;br /&gt;دوم از همه درس انگلیسی وب‌سایت بی‌بی‌سی فارسی. این دیگه نوبره که تو درس انگلیسی بی‌بی‌سی غلط و ایراد پیدا بشه. اسم درس هست: «سیل در ونیز». درستش کنین، فعلو به جای اسم به خورد مردم ندین، ناسلامتی اونو گذاشتین اون‌جا مردم زبان یاد بگیرن. یه گوشه‌ای از میراث روزنامه‌نگاری انگلیس دست شماست، حفظش کنین، قدرشو بدونین، نرینین بهش!!&lt;br /&gt;و سومین نکته: بحث شیرین... ایرنا، خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی. دیروز یه گزارش از روزنامه گاردینو ترجمه کردن گذاشتن تو وب‌سایت تخمی‌شون. باز دوستان می‌گن چرا فحش می‌دی! آخه مگه می‌شه آدم صداش درنیاد؟! اونم از گروه اخبار صوتی و تصویری ایرنا، زرشک!!! «چندرسانه‌ای» شدن لامصبا!&lt;br /&gt;ترجمه‌ی ایرنارو می‌تونین &lt;a href="http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=248698"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بخونین و خبر گاردینو &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/world/2008/dec/02/barack-obama-hillary-clinton-appointment"&gt;این‌جا&lt;/a&gt;. بابا می‌خواین خبرو قلب کنین، دروغو دونگ بنویسین، بکنین، ولی یه خرده ظرافت به خرج بدین. شماها یه سور زدین به فاکس‌نیوز. آدم انش می‌گیره این خبرگزاری رسمی‌رو می‌بینه.&lt;br /&gt;ایرنا به نقل از گاردین نوشته: «یکی از اجتناب ناپذیرترین رقابتها در تاریخ معاصر سیاسی جهان، به نظر می رسد تبدیل کردن واقعیات به خاطرات باشد و اوباما هم خود به این نکته اشاره کرده است.»&lt;br /&gt;ترجمه‌ی من: گویی [اوباما] می‌گفت یکی از جالب‌ترین رقابت‌ها در تاریخ سیاسی معاصر حالا دیگر چیزی نیست جز خاطره‌ای خوش. و شاید حق با او باشد.&lt;br /&gt;تازه این فقط یه پاراگراف از این ترجمه‌ی مشعشعه. از اول تا آخرش غلطه، ایراد داره. پاراگراف اول که دروغ محضه. جالب اینه که اگه مترجمش شعور داشت، اصلا لزومی نداشت متنو عوض کنه، فقط کافی بود لحن طنز و کنایه تو این گزارشو درست دربیاره، اون وقت می‌شد چیزی که جماعت ایرنایی‌ها دوست دارن   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-636003553981923838?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/636003553981923838/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=636003553981923838' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/636003553981923838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/636003553981923838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post_03.html' title='ترجمه‌ی ایرنایی'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-7196372962457594594</id><published>2008-12-01T14:56:00.004Z</published><updated>2008-12-01T20:14:43.149Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><title type='text'>تاریخچه‌ی مواد مخدر در ادبیات</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دو هفته پیش گاردین یه تاریخچه‌ی خیلی مختصر از کاربرد مواد مخدر در خلق ادبی چاپ کرد که &lt;a href="http://www.guardian.co.uk/society/2008/nov/16/drugs-history-literature"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; می‌تونین نسخه‌ی کامل‌شو به انگلیسی بخونین. اگه حال ندارین یا دوزار انگلیسی بلد نیستین، یه چن تا نکته‌ی جالب‌شو این‌جا می‌یارم:&lt;br /&gt;می‌گه کالریج از اعتیاد به تریاک مرد. ولله یه پدربزرگ من چل سال تریاک کشید توپ، آخ نگفت، بعد سیگارو ترک کرد، یه هفته بعدش مرد!! ولی از شوخی گذشته این کالریج یه مقاله یا رساله‌ی شاهکار داره درباره‌ی خواب و رویای افیونی که یه شیرپاک‌خورده باید ترجمه‌ش کنه تا مردم ببینن جنس خوب چی کار می‌کنه.&lt;br /&gt;از قول استاد بودلر هم می‌گه: «بین مواد مخدری که در خلق آن چه من ایده‌آل ساختگی می‌خوانم از همه موثرترند... حشیش و تریاک به‌دردبخورترین و دم‌دست‌ترین است.»&lt;br /&gt;دیگه این که استیونسن شیش روز پشت سر هم کوکایین زد و روزی ده هزار کلمه نوشت و آخرش این ۶۰ هزار کلمه شد «مورد غریب دکتر جکیل و آقای هاید»!!!&lt;br /&gt;فیلیپ کی دیک با یه ماده‌ی مخدر شبیه اسپید در عرض یه سال یازده تا رمان نوشت و چندتا مقاله و داستان‌کوتاه، البته بعدشم قاط زد و اسکیزوفرنی دهن‌شو سرویس کرد. البته من نمی‌دونم که مخدر باعث اسکیزوفرنیش شد یا نه، فکر نکنم!&lt;br /&gt;جالب‌ترین نکته: هانتر اس تامپسن چی می‌زد؟ جواب: همه‌چی!!!&lt;br /&gt;در مورد استیون کینگ نکته‌ی جالب واسه من این بود که اصلا نمی‌دونستم استاد این‌کاره بوده، هشت سال اعتیاد به کوکایین. مگه می‌شه «های» نباشی و «زلمزلات» و تلالو بنویسی؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-7196372962457594594?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/7196372962457594594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=7196372962457594594' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7196372962457594594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/7196372962457594594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='تاریخچه‌ی مواد مخدر در ادبیات'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-8894827316873664850</id><published>2008-11-30T21:04:00.005Z</published><updated>2008-12-01T20:20:37.728Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><title type='text'>اندر حکایت گاوی که ترافیک را قفل کرد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;این شاهکار خبرنویسی‌رو از خبرگزاری معظم فارس &lt;a href="http://www1.farsnews.com/newstext.php?nn=8709100765"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بخونین: داستان چیه؟ یه گاو به معنای واقعی کلمه «به قصد قربانی شدن» رفته تو میدون ونک ذبح شده و ترافیک سنگین ایجاد کرده، اصلا ترافیک میدونو قفل کرده، بی‌شعور. دقت کنید که فاعل در لید این خبر «یک گاو»ه.&lt;br /&gt;حالا بقیه خبرو یعنی اون چیزایی‌رو که خبرنگار فارس یادش رفته یا حال نداشته یا به هر دلیل دیگه ننوشته &lt;a href="http://englab2.blogfa.com/post-8.aspx"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بخونین.&lt;br /&gt;حالا یه نفر به من بگه آدمای بی‌کفایتی که همچین کاری می‌کنن، یه سنگ انداختن تو چاه که صدتا عاقل نمی‌تونن دربیارن، چه طور می‌خوان تو جامعه انضباط ایجاد کنن؟&lt;br /&gt;خدا آخرو عاقبت مردمی‌رو که قراره از نظر اجتماعی منضبط بشن به‌خیر کنه، آمین&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-8894827316873664850?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/8894827316873664850/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=8894827316873664850' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8894827316873664850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/8894827316873664850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_3514.html' title='اندر حکایت گاوی که ترافیک را قفل کرد'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2086166083369200500</id><published>2008-11-30T14:05:00.005Z</published><updated>2008-12-01T20:21:12.493Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><title type='text'>دو نکته</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;نکته‌ی اولو فقط برای این می‌نویسم که به روزنامه‌نگارای ایران دست مریزاد بگم، بابا ای‌ول! چه طوری این کارو می‌کنین؟ چه طوری فقط با &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=780319"&gt;۷۰۰ کلمه&lt;/a&gt; این قدر کس‌شر می‌نویسین؟ می‌گن شاعرها خدای ایجازن، شما سور زدین به هر چی شاعره، ماشالله! خدارو شکر یه نفر که سرش به تنش می‌ارزه مث ابوالحسن نجفی این حرفو زد، ما که یه عمره داریم می‌گیم این روزنامه‌نگارای ایران بی‌سوادن، هیچی بارشون نیست، دوزار سواد ندارن، دو تا کتاب نمی‌خونن، هی گفتن نگو بهشون برمی‌خوره. حالا می‌گم، می‌خواد بهتون بربخوره، می‌خواد نخوره، به تخمم. طبیعتا منظورم همه نیست، خودم دوستای روزنامه‌نگار باسواد و کتاب‌خونی دارم، ولی خداییش بیشترشون انگار به جای مغز پهن کردن تو سرشون (اون «پهن»‌رو بر وزن «اهن» تو مستراح بخونین).&lt;br /&gt;کاش نجفی یه خرده راهنمایی‌شون هم می‌کرد که چی کار کنن از این جهل مرکب خلاص شن. اما حالا که استاد این کارو نکرده، بنده جسارتا یه توصیه کوچولو می‌کنم که خیلی هم راحته: هر چی می‌تونین کتاب بخونین!! توصیه‌م خیلی پیش‌پاافتاده‌ست؟ خودتون می‌دونستین؟ پس می‌‌رسیم به توصیه‌ی اصلی، چون می‌دونم این ضعف از کجا آب می‌خوره، از فراخی اسافل اعضا! آقا، یه خرده هم بکشین. خودتونو گول نزنین که هر روز روزنامه و مجله می‌خونین، چون می‌دونم هر روز می‌خونین ببینین دوستا و آشناهاتون چی نوشتن، ولی مسئله همینه، همه‌تون محدود شدین به کس‌شرای روزنامه و مجله‌ها...&lt;br /&gt;دوم این که اینو اگه دل‌تون خواست بخونین در مورد «&lt;a href="http://www4.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=239484"&gt;ادبیات احمدی‌نژادی&lt;/a&gt;»، اگه مازوخیستین، می‌خواین حرص بخورین، از عصبانیت زمینو گاز بگیرین، موهاتون سفید شه، اینو بخونین. حوصله ندارم واسه یه همچین کس‌شر پر از تناقضی وقت بذارم، فقط فکر کردم یه نمونه‌ی دیگه بیارم از اون مسابقه‌ی وقاحتی که قبلا گفتم، فقط واسه ثبت در تاریخ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2086166083369200500?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2086166083369200500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2086166083369200500' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2086166083369200500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2086166083369200500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_30.html' title='دو نکته'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-5751302748194986341</id><published>2008-11-28T14:07:00.005Z</published><updated>2008-12-01T20:22:07.289Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>بگو ماشالله</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;کلود لوی‌ـ‌استروس، نظریه‌پرداز و مردم‌شناس معروف فرانسوی، حتما معرف حضورتون هست. استاد امروز صدساله شد که فکر می‌کنم خیلی خبر خوبیه، چون آدم همیشه فکر می‌کنه همیشه کسایی که سرشون به تن‌شون می‌ارزه زود مرخص می‌شن، از کافکا و هدایت تا دیوید فاستر والاس که همه خواسته یا ناخواسته ریق رحمتو سر کشیدن، و هر چی ازگل و حیف نونه، مث کردان، دست از سر این دنیا ورنمی‌داره.&lt;br /&gt;انتشارات گالیمار گزیده آثار استادو به انتخاب خودش در دو هزارو خورده‌ای صفحه چاپ کرده و ظاهرا به رغم این که بعضی کارهای لوی‌ـ‌استروس توش نیست (حتما خودش دلیلی داشته واسه این کار) کتاب خوبی شده، اینو بر اساس ریویوی ضمیمه ادبی تایمز می‌گم تو شماره‌ی فکر کنم ماه اکتبر یا نوامبر، خودم هنوز کتابو ندیدم.&lt;br /&gt;یه مصاحبه‌ی مفصل با استاد هست که چند سال پیش شبکه آرته نشون داد و الان می‌تونین رو یوتیوب در چند بخش ببینینش، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=u73chpnKKhQ"&gt;این جا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-5751302748194986341?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/5751302748194986341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=5751302748194986341' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5751302748194986341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/5751302748194986341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_28.html' title='بگو ماشالله'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-6227713926964834385</id><published>2008-11-25T12:44:00.004Z</published><updated>2008-12-01T20:22:41.921Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>اولئک کالانعام</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ترجمه‌ی تحت‌اللفظی [بد] به منزله عیان شدن وجه حیوانی زبان است. آن وجهی که گویی ربطی به صدای انسانی ندارد و بیشتر یادآور اصوات طبیعت و وحوش است، زبان الکن، زبان آنانی که تازه زبان باز کرده‌اند، زبان خارجیانی که تازه فارسی یاد گرفته‌اند و با لهجه‌ی غلیظ حرف می‌زنند، خروسی شدن صدا، تپق زدن، و هر آن چیزی که یادآور سویه‌ای حیوانی و لاجرم شرم‌آور است.&lt;br /&gt;پاراگراف بالا از کتاب «الاهیات ترجمه والتر بنیامین و رسالت مترجم»رو یکی دو شب پیش تو &lt;a href="http://www.amirmehdi.com/blog/"&gt;سایت امیرمهدی حقیقت&lt;/a&gt; دیدم. متاسفانه هنوز خود کتاب به دستم نرسیده بخونمش، ولی عجالتا همین یه پاراگراف بدجوری دلنشین و گوش‌نواز به نظرم رسید.&lt;br /&gt;خلاصه این که: [مترجمان بد] اولئک کالانعام بل هم اضل&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-6227713926964834385?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/6227713926964834385/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=6227713926964834385' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6227713926964834385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6227713926964834385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html' title='اولئک کالانعام'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-6618492289126119413</id><published>2008-11-24T16:27:00.003Z</published><updated>2008-12-01T20:18:13.468Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۸، چشمان باز زن مرده</title><content type='html'>&lt;meta equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"&gt;&lt;meta name="ProgId" content="Word.Document"&gt;&lt;meta name="Generator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;meta name="Originator" content="Microsoft Word 9"&gt;&lt;link rel="File-List" href="file:///C:/DOCUME%7E1/PER_GU%7E1/LOCALS%7E1/Temp/msoclip1/01/clip_filelist.xml"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	mso-pagination:widow-orphan; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} h1 	{mso-style-next:Normal; 	margin:0in; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	page-break-after:avoid; 	mso-outline-level:1; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-font-kerning:0pt; 	mso-ansi-language:AZ-LATIN;} @page Section1 	{size:8.5in 11.0in; 	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; 	mso-header-margin:.5in; 	mso-footer-margin:.5in; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;بعد از این کشف غیرمنتظره لحظه‌ای کاملا مستاصل بودم؛ سیمونه هم همین طور. مارسل در بغلم در حال خواب و بیداری بود، برای همین نمی‌دانستیم چه کنیم. لباسش بالا رفته بود و کس خاکستری‌اش در میان روبان‌های قرمز انتهای ران‌های بلند او پیدا بود، و همین خود به توهمی شگفت‌آور در جهانی چنان شکننده بدل شد که حتا یک نفس می‌توانست آن را از هم بپاشد و ما را به نور تبدیل کند. جرات تکان خوردن نداشتیم و فقط از ته دل می‌خواستیم که آن سکون غیرواقعی تا ابد طول بکشد و مارسل به خوابی عمیق فرو برود. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;ذهنم گرفتار سرگیجه‌ای فرساینده بود و نمی‌دانم چه بر سرمان می‌آمد اگر سیمونه که نگاه خیره و نگرانش بین نگاه من و تن برهنه مارسل در نوسان بود ناگهان آن حرکت ظریف را نمی‌کرد: پاهایش را آرام از هم باز کرد و با صدایی بی‌روح و بی‌حالت گفت که دیگر نمی‌تواند خود را نگه دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;لباسش در کش و قوسی طولانی که او را در نظرم کاملا برهنه کرد خیس شد و بلافاصله باعث شد که موجی از آب‌کیر در شلوارم بیرون بجهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;روی علف‌ها دراز کشیدم، سرم بر سنگی بزرگ و صاف و چشمانم مستقیم خیره به راه شیری، به آن خط غریب از منی ستاره‌ای و شاش آسمانی بر پهنه‌ی جمجمه‌شکلی که از حلقه‌ی کهکشان‌ها ساخته شده بود: آن چاک باز در ته آسمان که انگار از بخار آمونیاکی ساخته شده بود که در آن عظمت (در فضای خالی‌ای که در آن بخارات به بیهودگی آواز خروسی در سکوت مطلق بیرون می‌جهند) می‌درخشید، یا تخم مرغی شکسته، چشمی ترکیده، یا جمجمه‌ی مبهوت خود من که بر سنگ سنگینی می‌کرد و تصاویری متقارن را به فضای نامتناهی برمی‌گرداند. آوای تهوع‌آور خروس مخصوصا با زندگی خود من تقارن داشت، با اکنون، با کاردینال، به خاطر آن چاک، رنگ سرخ، جیغ‌های بنفشی که او در کمد سرمی‌داد، و همین طور به خاطر این که آدم گلوی خروس‌ها را می‌برد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;از نظر دیگران، کائنات مطبوع و خوشایند به نظر می‌رسد، چون آدم‌های آراسته چشمانی اخته دارند. به همین دلیل است که از زشتی و هرزگی می‌ترسند. این آدم‌ها هیچ وقت از صدای خروس یا قدم زدن زیر آسمانی پرستاره واهمه ندارند. در واقع آدم‌ها کلا به شرطی از «لذات جسمانی» لذت می‌برند که لذاتی کسل‌کننده و معمولی باشند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما من در آن لحظه هیچ شکی نداشتم: برایم آن چه «لذات جسمانی» می‌خوانند هیچ اهمیتی نداشت، چون واقعا کسل‌کننده‌اند؛ تنها چیزی که برایم اهمیت داشت چیزهای «کثیف» بود. از طرف دیگر هرزگی معمولی اصلا راضی‌ام نمی‌کرد، چرا که هرزگی تنها چیزی را که به کثافت می‌کشد خود هرزگی و فسق و فجور است و هر چیز متعالی و ناب و پاک از آن در امان می‌ماند. اما هرزگی خاص من فقط بدن و افکارم را به کثافت نمی‌کشد، هر چیزی را هم که در حال هرزگی در من شکل بگیرد به گند می‌کشد، مثل این آسمان عظیم پرستاره که فقط نقش پس‌زمینه را دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در ذهنم ماه با خون کس مادران و خواهران رابطه می‌یابد، با زنان قاعده با آن بوی گندشان... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;عاشق مارسل بودم بی آن که در عزایش باشم. اگر می‌مرد، گناهش بر گردن من بود. کابوس می‌دیدم و گاه خود را ساعت‌ها دقیقا به این دلیل که داشتم به مارسل فکر می‌کردم در زیرزمین حبس می‌کردم، اما با این حال باز آماده بودم که دوباره از نو شروع کنم، مثلا سرش را به پایین خم کنم و موهایش را در کاسه توالت فرو کنم. اما چون او مرده است، دیگر چیزی برایم نمانده جز بعضی حادثه‌ها که در زمانی که انتظارش را ندارم مرا به یاد او می‌اندازند. غیر از این حالا دیگر کمترین قرابتی بین دخترک مرده و خودم برایم قابل تصور نیست، قرابتی که بیشتر روزهای زندگی‌ام را غم‌انگیز و ملال‌آور می‌کرد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در این‌جا فقط می‌گویم که مارسل پس از اتفاقی وحشتناک خود را دار زد. آن کمد بزرگ را شناخت و دندان‌هایش شروع کرد به هم خوردن: تا نگاهش به من افتاد فهمید من آن مردی هستم که کاردینال می‌خواند، و تا زد به جیغ من دیگر راهی برای قطع کردن آن زوزه‌ها نداشتم جز این که از اتاق بروم بیرون. وقتی من و سیمونه برگشتیم، او در کمد آویزان بود... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;طناب را بریدم، اما او مرده بود. او را روی قالی کف اتاق دراز کردیم. سیمونه دید که دارم شق می‌کنم و مرا هل داد: من هم روی قالی دراز کشیدم. اصلا نمی‌شد کار دیگری کرد؛ سیمونه هنوز باکره بود و من برای اولین بار کنار جسد گاییدمش. برای هر دومان خیلی دردناک بود، اما دقیقا به خاطر همین دردناک بودن خوشحال و راضی بودیم. سیمونه بلند شد و به جسد چشم دوخت. مارسل برایم کاملا غریبه شده بود، و در آن لحظه سیمونه هم همین طور بود. دیگر نه سیمونه برایم اهمیت داشت و نه مارسل. این اتفاقات آن قدر برایم بیگانه و غریب بود که اگر در آن موقع کسی بهم می‌گفت که خودم مرده‌ام اصلا خم به ابرو نمی‌آوردم. سیمونه را تماشا می‌کردم و خوب به یاد دارم که فقط از کارهای زشت و کثیف سیمونه لذت می‌بردم، چون جسد خیلی آزارش می‌داد، انگار این فکر برایش قابل تحمل نبود که این موجودی که این قدر به خودش شبیه بود دیگر حسش نمی‌کند. آن چشم‌های باز بیش از همه آزاردهنده بود. حتا وقتی سیمونه صورت او را خیس کرد، باز هم آن چشم‌ها بسته نشد که خیلی شگفت‌انگیز بود. هر سه خیلی آرام بودیم و این مایوس‌کننده‌ترین بخش قضیه بود. برای من هر نوع کسالتی در این دنیا با آن لحظه پیوند می‌خورد و بیش از همه با مانعی به مسخرگی مرگ. اما این باعث نمی‌شود که با حس انزجار و بیزاری و یا حتا همدستی به آن لحظه در گذشته فکر کنم. اساسا نبودن شور و هیجان همه چیز را پوچ‌تر جلوه می‌داد و از همین رو مرده‌ی مارسل بیش از زمان حیاتش به من نزدیک بود،‌ چرا که از نظر من وجودی پوچ و بی‌معنا تمام امتیازات را دارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:12;"   lang="FA"&gt;و در مورد این که سیمونه جرات کرد، چه از روی کسالت و چه آزردگی که بدتر بود، روی جسد بشاشد: این فقط ثابت می‌کند که درک آن چه اتفاق می‌افتاد تا چه اندازه برای ما غیرممکن بود، و صدالبته امروز هم بیش از آن موقع برایم قابل درک نیست. سیمونه که واقعا قادر به درک مرگ آن طور که آدم معمولا درکش می‌کند نبود وحشت‌زده و خشمگین بود،‌ اما به هیچ وجه بهت‌زده نبود. در آن تنهایی مارسل چنان به ما تعلق داشت که نمی‌توانستیم او را همچون جسدی ببینیم. هیچ چیز مرگ او را نمی‌شد با معیاری معمولی سنجید، و احساسات متناقضی که در آن موقعیت بر ما مستولی می‌شدند یکدیگر را خنثا می‌کردند و ما را کور و بسیار دور از هر چیزی که لمس می‌کردیم پشت سر می‌گذاشتند، در دنیایی بر جای می‌گذاشتند که حالات انسان در آن هیچ قدرت و تاثیری نداشت، همچون اصوات در فضایی مطلقا بی‌صدا. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-6618492289126119413?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/6618492289126119413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=6618492289126119413' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6618492289126119413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/6618492289126119413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_2912.html' title='داستان چشم ۸، چشمان باز زن مرده'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-2354369742106573444</id><published>2008-11-23T14:04:00.008Z</published><updated>2008-12-01T20:23:23.689Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='News Junky'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>سه نکته</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;سه نکته بگم و برم:&lt;br /&gt;اول در مورد داستان «اکسولوتی» که دیروز گذاشتم این‌جا. این داستان از مجموعه‌ی «آگراندیسمان و داستان‌های دیگر» کرتاثاره که چندماهیه تو همون سولاخی که گفتم گیر کرده، بیرون نمیاد. هر چی داستان تو این سال‌ها از استاد ترجمه و چاپ شده توش هست به اضافه‌ی چندتای دیگه که تا حالا چاپ نشده. البته اون چاپ‌شده‌هارو هم شما اگه از من می‌شنوین و اونارو خوندین می‌تونین نخونده در نظر بگیرین. روزای آخر که ترجمه‌ی کتاب داشت تموم می‌شد فکر کردم یه نگاهی به این ترجمه‌های قبلی بندازم. غیر از داستان «طاق‌باز در شب» ترجمه‌ی عبدالله کوثری، بقیه واقعا ریدمون بود، چیزایی دیدم مخصوصا تو داستان فکر کنم اسمش بود نامه‌ی زنی جوان از پاریس که فقط مونده بودم اون به‌اصطلاح مترجم‌ها اینارو از کجا آوردن. ریدم به هر چی مترجم این طوری. این داستان آخری‌رو که گفتم حتما نخونده در نظر بگیرین، چون پایان‌شو مترجم معلوم نیست از کدوم سولاخی درآورده، اصلا داستان این طوری تموم نمی‌شه. پس اگه اون‌جا دانشجوی مترجمی‌ای هست که داره فکر می‌کنه واسه کار آخر ترمش چی کار کنه و کون‌گشاد هم نیست و نمی‌خواد کپ بزنه به اصطلاح، بره این داستانارو جمع کنه، مطابقت بده و چهره‌ی پلید این مترجم‌نماهارو فاش کنه! بعدا که کتاب‌مون از تو اون سولاخ دراومد و به زیور طبع آراسته شد (دیگه چاپ شدن کتاب هامون این قدر به یک اتفاق و رخداد عظیم شبیه شده که فعل تخمی «به زیور طبع آراسته شدن» دیگه اصلا غلو و مبالغه نیست)، ان‌شاالله تعالی، تعریف می‌کنم که این مجموعه داستان چه شاهکاریه.&lt;br /&gt;نکته‌ی دوم این که این چه خبریه امروز هفتان از پندار گذاشته در مورد رمان ناباکف که اسم درستش هست «نسخه‌ی اصل لورا». اینو که بی‌بی‌سی اواسط اردی‌بهشت گذاشته بود. کف‌گیر خورده بود ته دیگ؟ آره؟ اینم خبر بی‌بی‌سی انگلیسی &lt;a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/entertainment/7367655.stm"&gt;درباره‌ی این کتاب منتشرنشده‌ی استاد&lt;/a&gt;. فقط عکس استادو تو این خبر ببینین، الحق که قیافه ته لولیتابازای دنیاست!&lt;br /&gt;و اما نکته‌ی سوم: چیه؟ اون‌جا تو ایران مسابقه‌ی خایه‌مالیه یا وقاحت که ما خبر نداشتیم؟ تو نمایشگاه مطبوعات خبرگزاری مهر به محمود احمدی‌نژاد تندیس مهر داده. واسه چی؟ واسه این: «به خاطر توجه ویژه به خبرنگاران و رسانه‌ها». بعد جمله‌ی گهربار آقارو که کرامت فرمودن که «خبرگزاری‌ها تغذیه‌کننده‌ی اصلی رسانه‌ها هستند»!!!! بابا، تو دیگه کی هستی!! حالا نمی‌شد مسئولای این خبرگزاری حداقل در خفا خایه‌مالی کنن و به خاطر این همه روزنامه‌نگار بیکارشده در ملا عام همچین گهی نخورن؟؟ چه قدر ریا و وقاحت آخه؟ نمی‌دونم خایه‌مالای دنیا صنفی، اتحادیه ای، سندیکایی یا حداقل جشنواره‌ای چیزی دارن یا نه، ولی اگه دارن باید جایزه‌ی اصلی‌رو بدن به خبرگزاری مهر، واقعا حق‌شونه، زحمت کشیدن. فقط &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=788366"&gt;عکسو&lt;/a&gt; ببینین، این همه پشم و چرک و بوی گند عرق تو یه عکس نوبره.&lt;br /&gt;آخرش این که قسمت هشتم «داستان چشم»رو فردا می‌تونین بخونین. ما رفتیم، یاهو &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-2354369742106573444?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/2354369742106573444/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=2354369742106573444' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2354369742106573444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/2354369742106573444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_23.html' title='سه نکته'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-3893293644026702503</id><published>2008-11-22T14:54:00.003Z</published><updated>2008-12-01T20:23:50.997Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>اَکسولوتی، خولیو کرتاثار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;من یک زمانی خیلی به اکسولوتی‌ها فکر می‌کردم. برای دیدن‌شان به آکواریوم ژاردَن دِ پلانت می‌رفتم و ساعت‌ها می‌ایستادم به تماشای‌شان، سکون‌شان را مشاهده می‌کردم، حرکات خفیف‌شان را. حالا خودم اکسولوتی‌ام.&lt;br /&gt;یک صبح بهاری که پاریس داشت پس از چله‌ی روزه ‌ی زمستان دُم طاووسی‌اش را پهن می‌کرد تصادفاً با آن‌ها آشنا شدم. داشتم در بولوار پور‌ـ‌رویال راه می‌رفتم، بعد وارد سن‌ـ‌مارسل و لوپیتال شدم و میان آن همه خاکستری سبز دیدم و به یاد شیرها افتادم. من دوست شیرها و پلنگ‌ها بودم، اما تا آن موقع به ساختمان مرطوب و تاریکی که همان آکواریوم بود پا نگذاشته بودم. دوچرخه‌ام را به نرده‌ها تکیه دادم و رفتم به لاله‌ها نگاهی بیندازم. شیرها غمگین و زشت بودند و پلنگم هم خواب. فکر کردم به آکواریوم بروم، همین طوری کجکی و سرسری به ماهی‌های بی‌مزه نگاه می‌کردم که یکهو اکسولوتی‌ها چشمم را گرفتند. یک‌ساعتی ایستادم به تماشای آن‌ها و بعد رفتم، بی آن که بتوانم به چیز دیگری فکر کنم.&lt;br /&gt;در کتاب‌خانه‌ی سنت‌ـ‌ژُنِویِو به فرهنگ‌لغت رجوع کردم و فهمیدم که اکسولوتی‌ها مرحله‌ی لارویِ (دارای آب‌ششِ) گونه‌ای سمندر از خانواده‌ی آمبیس‌توما هستند. مکزیکی بودن‌شان را خودم با نگاه کردن به آن‌ها و از روی صورت‌های آزتکیِ صورتی و کوچک‌شان و پلاکارد بالای محفظه‌شان فهمیدم. در فرهنگ خواندم که گونه‌هایی از آن‌ها در آفریقا کشف شده که قادرند در زمان خشک‌سالی در خشکی زندگی کنند و فصل باران که می‌رسد زیر آب به زندگی‌شان ادامه دهند. اسم اسپانیایی‌شان، آخولوته، را یافتم و فهمیدم که خوردنی‌اند و روغن‌شان کاربردی مثل روغن ماهی دارد (البته نوشته شده بود که دیگر چنین استفاده‌ای از آن نمی‌شود).&lt;br /&gt;میلی به این که به آثار تخصصی در این زمینه سر بزنم نداشتم، اما روز بعد دوباره رفتم به ژاردن د پلانت. بعد از آن هر روز صبح رفتم، بعضی روزها هم صبح و بعدازظهر. نگهبان آکواریوم بلیتم را که می‌گرفت باتعجب لبخندی می‌زد. به میله‌ی آهنی جلو محفظه‌های شیشه‌ای تکیه می‌دادم و همین طور تماشای‌شان می‌کردم. این قضیه چیز عجیبی نیست، چون بعد از دقیقه‌ی اول می‌فهمیدم که ما با هم ارتباط داریم، که چیزی گم‌شده و بعید ما را به سوی هم می‌کشد. آن قدر بود که همان روز اول مرا جلو صفحه‌ی شیشه‌ای که پشتش حباب‌هایی از میان آب بالا می‌رفتند میخ‌کوب کند. اکسولوتی‌ها بر کف پوشیده از خزه و سنگ و خیلی باریکِ (هیچ کس مثل من نمی‌داند که چه قدر باریک) محفظه تو هم می‌چپیدند. در آن محفظه نُه گونه اکسولوتی بود و اکثر آن‌ها سرهای‌شان را به شیشه فشار می‌دادند، و با چشم‌های طلایی‌شان به هر کس که نزدیک‌شان می‌شد نگاه می‌کردند. من معذّب  و تقریباً خجالت‌زده فکر کردم واقعاً وقاحت دارد خیره شدن به این موجودات ساکت و ساکنی که تهِ محفظه کپه شده بودند. در ذهنم یکی از آن‌ها را که سمت راست و قدری دور از دیگران قرار داشت جدا کردم تا بهتر بررسی‌اش کنم. بدنی کوچک و گلگون و شفاف دیدم (یاد آن مجسمه‌های کوچکِ چینی از شیشه‌ی مات افتادم)، شبیه مارمولکی کوچک با حدود چهارده‌پانزده سانت طول که به یک دُم ماهیِ بسیار بسیار ظریف ختم می‌شود، در واقع به حساس‌ترین جزء بدن‌مان. پشت این ماهی باله‌ی شفافی بود که به دم می‌پیوست، ولی چیزی که دیوانه‌ام کرد پاهای آن بود، به زیبایی و کشیدگی آن‌ها چیزی ندیده بودم، و به انگشت‌هایی ریز با ناخن‌هایی خیلی خیلی کوچک مثل ناخن انسان ختم می‌شدند. و بعد چشم‌هایش را کشف کردم، صورتش را. صورتش اجزایی بی حس‌وحال داشت و هیچ خصوصیت دیگری نداشت جز چشم‌هایش، دو سوراخ، مثل دو سنجاق‌سینه از طلای شفاف، حیاتی در آن‌ها نبود اما نگاه می‌کردند، و می‌گذاشتند نگاهم در آن‌ها نفوذ کند، نگاهی که ظاهراً از آن سطح طلایی می‌گذشت و خود را به رازی درونی و مبهم می‌سپرد. هاله‌ای سیاه و خیلی باریک دور چشم بود و آن را بر گوشت صورتی‌رنگ حک می‌کرد، بر سنگ گلگونِ سرش، سری بفهمی‌نفهمی مثلثی، اما با کناره‌هایی منحنی و نامنظم که آن را خیلی به مجسمه‌ای فرسایش‌یافته در طول زمان شبیه می‌کردند. دهانش را سطح مثلثیِ صورت پنهان کرده بود و بزرگیِ قابل‌توجه آن را فقط از نیم‌رخ می‌شد حدس زد؛ از جلو شکافی ظریف که به‌زحمت دیده می‌شد سنگ بی‌جان را دوپاره می‌کرد. در دو طرف سر یعنی جایی که باید گوش‌های ماهی می‌بودند سه شاخک ریز روییده بود به سرخیِ مرجان، زائده‌ای نباتی، به گمانم همان آب‌شش‌ها. و شاخک‌ها تنها عضو سریع این جانور بودند؛ هر ده‌پانزده ثانیه یکهو سیخ می‌شدند و باز می‌خوابیدند. هر از گاهی یکی از پاها حرکتی می‌کرد که به‌زحمت دیده می‌شد، می‌دیدم که انگشت‌های ریز پا آرام بر خزه‌ها قرار می‌گیرند. دلیلش این است که ما زیاد از حرکت کردن خوش‌مان نمی‌آید و محفظه خیلی تنگ و کوچک است‌ــ همین طوری هم که اصلاً حرکت نمی‌کنیم، با دم یا سرمان به دم یا سر دیگری می‌‌کوبیم‌ــ بعد مسئله درست می‌شود، دعوا، خستگی. انگار اگر آرام بمانیم زمان هم کمتر به نظر می‌رسد.&lt;br /&gt;آرامش و سکون‌شان بود که اولین باری که اکسولوتی‌ها را دیدم باعث شد شیفته و مجذوب به طرف‌شان خم شوم. انگار به شکلی مبهم و نامفهوم خواسته‌ی پنهانی آن‌ها را درک می‌کردم، پایان دادن به زمان و مکان با سکونی توأم با بی‌تفاوتی. بعداً قضیه بیشتر دستگیرم شد؛ انقباض آب‌شش‌ها، حس محتاطانه‌ی پاهای ظریف بر سنگ‌ها، شنا کردن ناگهانی (بعضی از آن‌ها با پیچ‌وتاب دادنی ساده به بدن خود شنا می‌کنند) به من ثابت کرد که قادرند از آن سستی و رخوت کانی که ساعت‌ها طول می‌کشد بگریزند. اما مهم‌تر از همه چشم‌های‌شان مثل خوره به جانم افتاد. ماهی‌های مختلف در محفظه‌های دو سوی آن‌ها ساده‌لوحی و حماقت صرف چشم‌های خوشگل‌شان را که خیلی شبیه چشم‌های ما بودند نشانم می‌دادند. اما چشم‌های اکسولوتی‌ها با من از حضور حیاتی متفاوت حرف می‌زدند، از نوعی دیگر دیدن. صورتم را به شیشه می‌چسباندم (نگهبان گه‌گاه باسروصدا سرفه‌ای می‌کرد) و سعی می‌کردم آن نقطه‌های طلاییِ ریز را بهتر ببینم، مدخل جهان بسیار کند و دورافتاده‌ی آن موجودات گلگون را. با انگشت زدن به شیشه درست جلو صورت‌شان هیچ فایده‌ای نداشت؛ کوچک‌ترین واکنشی نشان نمی‌دادند. چشم‌های طلایی به سوختن با نوری ترسناک و ملایم ادامه می‌دادند؛ به نگاه کردن به من از عمقی دست‌نیافتنی ادامه می‌دادند که مرا به سرگیجه می‌انداخت.&lt;br /&gt;با این حال نزدیک بودند. البته این را پیش از این هم می‌دانستم، پیش از اکسولوتی شدن. این را همان روزی فهمیدم که برای اولین بار نزدیک‌شان شدم. ویژگی‌های انسان‌گونه‌ی میمون عکس چیزی را که اغلب مردم باور دارند نشان می‌دهند، یعنی فاصله‌ای را که از آن‌ها تا ما طی شده است. فقدان هر گونه شباهتی بین اکسولوتی‌ها و انسان‌ها به من ثابت کرد که تشخیصم درست است، که با شباهت‌های دمِ دستی سر خودم شیره نمی‌مالم. فقط دست‌های کوچک... اما سمندر، همین سمندر آبیِ معمولی، هم چنین دست‌هایی دارد، و اصلاً به هم شبیه نیستیم. فکر کنم سر اکسولوتی‌ها بود، آن مثلث صورتی‌رنگ با چشم‌های ریز طلایی. همان سر نگاه می‌کرد و می‌دانست. همان بود که این ادعا را داشت. آن‌ها حیوان نیستند.&lt;br /&gt;گرفتار افسانه‌ها و خیالات شدن آسان بود و تقریباً بدیهی. پس از مدتی در اکسولوتی‌ها دگردیسی‌ای را تشخیص دادم که نتوانسته بود انسانیتی اسرارآمیز را نقض کند. تصور کردم آگاه‌اند، برده‌ی جسم‌شان، تاابد محکوم به سکوت مغاک، به تفکر و تأملی نومیدانه. نگاه خیره و کورشان، آن صفحه‌ی طلاییِ کوچکِ بی‌حس‌وحال اما سخت برّاق مثل پیامی از درونم گذشت: «نجات‌مان بده، نجات‌مان بده». مچ خود را در حال زمزمه کردن توصیه‌ها و امیدهایی کودکانه گرفتم. آن‌ها به نگاه کردن به من ادامه دادند، بی‌حرکت؛ گه‌گاه شاخک‌های گلگون آب‌شش‌ها شق می‌شد. همان لحظه دردی خاموش را حس کردم؛ شاید مرا می‌دیدند و داشتند نیرو و توان مرا جذب می‌کردند تا به درون آن چیز نفوذناپذیرِ زندگی‌شان نفوذ کند. انسان نبودند، اما من هم در هیچ حیوانی پیوندی این چنین با خود نیافته بودم. اکسولوتی‌ها انگار شاهد چیزی بودند و گاه قاضی‌هایی وحشتناک. در برابر آن‌ها احساس فرومایگی می‌کردم؛ آن چشم‌های شفاف و زلال خلوص موحشی داشت. آن‌ها لارو بودند، اما لارو به معنای نقاب و شبح نیز هست. پشت آن صورت‌های آزتکیِ بی‌حس‌وحال اما حاکی از قساوتی ریشه‌دار و عمیق چه هیئتی زمان ظهورش را انتظار می‌کشید؟&lt;br /&gt;از آن‌ها می‌ترسیدم. فکر کنم اگر به خاطر نزدیک بودن به دیگر بازدیدکنندگان و نگهبان نبود، جرأت نمی‌کردم با آن‌ها تنها بمانم. نگهبان خندان گفت: «با چشمات داری زنده‌زنده می‌خوری‌شون، بابا»؛ احتمالاً فکر می‌کرد یک‌تخته‌ام کمه. اما متوجه نبود که آن‌ها دارند آرام‌آرام مرا با چشم‌های‌شان می‌بلعند، آن آدم‌خوارهای طلایی. در هر فاصله‌ای از آکواریوم فقط می‌توانستم به آن‌ها فکر کنم، انگار از فاصله‌ای بعید هم بر من اثر می‌گذاشتند. کار به جایی رسید که دیگر هر روز به آن‌جا می‌رفتم، و شب‌ها بی هیچ حرکتی در تاریکی به آن‌ها فکر می‌کردم، آهسته یک دستم را به جلو دراز می‌کردم که بلافاصله به دستی دیگر می‌خورد. شاید چشم‌های‌شان در ظلمات شب هم می‌دید، و برای‌شان روز پایانی نداشت و همین طور ادامه پیدا می‌کرد. چشم‌های اکسولوتی‌ها پلک ندارد.&lt;br /&gt;حالا می‌دانم که چیز غریبی در کار نبود، که این اتفاق باید می‌افتاد. هر روز صبح که جلو محفظه تکیه می‌دادم بیشتر خود را تشخیص می‌دادم. آن‌ها داشتند رنج می‌کشیدند، ذره‌ذره‌ی بدنم به طرف آن درد فروخورده کشیده می‌شد، به سوی آن درد و رنج سخت و ساکن کف محفظه. در انتظار چیزی بودند، فروپاشی سلطه‌ای بعید، در انتظار عصر آزادی در آن زمانی که جهان از آنِ اکسولوتی‌ها بود. ممکن نبود آن حالت ترسناک که داشت به انقراضِ گنگی و بی‌روحی اجباری بر صورت‌های سنگی‌شان دست می‌یافت پیام دیگری جز پیامی حاکی از درد و رنج داشته باشد، مدرکی باشد بر چیزی جز محکومیتی ابدی، بر چیزی جز جهنم مایعی که از سر می‌گذراندند. نومیدانه می‌خواستم به خود ثابت کنم که حساسیت خودم باعث شده است آگاهی موهومی را به اکسولوتی‌ها نسبت دهم. من و آن‌ها می‌دانستیم. پس اتفاقی که افتاد عجیب و غریب نبود. صورتم را به شیشه‌ی آکواریوم چسبانده بودم، چشم‌هایم تلاش می‌کردند بار دیگر به راز آن چشم‌های طلاییِ بدون عنبیّه، بدون مردمک، نفوذ کنند. از فاصله‌ای خیلی نزدیک صورت اکسولوتی را دیدم که بی‌حرکت کنار شیشه ایستاده بود. نه انتقالی و نه حیرتی، صورت خود را چسبیده به شیشه دیدم، آن را بیرون محفظه دیدم، آن را آن طرف شیشه دیدمش. بعد صورتم خودش را عقب کشید و من فهمیدم.&lt;br /&gt;فقط یک چیز عجیب بود: ادامه یافتنِ فکر کردن طبق معمول، دانستن. پی بردن به این در آن لحظه‌ی اول مثل وحشت انسانی زنده‌به‌گور بود که بیدار می‌شود و از سرنوشتش باخبر می‌شود. آن بیرون صورتم بار دیگر به شیشه نزدیک شد، دهانم را دیدم، لب‌هایم در تلاش برای درک اکسولوتی‌ها به هم فشرده شده بود. من اکسولوتی بودم و حالا در یک آن فهمیدم که هیچ درکی ممکن نیست. او بیرون آکواریوم بود، تفکرش هم تفکری بود خارج از محفظه. من در عین بازشناسی او و خودِ او بودن اکسولوتی بودم و در دنیای خود. ترس آغاز شد‌ــ همان لحظه آن را دریافتم‌ــ ترس از محبوس دانستن خود در جسم یک اکسولوتی، ترس از دگردیسی یافتن به اکسولوتی در حالی که ذهن انسانی‌ام سالم و دست‌نخورده باقی مانده بود، زنده‌به‌گور در جسم اکسولوتی، محکوم به حرکت هشیارانه در میان موجوداتی ناآگاه. اما وقتی یک پا به صورتم ساییده شد ترس متوقف شد، وقتی قدری به یک طرف حرکت کردم و یک اکسولوتی را کنار خود دیدم که داشت بهم نگاه می‌کرد، و فهمیدم که او هم می‌داند، برقراری ارتباط غیرممکن بود، اما این که او می‌داند کاملاً واضح بود. یا این که من در او هم بودم، یا همه ما داشتیم مثل انسان‌ها فکر می‌کردیم، ناتوان از حس و حال، و محدود به شکوه طلاییِ چشم‌های‌مان که به صورت مردی که به آکواریوم فشرده شده بود دوخته شده بودند.&lt;br /&gt;او بارها و بارها به این‌جا بازگشت، اما این روزها کمتر می‌آید. هفته‌ها می‌گذرد و سروکله‌اش پیدا نمی‌شود. دیروز دیدمش، مدتی طولانی بهم نگاه کرد و یکهو گذاشت و رفت. به نظرم رسید که دیگر آن‌قدرها به ما علاقه ندارد، فقط از سرِ عادت به این‌جا می‌آید. چون تنها کاری که می‌کنم فکر کردن است، خیلی به او فکر می‌کردم. به نظرم آن اوایل با هم ارتباط برقرار می‌کردیم، او بیش از هر زمان دیگری خود را با رازی که داشت احاطه‌اش می‌کرد یکی حس می‌کرد. اما پل‌های میان من و او درهم شکست، چون چیزی که خواب‌وخوراک را ازش گرفته بود الان یک اکسولوتی شده است، بیگانه با حیات انسانی او. فکر کنم آن اوایل می‌توانستم به طریقی‌ــ آه، فقط به طریقی‌ــ به او جواب بدهم و میل به بهتر شناختنِ ما را در وجودش زنده نگه دارم. حالا دیگر تاابد اکسولوتی خواهم بود و این که مثل آدم‌ها فکر می‌کنم فقط به خاطر این است که همه اکسولوتی‌ها پشت صورت سنگی و گلگون‌شان مثل آدم‌ها فکر می‌کنند. مطمئنم که آن روزهای اول که هنوز او بودم این چیزها توانستند چیزی را به او انتقال دهند. و در این تنهایی واپسین که او دیگر به آن پایان نمی‌دهد، به خود با این فکر دل‌داری می‌دهم که شاید می‌خواهد داستانی درباره‌ی ما بنویسد، که شاید، چون باور دارم دارد داستانی سرِ هم می‌کند، می‌خواهد همه این‌ها را در مورد اکسولوتی‌ها بنویسد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-3893293644026702503?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/3893293644026702503/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=3893293644026702503' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/3893293644026702503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/3893293644026702503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2008/11/blog-post_1043.html' title='اَکسولوتی، خولیو کرتاثار'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-111467296473811256</id><published>2005-04-28T08:19:00.006+01:00</published><updated>2008-12-01T20:24:16.833Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۷، مارسل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sharemation.com/nimid/TwilightZone.jpg?unq=-pm3uhs/" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;7- مارسل &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من و سيمونه هر دو از روي نوعي شرم و كمرويي هميشه از حرف زدن درباره‌ي مهم‌ترين وسواس‌ها و دل‌مشغولي‌هاي خود سرباز مي‌زديم. به همين دليل بود كه كلمه‌ي تخم مرغ ديگر از دهن‌مان بيرون نمي‌آمد، و هيچ وقت درباره‌ي نوع علاقه‌ي خود به يكديگر حرف نمي‌زديم، درباره‌ي اهميت مارسل كه ديگر هيچ نمي‌گفتيم. تمام مدت بيماري سيمونه را در اتاق خواب گذرانديم و با نگراني و اضطراب زماني كه در مدرسه زنگ آخر هر روز را انتظار مي‌كشيديم چشم‌انتظار روزي نشستيم كه بتوانيم دوباره به سراغ مارسل برويم، و تنها موضوع صحبت‌مان همين روز بود كه بالاخره مي‌شد به آسايشگاه بازگشت. براي آن روز يك طناب كوچك آماده كردم، يك طناب ضخيم و گره‌دار، و يك اره‌ي آهن‌بر، و همه را سيمونه با علاقه و دقت فراوان وارسي كرد و به تكه‌تكه‌ي طناب و تمام گره‌هاي آن خوب نگاه كرد. دوچرخه‌ها را هم كه در آن روز توفاني در بيشه قايم كرده بودم پيدا كردم و با دقت و وسواس همه‌ي قسمت‌هاي آنها، دنده‌ها و بلبرينگ‌ها و چرخ زنجير و غيره، را روغن‌كاري كردم. بعد يك جفت جاپايي به دوچرخه‌ي خودم وصل كردم تا بتوانم پشت سرِ يكي از دخترها بنشينم. حداقل تا مدتي آسان‌ترين كار اين بود كه مارسل هم مثل من بدون اين كه كسي خبردار شود در اتاق سيمونه زندگي كند. فقط مجبور مي‌شديم در تخت‌خواب و حمام و توالت و غيره شريك شويم. اما حال سيمونه تازه بعد از شش ماه آن قدر خوب شد كه بتواند پشت سر من تا آسايشگاه ركاب بزند. مثل دفعه قبل شب راه افتاديم: راستش هنوز هم روزها جلو چشم كسي ظاهر نمي‌شدم، و اين بار بايد هر كاري مي‌كردم تا توجه كسي را جلب نكنم. عجله داشتم به جايي برسم كه خيلي محو «قلعه‌اي جن‌زده» را به يادم مي‌آورد، هم به خاطر رابطه‌ي دور دو كلمه‌ي قلعه و آسايشگاه و هم به خاطر حضور شبانه‌ي ديوانه‌ها در مكاني بزرگ و خاموش. در كمال شگفتي ديدم با آن كه آن موقع هيچ جا احساس راحتي نمي‌كردم، آن شب حالم آن قدر بد بود كه انگار داشتم به خانه برمي‌گشتم. از روي ديوار پارك پريديم و آن ساختمان عظيم را ديديم كه تا پشت درخت‌ها امتداد داشت: فقط پنجره‌ي اتاق مارسل روشن و چارتاق باز بود. از راهي كه به ساختمان مي‌رسيد چند سنگ‌ريزه برداشتيم و به طرف پنجره اتاقش پرت كرديم، دخترك بلافاصله پيدايش شد، ما را شناخت، و از هشدار ما كه انگشت به لب گذاشتيم اطاعت كرد.  به لب گذاشتيم اطاعت كرد. بعد طناب گره‌دار را نشانش داديم تا بفهمد كه اين بار چه قصدي داريم. سرِ طناب را با تكه سنگي به طرفش پرت كردم و او هم آن را پس از بستنش به يك ميله دوباره به طرفم پرت كرد. كار سختي نبود،‌ مارسل طناب را به ميله‌ي پنجره بسته بود،‌ من هم به راحتي خودم را بالا كشيدم.&lt;br /&gt;وقتي خواستم مارسل را ببوسم، از جا پريد. شروع كه كردم به بريدن ميله‌ي پنجره، با شش دونگ حواسش ايستاد به تماشا كردن من. چون فقط يك ربدوشامبر تنش بود، آرام گفتم زودتر لباس بپوشد تا برويم. پشتش را به من كرد تا جوراب‌هاي رنگِ پا را به پاهايش بكشد، بعد آنها را در بالا با روباني به رنگ قرمزِ روشن محكم كرد كه باعث شد رانش بيشتر بيرون بزند و پوست لطيفش بيشتر به چشم بيايد. در حالي كه از كار و آن چه جلو چشمم بود عرق به تنم نشسته بود به بريدن ميله ادامه دادم. مارسل در حالي كه هنوز پشت به من داشت،‌ بلوزي به تنش كشيد كه دو خط صاف پشتش را كه به كپل‌هاي زيبايش منتهي مي‌شد پوشاند. شورت پايش نكرد، فقط يك دامن پشميِ خاكستري و ژاكتي چارخانه به رنگ‌هاي سياه و قرمز و سفيد به تن كرد. پس از به پا كردن كفش‌هاي بي‌پاشنه‌اش به كنار پنجره آمد و آن قدر نزديك به من نشست كه آرنجم به سرش و آن موهاي كوتاه و زيبا ساييده مي‌شد كه آن قدر لَخت و طلايي بود كه به سپيدي مي‌زد. با ملاطفت به من چشم دوخت، ظاهراً تحت تأثير شور و شعف من از ديدن خودش قرار گرفته بود.&lt;br /&gt;كم‌كم وا داد و درآمد كه «حالا مي‌تونيم ازدواج كنيم، نه؟‌ اينجا خيلي بده. خيلي عذاب مي‌كشيم...»&lt;br /&gt;آن لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه مي‌توانم تمام زندگي‌ام را وقف آن شبح غيرواقعي كنم. گذاشت كه بر پيشاني و چشم‌هايش بوسه‌اي طولاني بزنم، و وقتي دستش اتفاقي به پايم خورد، با چشماني گشاد به من خيره شد، اما پيش از آن كه دستش را پس بكشد، آن را به لباس‌هايم ساييد.&lt;br /&gt;بعد از تلاشي طولاني توانستم ميله را ببرم. بعد با تمام نيرويم آن را به يك طرف كشيدم و آن قدر جا باز كردم كه مارسل بتواند از بين ميله‌ها بگذرد. از ميان ميله‌ها گذشت؛ وقتي در پايين رفتن كمكش مي‌كردم ناخواسته بالاي رانش را ديدم و حتا آن را لمس هم كردم. به زمين كه رسيديم خودش را در آغوشم انداخت و با تمام قدرت لب‌هايم را بوسيد،‌ و سيمونه هم كه پايين پاي ما نشسته بود و اشك در چشم‌هايش جمع شده بود، دست‌هايش را دور پاهاي مارسل حلقه كرد و ران‌هاي او را در آغوش گرفت. اول فقط گونه‌اش را به ران‌هاي او مي‌ماليد، اما بعد نتوانست در برابر هجوم شور و وجد تاب بياورد، او را به طرف خود كشيد، لب‌هايش را به كس مارسل فشرد و حريصانه شروع كرد به خوردن آن.&lt;br /&gt;با اين حال من و سيمونه دستگيرمان شد كه مارسل نمي‌داند دوروبرش چه مي‌گذرد، و در واقع قادر به تميز دادن موقعيت‌ها نيست. بعد مارسل لبخندي به لب آورد، و در خيال مدير «قلعه‌ي جن‌زده» را مجسم كرد كه اگر او را در حال قدم زدن با شوهرش در آن پارك مي‌ديد چه جا مي‌خورد. مارسل حتا از وجود سيمونه هم باخبر نبود؛ گه‌گاه شادمانه او را با يك گرگ اشتباه مي‌گرفت، به خاطر موهاي سياهش،‌ سكوتش، و اين كه سرش را مانند يك سگ كه خود را به پاهاي صاحبش مي‌مالد به ران‌هاي او مي‌ماليد. با اين حال وقتي با او از «قلعه‌ي جن‌زده» حرف زدم، از من نخواست كه برايش توضيح بدهم؛ به‌سرعت فهميد كه اين همان ساختماني است كه او را شرورانه در آن حبس كرده‌اند. اما هر بار كه به آنجا فكر مي‌كرد، ترس چنان او را از من جدا مي‌كرد كه انگار جانوري را در ميان درخت‌ها ديده است. من با بي‌قراري نگاهش مي‌كردم و چون صورت من هم نگران و اخمو بود، من هم او را مي‌ترساندم؛ اما در همان لحظه از من مي‌خواست كه هوايش را داشته باشم تا كاردينال برگردد.&lt;br /&gt;در حاشيه‌ي جنگل زير نور مهتاب دراز كشيده بوديم. مي‌خواستيم قبل از برگشتن اول كمي استراحت كنيم و مخصوصاً مارسل را در آغوش بگيريم و نگاهش كنيم.&lt;br /&gt;سيمونه از او پرسيد: «كاردينال ديگه كيه؟»&lt;br /&gt;مارسل گفت: «مردي كه مرا در كمد زنداني كرد.»&lt;br /&gt;داد زدم: «ولي چرا اين يارو كاردينال شده؟»&lt;br /&gt;جواب داد: «يارو كشيشِ گيوتينه.»&lt;br /&gt;همان لحظه بود كه ترس و لرز وحشتناك مارسل را موقع بيرون آمدن از كمد و مخصوصاً دو نكته‌ي مهم را به ياد آوردم: آن روز يك لباس جشن خيلي قرمز به تن و كلاهي ژاكوبني به سر داشتم، و به خاطر زخم‌هاي عميق دختري كه مورد تجاوز قرار داده بودم،‌ صورت و لباس‌ها و دست‌هايم پوشيده از خون بود.&lt;br /&gt;پس مارسل در آن حال ترس و وحشت كاردينال و كشيش گيوتين و دژخيم آلوده به خوني را كه كلاهي ژاكوبني به سر دارد با هم خلط كرده بود. آميزه‌اي غريب از پرهيزكاري و نفرت‌انگيزي كشيشان ميزان آشفتگي او را نشان مي‌داد، آشفتگي‌اي كه براي من با واقعيت سخت پيرامونم و وحشتي كه اعمالم مدام در من برمي‌انگيخت در ارتباط بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-111467296473811256?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/111467296473811256/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=111467296473811256' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/111467296473811256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/111467296473811256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2005/04/7.html' title='داستان چشم ۷، مارسل'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-109851406018658627</id><published>2004-10-23T07:42:00.004+01:00</published><updated>2008-12-01T20:24:39.890Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>نامه به جک کرواک</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: bold;"&gt;به مناسبت سی و پنجمین سالمرگ جک کرواک (۲۱ اکتبر ۱۹۶۹) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span dir="rtl" style="font-weight: bold;"&gt;نامه به جک کرواک از نیل كَسِدی (۷ مارس ۱۹۴۷)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sharemation.com/nimid/Jack-and-Neil.jpg?unq=bko9yd/" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ترجمه‌اي براي اِ. ن. و مُ. ق.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به ياد شب‌هاي زاينده‌رود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;جك عزيز:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;الان تو يه بار تو خيابون ماركت نشستم. مستم، البته نه كاملاً، ولي به زودي مستِ مست مي‌شم. به دو دليل اينجام: اول اين كه بايد 5 ساعت منتظر اتوبوس دنور بمونم، و دليل دوم كه از اولي خيلي مهم‌تره اينه كه اينجا نشستم (مشروب مي‌خورم) به خاطر يه زن، و چه زني! بذار از اول و به ترتيب زماني ماجرارو را برات تعريف كنم:&lt;br /&gt;تو اتوبوس نشسته بودم كه تو ايندياناپوليسِ اينديانا واستاد تا بازم مسافر سوار كنه- و همين جا يه ونوس خوشگل و خوش‌اندام و روشنفكر و بااحساس از راه رسيد و ازم پرسيد كه صندلي بغليم جاي كسيه يا نه!!! من آب دهنمو قورت دادم، نه، آب دهنم به گلوم پريد (ببخشين، مستم ديگه) و با تته‌پته گفتم: نه! (البته اين هم از اون حرفاست، ديگه يه كلمه‌ي نه چي هست كه آدم توش تته‌پته كنه!!؟) نشست- من عرق كردم- بعد شروع كرد به حرف زدن، مي‌دونستم الان مي‌خواد حرفاي كلي بزنه، واسه همين ساكت موندم تا وسوسه بشه و بيشتر حرف بزنه.&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اون (اسمش پاتريشياست) ساعت هشت شب (تو تاريكي!) سوار اتوبوس شد و من تا ساعت ده شب لب از لب باز نكردم- صدالبته در اين دو ساعت نه تنها تصميم گرفتم كه ترتيب‌شو بدم، بلكه حتا فكرشو كردم كه چطوري ترتيب‌شو بدم.&lt;br /&gt;طبيعتاً نمي‌تونم تموم حرفارو كلمه به كلمه برات بنويسم، ولي سعي مي‌كنم جون كلام‌رو از ساعت 10 شب تا 2 صبح برات تعريف كنم.&lt;br /&gt;بدون يه ذره مقدمه‌چيني و حرفاي هميشگي (اسمت چيه و كجا داري مي‌ري و غيره) شروع كردم به اين جور حرف زدن‌ِ خيلي شخصي و ذهني و دروني و حاكي از آشنايي كامل؛ خلاصه‌اش كنم (چون ديگه دارم قدرت نوشتنو از دست مي‌دم)، تا ساعت دو صبح كاري كردم كه قسم خورد تا ابد منو دوست داره و زيروبالاي منو مي‌دونه، و حاضر شد كه سريع ترتيب كارو بديم. اما من كه به فكر حال‌كردن‌هاي بيشترِ بعدي بودم، نذاشتم تو اتوبوس دست به كيرم بزنه، فقط به قول گفتني با هم بازي‌بازي كرديم.&lt;br /&gt;با توجه به اين كه مي‌دونستم اين موجود بي‌عيب و نقص كاملاً مال منه (بعداً كه تونستم درست و حسابي حرف بزنم، واست تاريخچه كامل زندگي‌شو تعريف مي‌كنم و دليل رواني‌شو مي‌گم كه چرا عاشقم شد)، فكر مي‌كردم ديگه هيچي نمي‌تونه جلوي ارضا شدن‌مو بگيره، خب، «بهترين نقشه‌هاي موش‌ها و آدم‌ها نقش بر آب مي‌شه»، و فرشته‌ي انتقام من هم خواهر كُس‌ده‌اش بود.&lt;br /&gt;پت بهم گفته بود كه واسه اين داره مي‌ره به سنت‌لوئيس كه خواهرشو ببينه؛ قبلش به خواهرش تلگراف زده بود كه بياد ايستگاه دنبالش. براي همين واسه اين كه از شر خواهرش راحت شيم، ساعت 4 صبح كه به سنت‌لوئيس رسيديم، از پشت ديوار به تو ايستگاه يه نگاهي انداختيم كه ببينيم خواهره اومده يا نه. گفتيم اگه نيومده باشه، پت چمدون‌شو بگيره، لباس‌شو تو توالت عوض كنه، و با هم بريم به يه هتل تا يه شب (يا شايد سال‌ها؟) غرق در نعمت و لذت بشيم. خواهره نبود، واسه همين اون ساك‌شو گرفت و رفت توالت تا لباساشو عوض كنه ـــــــــــ خط تيره‌ي طولاني ــــــــ&lt;br /&gt;اين پاراگراف بعدي‌رو الزاماً بايد كاملاً عيني بنويسم ـــــــــ&lt;br /&gt;ايديت (خواهرش) و پاتريشيا (عشق من) دست تو دست هم از شاشخونه دراومدن (احساساتمو توصيف نمي‌كنم). ظاهراً ايديت زود مي‌رسه به ايستگاه و چون خوابش مي‌گيره، مي‌ره رو نيمكت ايستگاه يه چرتي بزنه. واسه همين من و پت نديديمش.&lt;br /&gt;تموم تلاش‌هام براي آزاد كردن پت از دست ايديت بي‌نتيجه موند، حتا پت هم كه مث سگ از خواهرش مي‌ترسه، شورش كرد و گفت بايد «يه نفرو» ببينه و بعد مياد پيش ايديت، ولي همه تيرامون به سنگ خورد. ايديت خيلي عاقل بود؛ سه‌شماره فهميد بين من و پت چي مي‌گذره.&lt;br /&gt;خلاصه كنم: من و پت تو ايستگاه (درست جلو چشم خواهرش) ايستاديم و هي به همديگه سقلمه زديم و قسم خورديم كه ديگه عاشق نشيم، و بعدش من سوار اتوبوس كانزاس شدم و پت هم دمش‌رو انداخت لاي پاش و با اون خواهر سلطه‌جوش رفت خونه. افسوس و صدافسوس ـــــــ&lt;br /&gt;با افسردگي و ناراحتي فراوون (سعي كن احساسمو درك كني) تو اتوبوس كانزاس نشستم. تو كلمبيا، يه باكره‌ي جوون (19 ساله) و كاملاً بي‌دست و پا (لقمه‌ي خودم) سوار شد و كنار من نشست... به خاطر افسردگي از دست دادن پتِ بي‌عيب و نقص، تصميم گرفتم همونجا (پشت سر راننده) تو روز روشن مخ اونو بزنم، واسه همين از ده و نيم صبح تا دو و نيم بعدازظهر وِر زدم. كارم كه تموم شد، اون (در حالي كه گيج شده بود و زندگيش از اين رو به اون رو شده بود و به لحاظ متافيزيكي از حرفاي من شگفت‌زده شده بود) به خونواده‌اش تو كانزاس زنگ زد و با من اومد پارك (هوا داشت تاريك مي‌شد) و من هم ترتيب‌شو دادم؛ تا حالا كسي‌رو اين طوري نكرده بودم؛ تموم انر‍‍ژي و احساسمو تو اين باكره‌ي جوون (واقعاً باكره بود) خالي كردم كه معلم مدرسه‌ بود! فكرشو بكن، دو سال تو كالج معلم‌ها درس خونده و حالا تو دبيرستان درس مي‌ده. (ديگه نمي‌تونم درست فكر كنم).&lt;br /&gt;مي‌خوام همين جا تمومش كنم. آه، راستي، واسه اين كه يه لحظه از دست اين احساسات خلاص بشم، بايد «ارواح مرده»رو بخوني. يه تيكه‌هاييش (كه گوگول بصيرت خودشو نشون مي‌ده) خيلي شبيه توئه.&lt;br /&gt;بعداً بيشتر توضيح مي‌دم (شايد؟)، و لي در حال حاضر مستم و شاد (هيچي نباشه به خاطر اون باكره‌ي جوون از دست پاتريشيا خلاص شدم). اسم طرفو نمي‌دونم. با نواي شادمانه‌ي لِس يانگ (كه الان دارم گوش مي‌كنم) اينو تموم مي‌كنم تا بعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به برادرم&lt;br /&gt;با ما باش!&lt;br /&gt;ان. ال. كسدي&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-109851406018658627?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/109851406018658627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=109851406018658627' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109851406018658627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109851406018658627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/10/21-1969-7-1947.html' title='نامه به جک کرواک'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-109825142132790369</id><published>2004-10-20T06:48:00.004+01:00</published><updated>2008-12-01T20:25:02.950Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۶، سیمونه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="display: block;" id="formatbar_Buttons"&gt;&lt;span class="on down" style="display: block;" id="formatbar_BlockDirRTL" title="راست به چپ" onmouseover="ButtonHoverOn(this);" onmouseout="ButtonHoverOff(this);" onmouseup="" onmousedown="CheckFormatting(event);FormatbarButton('richeditorframe', this, 27);ButtonMouseDown(this);"&gt;&lt;img src="http://www.blogger.com/img/blank.gif" alt="راست به چپ" class="gl_rtl" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;img src="http://www.sharemation.com/nimid/TwilightZone.jpg?unq=-pm3uhs/" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;6- سيمونه &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يكي از آرام‌بخش‌ترين دوره‌هاي زندگيم دوره‌ي پس از تصادف سيمونه بود كه فقط باعث بيماري او شد. هر وقت كه مادرش از راه مي‌رسيد من به توالت مي‌رفتم. معمولاً از اين فرصت‌ها براي شاشيدن يا حتا حمام كردن استفاده مي‌كردم؛ اولين بار كه زنك خواست وارد شود، دخترش بلافاصله رأيش را زد: «نرو تو. يه مرد لخت اونجاست.»&lt;br /&gt;به هر حال هر بار مادرش را زود دك مي‌كرد، و من دوباره روي صندلي كنار تخت مي‌نشستم. سيگار مي‌كشيدم، روزنامه مي‌خواندم، و اگر به خبري خشن يا در مورد جنايت برمي‌خوردم، آن را با صداي بلند مي‌خواندم. گه‌گاه كمك مي‌كردم سيمونه كه تب داشت به توالت برود، و با بعد با دقت و احتياط او را مي‌شستم. در آن زمان او خيلي ضعيف بود و من هم طبيعتاً زياد به سر و گوشش دست نمي‌كشيدم، ولي به هر حال خيلي حال مي‌كرد كه تخم‌مرغ آب‌پز در كاسه‌ي توالت مي‌انداختم. تخم‌مرغ‌ها در آب غوطه مي‌خوردند، بعد مدتي طولاني روي توالت مي‌شست و به تخم‌مرغ‌ها زل مي‌زد. به آنها از بين ران‌هاي بازش و زير كسش نگاه مي‌كرد و بالاخره از من مي‌خواست كه سيفون را بكشم.&lt;br /&gt;بازي ديگرمان اين بود كه تخم‌مرغي تازه را روي لبه‌ي بيده مي‌شكستم و زير او خالي‌اش مي‌كردم. او گاهي روي تخم‌مرغ مي‌شاشيد، گاهي هم از من مي‌خواست كه لخت شوم و تخم‌مرغ خام را از روي لبه‌ي بيده بخورم. به من قول مي‌داد كه تا حالش خوب شود، خودش اين كار را براي من و مارسل خواهد كرد.&lt;br /&gt;آن موقع مارسل را با لباس بالازده، اما تن پوشيده تجسم مي‌كرديم: فكر مي‌كرديم كه او را در واني نيمه‌پر از تخم‌مرغ مي‌گذاريم و او هم در حال نشستن روي آنها و شكستن‌شان به آنها مي‌شاشد. سيمونه مرا هم تجسم مي‌كرد كه مارسل را در بغل گرفته‌ام، و مارسل اين بار هيچ چيز به تن نداشت جز جوراب، در حالي كه كسش را باز كرده بود، زانو به زمين زده و سرش را خم كرده بود. خودِ سيمونه هم با حوله‌اي خيس از آب داغ كه به تنش مي‌چسبيد و پستان‌هايش را نشان مي‌داد روي يك صندلي سفيدرنگ مي‌رفت. بعد من با اسلحه‌اي كه تازه شليك شده و دود از لوله‌اش بلند مي‌شد نك پستان‌هايش را مي‌ماليدم تا سيخ شود. و سيمونه در اين حالت يك ظرف بزرگ خامه را كه از سفيدي برق مي‌زد روي سوراخ كون مارسل مي‌ريخت و به حوله‌اش و اگر جلوي حوله باز بود روي پشت يا سر مارسل مي‌شاشيد، و من هم در اين حالت از جلو به مارسل مي‌شاشيدم (بي‌بروبرگرد به پستان‌هايش هم مي‌شاشيدم). در اين حالت مارسل هم اگر مي‌خواست مي‌توانست مرا در شاش غرق كند، چون من او را در حالي بالا مي‌گرفتم كه ران‌هايش به گردنم بچسبد. بعد او مي‌توانست كيرم را در دهانش فرو كند يا هر كار ديگر كه مي‌خواست.&lt;br /&gt;بعد از اين خيالبافي‌ها سيمونه از من مي‌خواست كنار توالت پتو بيندازم تا دراز بكشد. بعد سرش را روي لبه‌ي كاسه‌ي توالت مي‌گذاشت و به تخم‌مرغ‌هاي سفيد زل مي‌زد. من هم راحت طوري كنارش مي‌نشستم كه گونه‌هاي‌مان به هم ساييده مي‌شد. اين تأمل و تعمق به ما آرامش مي‌داد. غل‌غل آب سيفون هميشه سيمونه را سرگرم مي‌كرد، باعث مي‌شد بيماري‌اش را فراموش كند، و بالاخره سرِ حال مي‌آمد.&lt;br /&gt;بالاخره يك روز ساعت شش صبح كه خورشيد با نور ملايمش مستقيماً به توالت مي‌تابيد، آب سيفون به تخم‌مرغي كه نيمي از آن در توالت فرو رفته بود هجوم آورد و بعد با سروصدا آن را در برابر چشمان ما شكست. اين اتفاق آن قدر براي سيمونه معنادار بود كه بدنش به لرزه افتاد و به ارگاسمي طولاني رسيد، و در همين حال چشم چپ مرا با لب‌هايش انگار كه پستاني را مي‌مكد محكم مكيد. بعد بي آن كه چشم مرا رها كند در حالي كه سر مرا به طرف خودش مي‌كشيد روي توالت نشست و با سروصدا و با رضايت تمام روي تخم‌مرغ‌ها شاشيد.&lt;br /&gt;تا آن موقع ديگر مي‌شد گفت كه حالش خوب شده، و او براي آن كه شور و وجدش را به من نشان دهد، مفصل درباره‌ي چيزهايي خيلي شخصي با من حرف زد كه معمولاً نمي‌گفت. لبخندزنان اقرار كرد كه لحظه‌اي پيش واقعاً به اين فكر افتاده است كه به خودش حالي بدهد، اما فقط براي رسيدن به لذتي بزرگ‌تر خود را نگه داشته است. اين احساس نياز آن قدر بود كه باعث شد شكم و مخصوصاً كسش مثل ميوه‌اي رسيده ورم كند؛ و وقتي من دستم را به زير ملافه‌ها لغزاندم و محكم به كسش چنگ زدم، گفت كه هنوز هم همان حس را دارد و اين حالت برايش بسيار مطبوع است. از او پرسيدم كه كلمه‌ي شاشيدن چه چيز را به ياد او مي‌اندازد، و او جواب داد كه نابود كردن چشم‌ها با يك تيغ، با چيزي قرمز، با خورشيد. و تخم‌مرغ چه چيز را؟ چشم گوساله را، به خاطر رنگ سر گوساله، و همين طور به خاطر اين كه سفيده‌ي تخم‌مرغ مثل سفيدي چشم است. گفت چشم هم شكل تخم‌مرغ را دارد. ازم خواست كه قول بدهم وقتي توانستيم بيرون برويم تخم‌مرغ‌ها را به هوا بيندازم و با اسلحه‌ام نشانه بگيرم و آنها را بتركانم، و وقتي من جواب دادم كه اين كار اصلاً ممكن نيست، آن قدر حرف زد تا مرا به اين كار متقاعد كند. شادمانه با كلمات بازي مي‌كرد و از شكستن و تخم‌مرغ و بعد شكستن چشم حرف مي‌زد و دليل‌هايش لحظه به لحظه نامعقول‌تر مي‌شد.&lt;br /&gt;اضافه كرد كه به نظر او بوي كون مثل بوي باروت است، شاش با فشار سرازير مي‌شود، «مثل شليك اسلحه و آتشي كه از لوله‌ي اسلحه بيرون مي‌زند»؛ هر يك از لمبرهايش هم تخم‌مرغ آب‌پزي پوست‌كنده بود. به اين نتيجه رسيديم كه در توالت از تخم‌مرغ عسلي داغ استفاده كنيم و او هم قول داد كه اين بار كه روي توالت نشست صاف و ساده روي تخم‌مرغ‌ها بريند. كسش هنوز در دستم بود و او داشت موقعيت را توصيف مي‌كرد؛ و بعد از اين كه اين قول را داد توفاني در عمق وجودم برخاست.&lt;br /&gt;شايد بتوان گفت كه اتاق مريضي زمين‌گير بهترين جا براي كشف دوباره‌ي هرزگي و وقاحت دوران كودكي است. در حالي كه منتظر تخم‌مرغ عسلي بوديم، من آرام نك پستانش را مي‌مكيدم و او انگشتانش را در ميان موهايم مي‌لغزاند. تخم‌مرغ‌ها را مادرش براي‌مان آورد، اما من حتا سرم را هم برنگرداندم، وانمود كردم كه پيشخدمت است و با رضايت تمام به مكيدن پستانش ادامه دادم. حتا وقتي كه صدايش را شنيدم، تكاني به خود ندادم، و چون او در اتاق ماند و من نمي‌توانستم لحظه‌اي از خير لذتي كه داشتم مي‌بردم بگذرم، به فكرم رسيد كه شلوارم را پايين بكشم تا شايد از اتاق برود. وقتي تصميم گرفت كه از اتاق بيرون برود و در جايي ديگر به بدبختي‌هايش فكر كند، داشت شب مي‌شد و ما چراغ توالت را روشن كرديم. سيمونه روي توالت نشست و هر كدام يك تخم‌مرغ داغ را با نمك خورديم. سه تخم‌مرغي را كه مانده بود آرام روي تنش كشيدم، آنها را بين لمبرها و ران‌هايش لغزاندم و بعد آرام و يكي‌يكي آنها را در آب انداختم. بالاخره پس از قدري نگاه كردن به تخم‌مرغ‌هاي سفيد كه هنوز داغ بودند (اين اولين باري بود كه آنها را پوست‌كنده و در واقع برهنه زير كس زيبايش مي‌ديد)، سيمونه با صداي قلپ‌قلپ مانند صداي افتادن تخم‌مرغ‌ها روي آنها ريد.&lt;br /&gt;اما بايد بگويم كه ديگر چنين چيزي بين ما اتفاق نيفتاد، و با يك استثنا ديگر هيچ وقت در صحبت‌هاي‌مان به تخم‌مرغ اشاره‌اي هم نكرديم؛ اما پس از آن هر بار كه چشم‌مان به تخم‌مرغ مي‌افتاد، ناخودآگاه در سكوت و با نگاهي پرسشگرانه به هم چشم مي‌دوختيم و قرمز مي‌شديم.&lt;br /&gt;به هر حال در پايان اين داستان نشان خواهم داد كه اين نگاه‌هاي پرسشگرانه بي‌جواب نماند، و پاسخ غيرمنتظره به آن‌ها براي سنجيدن خلأ بزرگي كه بي آن كه بدانيم در طول سرگرم شدن‌مان با تخم‌مرغ‌ها ميان‌مان به وجود آمده بود، لازم بود.&lt;br /&gt;        &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-109825142132790369?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/109825142132790369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=109825142132790369' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109825142132790369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109825142132790369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/10/6.html' title='داستان چشم ۶، سیمونه'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-109136184415801311</id><published>2004-08-01T13:00:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:25:26.983Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۵، یک قطره خون</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://nostalgic.net/arc/pre1920/thumbs/1890%20bicycle%20with%20nude.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;5- يك قطره خون &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاش هميشه براي من رابطه‌اي بسيار نزديك با سنگِ نمك داشته و صاعقه، نمي‌دانم چرا، با كاسه‌ي گلي بي رنگ و جلايي كه در يكي از روزهاي باراني پاييز روي شيرواني خانه‌اي رها شده است. از همان شب اول در آسايشگاه، آن تصاوير جانكاه در دورترين بخش مغزم با كس و حالت حاكي از ملال و اندوهي پيوند خوردند كه گه‌گاه روي صورت مارسل مي‌ديدم. اما بعد اين منظره‌ي پر هرج و مرج و وحشتناك در خيالم زير سيلي از نور و خون غرق مي‌شد، چرا كه مارسل مي‌توانست فقط با خيس كردن خود كاري كند كه آبش بيايد، خيس كردن نه با خون، بلكه با قدري شاش كه براي من زلال و حتا نوراني بود، شاشي كه اول با حركتي سكسكه‌مانند ذره ذره مي‌آمد و بعد آسوده و آزادانه و همراه با وجدي وصف‌ناپذير. عجيب نيست كه تاريك‌ترين وجوه يك رويا فقط عاملي هستند براي رفتن به سوي شور و وجد مطلق، مانند ديدن سوراخي درخشان مثل آن پنجره در آن لحظه‌اي كه مارسل روي زمين ولو شده بود.&lt;br /&gt;اما آن روز در آن توفان بي‌باران من و سيمونه در حالي كه لباس‌هاي‌مان را گم كرده بوديم مجبور شديم از كلبه بيرون بزنيم، مانند حيوانات در آن تاريكي خصمانه پا به فرار گذاشتيم، درون‌مان در تسخير اندوه و يأسي كه دوباره مارسل را در چنگ خود مي‌گرفت، و آن زنداني بيچاره و مفلوك را به تجلي خشم و ترسي تبديل مي‌كرد كه تن‌هاي ما را به سوي شناعتي بي‌پايان سوق مي‌داد. خيلي زود دوچرخه‌هاي‌مان را پيدا كرديم و براي يكديگر منظره‌ي آزارنده‌ي بدني برهنه روي يك ماشين را به نمايش گذاشتيم. بدون خنده يا حرف زدن، سريع ركاب مي‌زديم و حضورمان در كنار هم و در آن تنهايي مشترك ما را به طرز غريبي ارضا مي‌كرد.&lt;br /&gt;اما هر دو از خستگي و فرسودگي رو به بيهوشي بوديم. در ميانه‌ي راهي سربالايي سيمونه توقف كرد و گفت لرزش گرفته است. صورت و پشت و پاهاي‌مان غرق در عرق بود، و ما بيهوده دست بر بدن‌هاي خيس و داغ‌مان مي‌كشيديم؛ با آن كه هر لحظه او را با قدرتي بيشتر ماساژ مي‌دادم، از سرما مي‌لرزيد و دندان‌هايش به هم مي‌خورد. يكي از جوراب‌هاي بلندش را درآوردم تا بدنش را با آن خشك كنم و از جوراب بوي داغ بستر بيماري يا زنا به مشامم رسيد. كم‌كم حالش سرِ جا آمد، و بالاخره به عنوان تشكر و قدرداني لب‌هايش را به طرف من آورد.&lt;br /&gt;سخت آشفته بودم. بايد ده كيلومتر ديگر راه مي‌رفتيم و با وضعي كه داشتيم معلوم بود كه زودتر از سپيده‌دم به شهر ايكس نمي‌رسيم. ه‌سختي مي‌توانتم خود را روي پا نگه دارم و به نظرم رسيدن به پايان اين خط غيرممكن آمد. ما دنياي واقعي را پشت سر گذاشته بوديم، دنيايي كه فقط از آدم‌هاي پوشيده تشكيل مي‌شد، و به نظر مي‌رسيد كه آن قدر از آن دور شده‌ايم كه بازگشت به آن ديگر ميسر نيست. رفته‌رفته توهم و خيالي كه ما در آن بوديم فراخي و بي‌كرانگي كابوس جامعه‌ي بشري را يافت.&lt;br /&gt;صندلي چرمي دوچرخه به كس لخت سيمونه چسبيده بود كه با بالا و پايين رفتن پاهاي او روي پدال‌ها باز و بسته مي‌شد. بعد چرخ عقب دوچرخه از چشمم ناپديد شد و ديگر فقط چاك كون دوچرخه‌سوار را مي‌ديدم: چرخش سريع تاير خاك‌آلود هم با عطش درون گلويم و شقي كيرم قابل‌مقايسه بود، كيري كه مقدر بود در اعماق كس چسبيده به صندلي دوچرخه فرو برود. باد فرو نشسته بود و بخشي از آسمان پرستاره پيدا بود. ناگهان به سرم زد كه تنها مرگ نتيجه‌ي شقي كيرم خواهد بود و اگر من و سيمونه كشته شويم، جهان بينش شخصي ما جاي خود را به ستارگان خواهد داد، و اين خود را همچون هدف شهوتراني من به رخ مي‌كشيد: تابشي هندسي و نقطه‌ي تلاقي مرگ و زندگي، هستي و نيستي.&lt;br /&gt;اما صدالبته اين تصاوير با خستگي طولاني من و شقي بيهوده‌ي كيرم در ارتباط بودند. سيمونه به‌سختي مي‌توانست كير شقم را ببيند، هم به خاطر تاريكي و هم به دليل حركت سريع پاي چپم كه هنگام ركاب زدن كيرم را پنهان مي‌كرد. اما من احساس مي‌كردم مي‌توان چشم‌هايش را ببينم كه در تاريكي مي‌درخشيدند، مدام به عقب خيره مي‌شدند، و با وجود خستگي و فرسودگي فراوان متوجه شدم با خشونتي بيش از پيش خود را به صندلي دوچرخه مي‌مالد كه بين لمبرهايش جا خوش كرده بود. او هم مانند من توفاني را كه بي‌شرمي كسش به راه انداخته بود پشت سر نگذاشته بود و هر از گاهي با صدايي گرفته ناله‌اي حاكي از شادي سر مي‌داد؛ از شور و وجد داشت پاره‌پاره مي‌شد و ناگهان بدن برهنه‌اش با صداي وحشتناك فولاد بر شن‌ها و جيغي گوشخراش به جلو پرتاب شد.&lt;br /&gt;او را بي‌حركت يافتم، در حالي كه سرش به عقب خم شده بود و از گوشه‌ي دهانش قطره خوني به پايين مي‌غلتيد. هراسان يك دستش رابلند كردم و ول كردم، هيچ حسي نداشت. در حالي كه از ترس به خود مي‌لرزيدم خود را روي بدن بي‌جان او انداختم، و وقتي او را در آغوش كشيدم هق‌هقي دردآلود بر من مستولي شد.&lt;br /&gt;در همين حين سيمونه آرام‌آرام به هوش آمد: بازويش ناخودآگاه مرا لمس كرد و من هم در جواب ناگهان به خود آمدم. بر بدني كه هنوز فقط يك كمربند داشت و يك لنگه جوراب هيچ آسيب و خدشه‌اي وارد نشده بود. او را در آغوش گرفتم و بي‌توجه به خستگي خود در جاده به راه افتادم. تا مي‌توانستم سريع قدم برمي‌داشتم چون سپيده داشت مي‌زد، اما فقط تلاشي اَبَرانساني بود كه مرا قادر ساخت به ويلا برسم و دوستم را زنده روي تخت خوابش بگذارم.&lt;br /&gt;عرق صورت و سرتاپايم را پوشانده بود، چشمانم خون‌گرفته و ورم‌كرده بود، گوش‌هايم نمي‌شنيد، دندان‌هايم به هم مي‌خورد، شقيقه‌ها و قلبم بي‌امان مي‌زد. اما چون مي‌دانستم كسي را كه بيش از همه در دنيا دوست دارم نجات داده‌ام و از فكر اين كه به‌زودي مارسل را خواهيم ديد همان طور خيس و گل‌آلود در كنار بدن سيمونه دراز كشيدم و خيلي زود در كابوسي مبهم فرو رفتم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-109136184415801311?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/109136184415801311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=109136184415801311' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109136184415801311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/109136184415801311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/08/5.html' title='داستان چشم ۵، یک قطره خون'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108799614901812173</id><published>2004-06-23T14:04:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:26:02.038Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۴، یک لکه آفتاب</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sprince.wyenet.co.uk/2.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;4- يك لكه آفتاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاقه‌ي‌مان را به پسرها و دخترهاي ديگر از دست داده بوديم. فقط مي‌توانستيم به مارسل فكر كنيم، و پيش خود حتي با تصورات بچگانه‌مان اين كه خودش را دار زده است، تدفين پنهاني و شبحي از مراسم كفن و دفن را مجسم كرده بوديم. بالاخره يك روز عصر، پس از به دست آوردن اطلاعات دقيق، دوچرخه‌هامان را برداشتيم و به طرف آسايشگاهي كه دوست‌مان در آن بستري بود پا زديم. در كمتر از يك ساعت، بيست كيلومتري كه ما را از قلعه‌اي واقع در پاركي محصور بر فراز صخره‌اي مشرف به دريا جدا مي‌كرد طي كرديم. مي‌دانستيم كه مارسل در اتاق هشت است، اما بايد پيش از هر كار براي پيدا كردن او وارد ساختمان مي‌شديم. تنها اميدمان اين بود كه او را پشت پنجره‌اي ببينيم و بعد از ديوار بالا برويم و مارسل را از پشت ميله‌ها بيرون بياوريم و سرگردان مانده بوديم كه چطور پنجره‌اش را ميان آن همه پنجره تشخيص دهيم كه شبحي غريب توجه‌مان را به خود جلب كرد. از ديوار بالا رفته بوديم و درون پارك و ميان درخت‌هاي دستخوش باد وحشي بوديم كه شبحي را در طبقه دوم ديديم كه پنجره‌اي را باز كرد و ملافه‌اي را بيرون آورد و به يكي از ميله‌ها گره زد. ‌شلاق باد ملافه را بلافاصله با بازي گرفت و پيش از آن كه شبح را درست ببينيم، پنجره بسته شده بود.&lt;br /&gt;تصور هياهوي ملافه سفيد بزرگي كه طوفان به بازي گرفته باشدش چندان آسان نيست. خشم دريا و صداي باد ميان درخت‌ها در برابر صدايش ناچيز بودند. نخستين‌بار بود كه مي‌ديدم مارسل با چيزي غير از شهوتراني خودش به لرزه درآمده است: با قلبي پرتپش خودش را به من چسبانده بود و با ديدن شبح عظيمي كه شب را به آشوب كشيده حيرت‌زده مانده بود، انگار كه خود جنون بر فراز اين قلعه‌ي ماتم‌زده به اهتزاز درآمده باشد.&lt;br /&gt;بي‌حركت مانده بوديم، سيمونه در بغل من كز كرده بود و من كم‌كم از خستگي بي‌حال مي‌شدم كه ناگهان انگار باد ابرها را پاره كرد و ماه با درخششي پرده‌در نورش را بر چيزي آن‌چنان نامانوس و آزاردهنده انداخت كه هق‌هقي شديد و ناگهاني راه گلوي سيمونه را بست: درست وسط ملافه كه دستخوش شلاق باد به اهتزاز درآمده بود، لكه‌اي بزرگ و مرطوب در نور شفاف ماه مي‌درخشيد...&lt;br /&gt;چند لحظه بعد، ابرهاي سياه ديگري از راه رسيدند و همه جا را غرق تاريكي كردند، اما من همان‌طور سرجايم ماندم، نفسم بالا نمي‌آمد و باد موهايم را به بازي گرفته است، و با فلاكت اشك مي‌ريختم، مثل سيمونه كه ميان علف‌ها افتاده بود و براي نخستين‌بار بدنش با هق‌هق‌هاي شديد و بچگانه به لرزه درآمده بود.&lt;br /&gt;شكي نبود كه آن شبح دوست بيچاره‌ي ما بود، مارسل بود كه آن پنجره‌ي بي‌نور را باز كرده بود، مارسل بود كه آن نشانه‌ي حيرت‌آور عذابش را به ميله‌هاي زندانش بسته بود. معلوم بود آن‌قدر در تختخواب با حواسي آشفته به خود پيچيده بود كه خودش را به تمامي خيس كرده بود و آن وقت بود كه ما ديديمش كه ملافه‌اش را به پنجره آويخت تا خشك شود.&lt;br /&gt;تا آن‌جا كه به من مربوط بود، نمي‌دانستم بايد در چنان پاركي، با آن قصر لذت دروغين و آن پنجره‌هاي محصور چندش‌آور، چه بايد بكنم. شروع به راه رفتن دور ساختمان كردم و سيمونه را غمگين روي علف‌ها رها كردم. هيچ هدف مشخصي نداشتم، فقط مي‌خواستم تنها باشم و كمي هواي تازه بخورم. اما وقتي به ديوارهاي جانبي قصر رسيدم، به پنجره‌اي باز و بدون حفاظ در طبقه همكف برخوردم؛ از وجود اسلحه در جيبم مطمئن شدم و با احتياط وارد شدم: يك اتاق پذيرايي خيلي معمولي بود. به كمك چراغ قوه راهم را به كفش‌كن و سپس به راه پله پيدا كردم. هيچ چيز را تشخيص نمي‌دادم، اتاق‌ها شماره نداشتند و من اين‌طوري به هيچ‌جا نمي‌رسيدم. علاوه بر اين، نمي‌توانستم هيچ‌چيز بفهمم، انگار طلسم شده باشم: در آن لحظه حتي نمي‌توانستم بفهمم چرا به سرم زد شلوارم را در بياورم و تنها با يك پيراهن اين سفر پراضطراب را ادامه دهم. اما به اين هم بسنده نكردم، همه لباس‌هايم را تكه‌تكه در آوردم و روي صندلي گذاشتم، تنها كفش‌هايم را به پا داشتم. در حالي كه در دست چپم چراغ قوه و در دست راستم رولور داشتم، بي‌هدف و سرگردان پرسه مي‌زدم. صداي خش‌خشي باعث شد چراغ قوه‌ام را خاموش كنم. بي‌حركت ايستاده بودم و با گوش كردن به صداي نفس‌هاي نامنظم خودم وقت را مي‌گذراندم. لحظاتي طولاني و مضطرب بر من گذشت، بي اين كه ديگر صدايي بيايد. اما وقتي چراغ قوه‌ام را دوباره روشن كردم، صداي جيغ خفه‌اي آمد كه مرا آن‌چنان ترساند و فراري داد كه لباس‌هايم را همان‌جا روي صندلي جا گذاشتم.&lt;br /&gt;احساس مي‌كردم كسي تعقيبم مي‌كند، پس با عجله از پنجره بيرون پريدم و پشت شمشادهاي حياط قايم شدم؛ وقتي سرم را برگرداندم تا ببينم در قصر چه اتفاقي مي‌افتد، زن برهنه‌اي را در چارچوب پنجره ديدم؛ او هم مثل من درون حياط دويد و به سمت بوته خار دويد.&lt;br /&gt;در آن لحظات هيچ چيز غريب‌تر از حس برهنگي من در برابر باد در آن باغ ناشناخته نبود. انگار كه زمين را ترك گفته باشم، به خصوص كه طوفان از هميشه شديدتر بود و آن قدر گرم بود كه نشانه التماس و تضرعي وحشيانه باشد. نميدانستم بايد با تپانچه‌اي كه هنوز دستم بود چه كنم، چون ديگر جيبي برايم باقي نمانده بود؛ هنگامي كه زن ناشناس از كنارم گذشت تپانچه را مسلح كردم و حالا مثل يك شكارچي دنبالش مي‌گشتم تا بكشمش. نعره آن همه عنصر خشمگين، هياهوي درختان و ملافه هم كمك مي‌كردند تا هيچ چيز از رفتار و سكنات خودم نفهمم.&lt;br /&gt;ناگهان مكث كردم و نفسم بند آمد: به بوته‌هايي رسيده بودم كه سايه در آنها ناپديد شده بود. هيجان‌زده از اسلحه‌اي كه در دست داشتم به دوروبر نگاه كردم و همين لحظه ناگهان به نظرم رسيد كه واقعيت دارد از هم مي‌پاشد: دستي خيس از تف كيرم را گرفته بود و مي‌ماليد، بوسه‌اي سوزان و مرطوب بر مغز كونم نشست، و سينه و پاهاي برهنه زني با تكان‌هايي ناشي از ارگاسم به پاهايم فشرده شد. تا چرخيدم و به پشتم برگشتم، آبم به صورت سيمونه عزيزم پاشيده شد: در حالي كه اسلحه را در دست مي‌فشردم، شور و تكاني افسارگسيخته مثل توفان بر جانم افتاد،‌ دندان‌هايم به هم خورد و كف بر لب‌هايم نشست، بازوهايم را به هم نزديك كردم، اسلحه را لرزان در دست فشردم، و بي آن كه جايي را ببينم سه گلوله به سوي خانه شليك كردم.&lt;br /&gt;من و سيمونه مست و لنگ‌لنگان از يكديگر دور شده و مثل سگ در پارك دويده بوديم؛ حالا توفان آن قدر بالا گرفته بود كه بعيد بود كسي در خانه صداي گلوله‌ها را شنيده باشد. اما وقتي كه غريزتاً به طرف پنجره اتاق مارسل بر فراز پرده‌اي كه در باد تكان‌تكان مي‌خورد سر بلند كرديم، در كمال تعجب متوجه شديم كه يكي از گلوله‌ها در پنجره سوراخي ستاره‌شكل ايجاد كرده است. پنجره تكان خورد، باز شد،‌ و سايه براي دومين بار ظاهر شد.&lt;br /&gt;شوكه و متحير، انگار الان است كه جسد مارسل را ببينيم كه خونين از پنجره به زير مي‌افتد، زير آن شبح غريب و تقريباً بي‌حركت ايستاديم. باد چنان شدتي پيدا كرده بود كه حتي صداي خود را به زور مي‌توانستيم بشنويم.&lt;br /&gt;لحظه‌اي بعد از سيمونه پرسيدم: «با لباس‌هايت چي كار كردي؟» گفت كه دنبال من مي‌گشته و چون مرا پيدا نكرده بالاخره براي جستجو به داخل خانه رفته است؛ اما پيش از بيرون پريدن از پنجره با اين فكر كه «احساس آزادي بيشتري بكنم» لباسش را درآورده است. و وقتي من او را ترسانده و باعث شده بودم به دنبالم بيايد، ديده بود كه باد لباس‌هايش را برده است. در همين ضمن چشم از مارسل برنمي‌داشت و اصلاً به فكرش هم نرسيد بپرسد كه من چرا لخت شده‌ام.&lt;br /&gt;دخترِ پشت پنجره ناپديد شد. لحظه‌اي كه به نظر بي‌پايان مي‌آمد گذشت: دختر چراغ اتاقش را روشن كرد. بالاخره به كنار پنجره برگشت تا هواي تازه استنشاق كند و به اقيانوس چشم بدوزد. موهاي لخت و روشنش در باد تكان مي‌خورد و ما توانستيم صورتش را ببينيم: تغييري نكرده بود، فقط اين كه حالا چيزي وحشي در چشمانش بود،‌ چيزي حاكي از بي‌قراري كه با سادگي كودكانه جزييات صورتش در تضاد بود. بيشتر سيزده ساله مي‌زد تا شانزده ساله. مي‌توانستيم زير لباس خواب بدن ظريف اما پرش را ببينيم كه سفت بود و معصوم و زيبا همچون نگاه خيره‌اش.&lt;br /&gt;وقتي بالاخره چشمش به ما افتاد،‌ به نظر رسيد كه شگفتي و حيرت زندگي را به صورتش بازگرداند. صدا زد، اما ما نمي‌توانستيم بشنويم. به او اشاره كرديم. از شرم و حيا تا گوش‌هايش سرخ شد. سيمونه در حالي كه داشت اشكش درمي‌آمد و من عاشقانه پيشاني‌اش را مي‌ماليدم با دست براي او بوسه فرستاد و مارسل بي هيچ لبخندي پاسخ داد. بعد سيمونه دستش را از روي شكمش به طرف موهاي كسش لغزاند. مارسل هم از او تقليد كرد و وقتي كه يك پايش را روي هره پنجره گذاشت، ديديم كه جورابي ابريشمي و سفيد تقريباً تا كس بلوندش را پوشانده است.  جالب آن كه جوراب و كمربند سفيد داشت، و سيمونه موسياه كه كسش در دست من بود، جوراب و كمربند سياه به تن كرده بود.&lt;br /&gt;در همين حين دو دختر چهره به چهره در آن شب پر از زوزه باد با حالاتي تند و خشن جلق مي‌زدند. تقريباً هيچ حركت ديگري نمي‌كردند و در چشمانشان شور و شوقي بي‌حد و حصر موج مي‌زد. اما چيزي نگذشت كه هيولايي ناپيدا مارسل را از ميله‌هاي پنجره كشيد و دور كرد، و او درمانده با تمام قدرت و با دست چپ به ميله‌ها چسبيد. ديديم كه دوباره در آن زندگي هذياني فروافتاد. و ديگر هيچ چيز در برابر خود نداشتيم جز پنجره‌اي درخشان و خالي، سوراخي مستطيل‌شكل كه به دل شب تيره فرو مي‌رفت، و دنيايي از صاعقه و سپيده‌دم را در مقابل چشمان دردناك ما به نمايش مي‌گذاشت.          &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108799614901812173?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/108799614901812173/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=108799614901812173' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108799614901812173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108799614901812173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/06/4.html' title='داستان چشم ۴، یک لکه آفتاب'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108736389015235431</id><published>2004-06-16T06:24:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:26:53.783Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>زوزه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بخش چهارم داستان چشم را فرداشب بخوانید.&lt;br /&gt;برای خواندن زوزه به انگلیسی &lt;a href="http://alt.venus.co.uk/weed/writings/poems/agh.htm"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; کلیک کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;زوزه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; نوشته‌ي آلن گینزبرگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://etext.lib.virginia.edu/railton/enam312/ginsberg.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ترجمه‌ی مهدی راد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعری براي‌ كارل‌ سالمون‌&lt;br /&gt;ترجمه ای به خاطر احسان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش‌1&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من‌ بهترين‌ مخ‌هاي‌ نسل‌ام‌ را ديدم‌ كه‌ گشنه‌ لخت‌ و هيستريک‌ از ديوانگي‌ ويران‌ شدند&lt;br /&gt;صبح‌ها كه‌ خمار در خيابان‌ كاكاسياها به‌ دنبال‌ تزريقي‌ سوزنده‌ بودند،&lt;br /&gt;هيپيسترها*1 با كله‌هايي‌ فرشته‌سا بي‌تاب‌ براي‌ اتصالي‌ كهن‌ملكوتي‌ به‌ دينام‌ پُر ستاره‌ي‌ ماشين‌آلات‌ شب‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ ندار با لباس‌هايي‌ لت‌وپار نشئه‌ با چشماني‌ گودرفته‌ بيدار نشسته‌ در ظلمات‌ مقدس‌ آپارتمان‌هاي‌ فكسني‌ سيگار مي‌كشيدند كه‌ در حال‌ و هواي‌ موسيقي‌ جاز شناور بر فراز&lt;br /&gt;شهرها،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ مغزهاي‌شان‌ را زير خطوط ترن‌هاي‌ هوايي‌ در برابر ملكوت‌ خداوند خالي‌ كردند وفرشتگان‌ محمدي‌ را ديدند كه‌ بر سقف‌ منور اطاق‌هاي‌ استيجاري‌ تلوتلو مي‌خوردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ كلاس‌هاي‌ دانشگاه‌ را تحمل‌ كردند با چشمان‌ سردِ تابان‌شان‌ كه‌ وهم‌ مي‌كرد آركانزاس‌ را وتراژدي‌ سخيف‌ ويليام‌ بليك‌ در ميان‌ متخصصين‌ جنگ‌ را،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ از آكادمي‌ها اخراج‌ شدند به‌ خاطر جنون‌ و انتشار قصيده‌هاي‌ مستهجن‌ بر پنجره‌ي‌جمجمه‌ها،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با عرق‌گيرها كز كردند به‌ اتاق‌هاي‌ كثيف‌، آتش‌ زدند به‌ پول‌هاي‌شان‌ در سطل‌هاي‌ زباله‌ و گوش‌ دادند از ديوارها به‌ صداي‌ هراس‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در پشم‌ خایه هاشان‌ بازرسي‌ شدند وقتي‌ كه‌ از راه‌ لاردو*2 با كمربندي‌ پُر از ماري‌جوآنا به‌نيويورك‌ برمي‌گشتند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در هتل‌هاي‌ بزك‌شده‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ مي‌خوردند يا در پس‌كوچه‌هاي‌ پردايس‌*3 محلول ‌تربانتين‌ نوش‌ مي‌كردند، مرگ‌، يا همه‌ شب‌ پيكره‌هاي‌شان‌ را تطهير مي‌كردند&lt;br /&gt;با روياها مخدرها كابوس‌هاي‌ بيداري‌، كُك‌ و الكل‌ و وراجي‌هاي‌ بي‌ پايان‌،&lt;br /&gt;بن‌بست‌هاي‌ بي‌همتاي‌ هاله‌يي‌ لرزان‌ و صاعقه‌يي‌ كه‌ در ذهن‌ به‌ ديرك‌هاي‌ پاترسون‌*4 و كانادا مي‌جهيدو در اين‌ ميان‌ دنياي‌ خاموش‌ روزگار را برمي‌افروخت‌، &lt;br /&gt;استحكامات‌ پيوتي‌ تالارها، صبح‌هاي‌ قبرستان‌ِ درختِ‌ سبزِِ حيات‌ِ پشتي‌، سياه‌مستي‌هاي‌ شراب‌ بر&lt;br /&gt;پشت‌ بام‌ها، ويترين‌ مناطق‌ِ نشئه‌راني‌ نئون‌ چشمك‌زن‌ چراغ‌هاي‌ راهنما  لرزه‌هاي‌ درخت‌ و خورشيد و ماه‌ در عصرهاي‌ زمستان‌ِ پُر سر و صداي‌ بروكلين‌*5، عربده‌هاي‌ سطل‌ زباله‌ وتلالوي‌ پادشاه‌ِ مهربانِ‌ ذهن‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ براي‌ يك‌ سواري‌ بي‌پايان‌ ميان‌ بَتري‌*6 و برانكس‌*7 مقدس‌ خود را با آمفتامين‌*8 به‌ متروها زنجير كردند تا آن‌جا كه‌ صداي‌ چرخ‌ها و بچه‌ها از پاي‌ درآورد آنان‌ را كه‌ لب‌هاي‌ ترك‌خوردشان‌ مي‌لرزيد و لت‌وپار در نور ملالت‌بار باغ‌وحش‌ خالي‌ شدند همه از ذهن‌ و ذكاوت‌، &lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ تمام‌ شب‌ در نور زيرآبي‌ كافه‌ي‌ بيك‌فورد*9 غرق‌ مي‌شدند و شناور تا كافه‌ي‌ متروك‌فوگازي‌*10 عصر را با آبجوهاي‌ مانده‌ سرمي‌كردند وقتي‌كه‌ به‌ تق‌تق‌هاي‌ زوال‌ بر جوك‌باكس‌ِ هيدروژني‌ گوش‌ مي‌دادند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ همين‌طور هفتاد ساعت‌ با هم‌ وِرمي‌زدند از پارك‌ تا خانه‌ تا بار تا بِلِوو*11 تا موزه‌ تا پل ‌بروكلين‌،&lt;br /&gt;گرداني‌ سرگردان‌ از مكالمه‌چيان‌ افلاتوني‌ كه‌ از قوزها پايين‌ پريدند از پله‌هاي‌ اضطراري‌ از هره‌ي‌ پنجره‌ها از امپاير استيت‌ و از روي‌ ماه‌،&lt;br /&gt;وراجي‌ جيغ‌ استفراغ‌ نجواها واقعيات‌ و خاطرات‌ و حكايات‌ و كبودي‌ چشم‌ها و شوك‌هاي‌ برقي‌بيمارستان‌ و زندان‌ها و جنگ‌ها،&lt;br /&gt;تمام‌ متفكرين‌ با چشماني‌ تيز در يك‌ فراخوان‌ جمعي‌ هفت‌ روز و هفت‌ شب‌ استفراغ‌ كردند، خوراك‌ كنيسه‌ها قي‌شده‌ كنار پياده‌روها،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در ذن‌ِ ناكجايي‌ نيوجرسي‌ غيب‌ شدند با ردپايي‌ از كارت‌پستال‌هاي ‌مبهم‌آتلانتيك‌سيتي‌هال‌،&lt;br /&gt;كارهاي‌ شاق‌ِ شرقي‌ و جيرجير استخوان‌ طنجه‌يي‌ها*12 و ميگرن‌هاي‌ چيني‌ درست‌ در زير اعتزال‌ گَرتي‌ها در اتاق‌ غمبار و مبله‌شده‌ي‌ نيوآركي‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ نيمه شب‌ دور و بر ريل‌ها پرسه‌ مي‌زدند پرسه‌زنان‌ در اين‌ ماتم‌ كه‌ كجا بروند و رفتند بي‌آنكه ‌دلي‌ شكسته‌ بجا بگذارند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ سيگاركشان‌ در واگن‌ها واگن‌ها واگن‌ها عشق‌ و حال‌ مي‌كردند بر برف‌ِ كشتزارهاي‌ متروكِ ‌شامگاهِ‌ پدربزرگ‌ها،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ فلوتين‌ خوانده‌ بودند آلن‌ پو سنت‌ جان‌ صليبي‌ و تله‌پاتي‌ و قبالا*13ي‌ جاز چون‌كه‌ جهان‌ به‌شكلي‌ غريزي‌ در كانزاس‌ بر پاهاي‌ آن‌ها لرزيده‌ بود،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ تک و تنها مي‌شدند در خيابان‌هاي‌ آيداهو*14 به‌ دنبال‌ فرشتگان‌ِ رويايي‌ سرخ‌پوستي‌ كه ‌فرشتگان‌ِ رويايي‌ سرخ‌پوستي‌ بودند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ فكر مي‌كردند حتماً يك‌ ديوانه‌اند وقتي‌ كه‌ بالتيمور*15 در خلسه‌يي‌ ملكوتي‌ درخشيد،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با يك‌ مرد چيني‌ِ اهل‌ اوكلاهاما*16 سوار ليموزين‌ها شدند در زير نبضِ‌ بارانِ‌ چراغ‌هاي ‌نيمه‌شب‌ِ زمستاني‌ شهري‌ كوچك‌،&lt;br /&gt;همان‌ها گشنه‌ و تنها در هيوستن‌*17 به‌ دنبال‌ جاز، سكس‌ يا صابوني‌ پرسه‌ مي‌زدند و پي‌ِ آن‌ اسپانيايي‌ زيرك‌ رفتند تا در باب‌ آمريكا و ابديت‌ گفتگو كنند، كاري‌ عبث‌، پس‌ به‌ ناچار سوار كشتي‌يي‌ به‌سوي‌ آفريقا شدند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در آتش‌فشان‌هاي‌ مكزيك‌ ناپديد شدند بي‌آن‌كه‌ چيزي‌ به‌جا بگذارند جزسايه‌ي‌ لباس‌هاي‌كارشان‌ و گدازه‌يي‌ از آتش‌ و خاكستر پراكنده‌ي‌ شعرها در شومينه‌ي‌ شيكاگو،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در وست‌كست‌*18 دوباره‌ پديدار شدند در حالي‌ كه‌ اف‌.بي‌.آي‌ را در ريش‌ و شرت‌هايش‌ مي‌پاييدند با چشماني‌ گنده‌ و صلح‌جو و چه‌ سكسي‌ در پوست‌ گندمي‌شان‌ وقتي‌ اعلاميه‌هاي‌ نامفهوم‌ را توزيع‌ مي‌كردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با سيگار سوراخي‌ در دست‌هاي‌شان‌ سوزاندند تا عليه‌ منگيِ‌ تنباكويِ‌ مخدرِ كاپيتاليزم‌اعتراض‌ كرده‌باشند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ زار مي‌زدند وقتي‌ جزوه‌هاي‌ ابركمونيست‌ها را در ميدان‌ يونين‌*19 پخش‌ مي‌كردند ولباس‌هاي‌شان‌ را مي‌كندند وقتي‌كه‌ آژيرهاي‌ نيروگاه‌ اتمي‌ لس‌آلاموس‌*20 آنان‌ را به‌ ضجه‌كشاند و وال‌استريت‌ را به‌ ضجه‌ كشاند و حتا زورق‌ استيتن‌آيلند*21 نيز ضجه‌ زد،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ لُخت‌ و لرزان‌ مقابل‌ ماشين‌آلات‌ اسكلت‌هاي‌ ديگر گريه‌كنان‌ در سالن‌هاي‌ سفيدِ ورزش‌گاه‌فرو ريختند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ گردن‌ِ كاراگاه‌ها را گاز گرفتند و از خوشحالي‌ در ماشين‌هاي‌ پليس‌ جيغ‌ كشيدند كه‌ هيچ ‌جنايتي‌ نكرده‌ بودند مگر آشپزي‌هاي‌ قروقاطي‌ و لواط و مستي‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در متروها زانو زده‌ زوزه‌ كشيدند و به‌ زور آنان‌ را با آلت‌هايي‌ لرزان‌ و دست‌نوشته‌هايي‌ مواج‌از پشت‌بام‌ها پايين‌ كشيدند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ گذاشتند موتورسواران‌ قديس‌ ترتيب‌شان‌ را بدهند و با لذت‌ فرياد مي‌زدند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ وزيدند و به‌ باد داده‌ شدند با دست‌هاي‌ مَلك‌ مقربِ‌ مهربان‌، دريانوردان‌، نوازش‌هاي‌ آتلانتيك‌ و عشق‌هاي‌ كارائيبي‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ صبح‌ و عصرها در باغچه‌هاي‌ رز بر چمن‌ پارك‌هاي‌ همگاني‌ و قبرستان‌ها همديگر را مي‌كردند و مني‌ خود را به‌ رهگذراني‌ كه‌ مي‌آمدند و مي‌رفتند مي‌پاشيدند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ حين‌ سكسكه‌هاي‌ بي‌ پايان‌ زور مي‌زدند تا قه‌قه‌ كنند اما پشت‌ پرده‌هاي‌ حمام‌ تركي‌ در بندِ هق‌هق‌ گريه‌يي‌ بودند وقتي‌كه‌ فرشته‌يي‌ لُخت‌ و بُلوند خواست‌ شمشيرش‌ را به‌ آن‌ها فروكند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ بخاطر عشق‌ به‌ سه‌ پيرزن‌ سليطه‌ي‌ تقدير دست‌ از پسرك‌هاي‌ محبوب‌ خود شستند يكي‌سليطه‌يي‌ يك‌ چشم‌ از جنس‌ دلارهاي‌ ناهمجنس‌خواه‌ يكي‌ سليطه‌يي‌ يك‌ چشم‌ كه‌ از درون ‌کُس‌اش‌ پلك‌ مي‌زند و يكي‌ سليطه‌يي‌ يك‌ چشم‌ كه‌ كاري‌ نمي‌كند جز كپيدن‌ روي‌ كون‌اش ‌و پاره‌كردن‌ رشته‌هاي‌ طلايي‌ تفكر از ماشين‌ِ نساجيِ‌ مردِ صنعتگر،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با يك‌ بطر آبجو يك‌ دلبر يك‌ پاكت‌ سيگار يك‌ شمع‌ و افتادن‌ از روي‌ تخت‌ سرمست‌ وسيري‌ناپذير همدیگر را‌ مي‌كردند و بر كف‌ اتاق‌ ادامه‌ مي‌دادند تا انتهاي‌ سالن‌ كه‌ خسته‌ بر پاي‌ ديوار با خواب‌ كُسي‌ بي‌ نظير آرام‌ مي‌گرفتند و مي‌گريختند از دست‌ آخرين‌ انزالِ هوشياري‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ عصرها چند هزارتا‌ دختر مضطرب‌ را مخ‌ مي‌زدند، و صبح‌ها‌ چشمان‌شان‌ سرخ‌ اماهنوز آماده‌ براي‌ مخ‌ زدن‌ آفتاب‌، با كفل‌هايي‌ درخشان‌ در زير علوفه‌ها و لُخت‌ در درياچه‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با بي‌شمار ماشينِ‌ مسروقه‌ي‌ شب‌رو بي‌بندوبار به‌ سوي‌ كلورادو*22 رفتند، ن‌.ك‌*23، قهرمان‌پنهان‌ اين‌ شعرها، آدونيس‌*24 و كیری هاي‌ دن‌ور، زنده‌ باد ياد و خاطره‌ي‌ همخوابگي‌هاي‌ بي‌حد و حساب‌ او با دختران‌ در خانه‌هاي‌ خالي‌ در حيات‌خلوتِ رستوران‌ها، در صف‌ِ شل‌ و ولِ‌ سينماها در قله‌ها در غارها يا با پيشخدمتي‌ نزار در كنارِ همان‌ راه‌ هميشگي‌، تنها با كتي‌ كوچك‌ و دلگرمي‌ها و مخصوصاً خودمداري‌هاي‌ پمب‌بنزين‌ِ سري‌ خانواده ی جانز، و نيز كوچه ‌پس‌كوچه‌هاي‌ شهر خود،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ محو شدند در بيشمار فيلم‌هاي‌ قبيح‌ كه‌ در روياها آنان‌ را به‌ جايي‌ ديگر بردند و در منهتني ‌ناگهاني‌ از خواب‌ پريدند، خود را در خماري‌ِ مستيِ‌ توكايي‌*25 بي‌رحم‌ با هراس‌ِ روياهاي‌ فلزي‌ِ خيابان‌ِ سوم‌ از زيرزمين‌ها بالا كشيدند و تلوتلو به‌ دفاتر بي‌كاري‌ رفتند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ تمام‌ِ شب‌ در كفش‌هايي‌ پر از خون‌ بر سكوي‌ِ برفيِ‌ بارانداز قدم‌ زدند به‌ انتظارِ دري‌ كه‌ درايست‌ريور*26 باز شود به‌ اتاقي‌ پُر از ترياك‌ و بخاري‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ درام‌هاي‌ شاهكار مهلك‌ آفريدند در آپارتماني‌ بر ساحل‌هاي‌ صخره‌ييِ‌ هادسون‌*27، درست‌ در زير پروژكتور ماه‌ عين‌ پروژوكتور آبي‌رنگ‌ دوران‌ جنگ‌، و باشد كه‌ در زمان‌ نُسيان ‌تاجي‌ از برگ‌ِ بو بر سرهاي‌شان‌ بگذارند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ بره‌ي‌ آب‌پزشده‌ي‌ تخيل‌ را خوردند يا كه‌ خرچنگ‌ها را بر كف‌ِ گل‌آلود جوي‌هاي ‌بوئري‌*28 هضم‌ كردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با گاريچه‌هايي‌ پر از پياز و موسيقي‌ تخمي‌ به‌ رومانتيك‌ خيابان‌ها گريستند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در كارتون‌ها نفس‌زنان‌ مي‌نشستند در تاريكي‌ زير پل‌ها، و برخاستند تا كلاوسن‌ها درزيرشيرواني‌هاي‌شان‌ بسازند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در طبقه‌ي‌ ششم‌ هارلم‌ با تاجي‌ از آتش‌ بر سرهاي‌شان‌ در زير آسماني‌ مسلول‌ و محصورجعبه‌هاي‌ پرتقال‌ِ الهيات‌ سرفه‌ مي‌كردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ مي‌زدند و مي‌رقصيدند و تمام‌ شب‌ سرسري‌ چيزهایي‌ مي‌نوشتند از وردهايي‌ پرشكوه‌ كه‌ در صبح‌هاي‌ زرد تنها جملاتي‌ كُس و شعر بود،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ حيوانات‌ گنديده‌ را پختند سوپ‌ بُرش‌*29 با قلب‌ و شُش‌ و دُم‌ و پا و نان‌هاي‌ ترتيلا را وقتي‌ كه‌در فكر و خيال‌ ملك‌ سبزيجات‌ پاكيزه‌ بودند،&lt;br /&gt;همان‌هاكه‌ به‌ دنبال‌ يك‌ تخم‌مرغ‌ خود را به زير كاميون‌بارهاي‌ گوشت‌ انداختند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ ساعت‌هاي‌ مچي‌شان‌ را از پشت‌ بام‌ها پرت‌ كردند تا فارغ‌ از زمان‌ به‌ ابديت‌ راي‌ بدهند، و چه‌ساعت‌هاي‌ شماطه‌يي‌ كه‌ هر روز تا دهه‌يي‌ ديگر روي‌ كله‌هاشان‌ مي‌افتاد،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ سه‌ بار ناموفق‌ با موفقيت‌ رگ‌هاي‌شان‌ را زدند، دست‌ از اين‌ كار برداشتند و وادار شدند تاعتيقه فروشي‌ باز كنند كه‌ همان‌جا فهميدند دارند پير مي‌شوند و گريستند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در خيابان‌ مديسون‌*30 زنده‌ زنده‌ در كت‌ و شلوارهاي‌ معصوم‌ فلانل‌شان‌ سوختند، دربحبوحه‌ي‌ غرش‌هاي‌ شعرِ سربي‌ سوختند در گرُمپ‌هاي‌ پُر شدن‌ِ لشگرهاي‌ فلزي‌ مدهاي‌ روز و در جيغ‌هاي‌ نيتروگليسيريني‌ پريان‌ تبليغات‌ و در گاز خردل‌ سردبيرهاي‌ زيرك‌منحوس‌ سوختند، يا كه‌ با تاكسي‌هاي‌ مست‌ِ واقعيت‌ِ محض‌ تصادف‌ كردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ از پل‌ بروكلين‌ پايين‌ پريدند، واقعاً همين‌ اتفاق‌ افتاد و بعد ناشناس‌ و فراموش ‌شده‌ به‌واگن‌هاي‌ آتش‌ و خيرگي‌ِ شبح‌گونِ‌ كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي‌ صابون‌زده‌ي‌ محله‌ي‌ چيني‌ها رفتند، بدون‌ حتا آبجويي‌ مجاني‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ با نااميدي‌ از پنجره‌هاشان‌ فرياد زدند، از پنجره‌ي‌ مترو بيرون‌ افتادند، به‌ پاسائيك‌*31 گُه‌گرفته‌ پريدند، روي‌ كاكاسياها جهيدند، در تمام‌ خيابان‌ گريستند، پابرهنه‌ بر گيلاس‌هاي‌شكسته‌ باموسيقي‌ِ نوستالژيكِ‌ جازِ اروپايي‌ دهه‌ي‌ 30 آلمان‌ در صفحات‌ له‌شده‌ي‌ گرامافون ‌رقصيدند، ويسكي‌ را تا ته‌ نوشيدند و با آه‌ و ناله‌ در توالت‌هاي‌ نكبتي‌ استفراغ‌ كردند، مويه‌ها وغرشِ‌ غول‌آساي‌ سوت‌هاي‌ بخار در گوش‌هاشان‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ شاهراه‌هاي‌ گذشته‌ را در بشكه‌ها ريختند وقتي‌ كه‌ داشتند به‌ جلجتاي*32 ماشين‌هاي‌ شاستي‌بلندِ يكديگر سفر مي‌كردند يا به‌ انزواي‌ نگهبانِ‌ سلول‌ِ انفرادي‌ و يا به‌ تجسدِ موسيقيِ‌ جاز بيرمينگام‌*33،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ هفتاد و دو ساعت‌ در صحر راندند تا بفهمند كه‌ آيا مكاشفه‌يي‌ كرده‌ام‌ يا تو مكاشفه‌يي‌داشته‌يي‌ يا او كه‌ مكاشفه‌يي‌ كرده‌ است‌ تا ابديت‌ را بيابند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ به‌ دِن‌ور*34 سفر كردند، در دن‌ور مردند، همان‌ها كه‌ به‌ دن‌ور بازگشتند و بيهوده‌ انتظار كشيدند، همان‌ها كه‌ از دن‌ور مراقبت‌ مي‌كردند و در دن‌ور ماتم‌ گرفتند و آن‌جا تنها ماندند و سرانجام‌ رفتند تا زمان‌ را بيابند و حالا دن‌ور براي‌ قهرمانانش‌ دلتنگي‌ مي‌كند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ افتاده‌ بر زانوان‌شان‌ در كليساهاي‌ مايوس‌ براي‌ روشني‌ و پستان‌ و رستگاري‌ يكديگر دعاكردند تا كه‌ روح‌ لحظه‌يي‌ طره‌اش‌ را بيافروزد،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ مغزهاشان‌ را در زندان‌ها له‌ كردند به‌ انتظار جانياني‌ ناممكن‌ با كله‌هايي‌ طلايي‌ و سحرِ حقيقت‌ در دل‌هاشان‌ كه‌ بلوز*35های آلكاتراز را از بر باشند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در مكزيك‌ خلوت‌ گزيدند تا عادتي‌ را پرورش‌ دهند يا در كوهسار راكي‌ تا بودا را عرضه‌كنند و يا در ميان‌ طنجه‌يي‌ها به‌ پسربچه‌ها يا به‌ لكوموتيوي‌ سياه‌ در اقيانوس‌ جنوبي‌ يا درهاروارد به‌ نارسيس‌ و قانون‌ جنگل‌ و زنجيره‌ي‌ داوودي‌ها در هاروارد يا به‌ قبرها،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ خواهان‌ محكمه‌هاي‌ عقل‌ بودند تا راديو را به‌ خاطر هيپنوتيزم‌ محكوم‌ كنند، ولي‌ آنان‌ را درجنون‌ و دست‌نوشته‌هاشان‌ با هيئت‌ منصفه‌يي‌ بلاتكليف‌ ول‌ كردند،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ به‌ سخنرانان‌ سيتي‌ كالج‌ نيويورك‌ در باب‌ دادائيسم‌ سالاد سيب‌زميني‌ پرتاب‌ كردند و پس‌ از آن‌ بر پله‌هاي‌ گرانيتي‌ تيمارستان‌ با كله‌يي‌ تراشيده‌ و نطقي‌ رنگارنگ‌ در باب‌ خودكشي‌، خود را معرفي‌ كردند كه‌ خواستار قطعه‌برداري‌ فوري‌ از مغزشان‌ هستند،&lt;br /&gt;و همان‌ها كه‌ به‌ جاي‌ كمبودِ محسوس‌ِ انسولين‌شان‌ متروزال‌ تجويز شدند يا آب‌درماني‌ الكتريكي  ‌روان‌درماني‌  درمان‌ تصرفي‌ و پينگ‌پنگ‌ و نُسيان‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ در اعتراض‌ جدي‌شان‌ تنها يك‌ ميز نمادين‌ پينگ‌پنگ‌ را واژگون‌ كردند و ثانيه‌يي‌ در انجمادِ خلسه‌ييِ‌ خود آرام‌ گرفتند،&lt;br /&gt;سال‌ها بعد كه‌ برگشتند واقعاً كچل‌ و تاس‌ شده‌ بودند جز كلاه‌گيسي‌ خوني‌، و اشك‌ها و انگشت‌ها، آن‌هم‌ در بازگشت‌ نزد ديوانه‌يي‌ مرئي‌ در ويرانه‌هاي‌ آشفته‌بازار ايالات‌ شرقي‌&lt;br /&gt;تالارهاي‌ متعفنِ‌ِ تيمارستانِ‌ پيلگريم‌استيت‌ تيمارستان‌ِ راك‌لند تيمارستانِ‌ گري‌استون‌*36، در جر و بحث ‌با پژواك‌هاي‌ روح‌، و چرخان‌ و رقصان‌ بر نيمكت‌ تنهايي‌ نيمه‌شب‌هاي‌ قلمروي‌ عشق‌، روياي‌ زندگي‌ مثل‌ كابوس‌، بدن‌ها به‌ سنگيني‌ وزن‌ ماه‌ سنگ‌ شدند،&lt;br /&gt;بالاخره‌ با مادر ‚‚‚‚‚ ،و آخرين‌ كتابِ‌ فانتزي‌ از پنجره‌ي‌ اجاره‌يي‌ پرتاب‌ شد، و آخرين‌ در راسِ ‌چهار عصر بسته‌ شد، و آخرين‌ تلفن‌ در جواب‌ به‌ ديوار كوبيده‌ شد، و آخرين‌ اتاق‌ِ مبله‌ تاآخرين‌ اثاثيه‌هاي‌ ذهني‌ تخليه‌ شد، رُز زردرنگ‌ كاغذي‌ به‌ گيره‌ي‌ مفتولي‌ كمد گره‌ زده‌ شد، وحتا تمامي‌ آن‌ تخيلات‌، ديگر هيچ‌ مگر خرده‌ ذره‌يي‌ اميدبخش‌ از وهم‌--&lt;br /&gt;آه‌، كارل‌، وقتي‌ تو در امان‌ نيستي‌ من‌ در امان‌ نيستم‌ و تو حالا واقعاً در سوپ‌ كاملاً  حيواني‌ روزگار افتاده‌يي‌،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ به‌ همين‌ خاطر در خيابان‌هاي‌ يخ‌زده‌ دويدند و از جرقه‌ي‌ كيمياگري‌ِ فهرستِ‌ حذفيات‌ به‌فكر فرو رفتند همان‌ فهرستي‌ كه‌ مقياسي‌ متغير و سطحي‌ مرتعش‌ بود،&lt;br /&gt;همان‌ها كه‌ فقط تخيل‌ كردند و از ميان‌ تصاوير چيده‌ شده‌ خلاءهايي‌ مجسم‌ در زمان‌ و مكان‌ ساختند و فرشتگان‌ شرير روح‌ را ميان‌ این تصوير مجسم‌ به‌ دام‌ انداختند و به‌ افعال‌ پايه‌ پيوستند و اسم‌ ونقطه‌گذاري‌هاي‌ آگاهي‌ ذهن‌ را بنا كردند در حالي‌ كه‌ باهم‌ در شور و هيجان‌ پاتر آمنيپاتنزآئترنا ديوس‌*37 بالا مي‌پريدند&lt;br /&gt;تا نحو را دوباره‌ بيافرينند و معيار اين‌ نثرِ ناچيزِ انساني‌ را و مقابل‌ شما خاموش‌ و زيرك‌ بايستند و باشرمساري‌ دست‌ بدهند، با اين‌كه‌ مرجوع‌ شده‌اند اما هنوز از روح‌ و روان‌ اعتراف‌ مي‌گيرند تا با ضرباهنگ‌ ِافكارِ كله‌هاي‌ تراشيده‌ و بي‌ پايان‌ خود سازگار شوند،&lt;br /&gt;ديوانه‌ گدايي‌ مي‌كند و فرشته‌ در زمان‌ ضرب‌ مي‌گيرد، ناشناس‌، و هنوز همين‌جا مي‌نويسند تمامِ‌ آن‌چه ‌را كه‌ شايد پس‌ از مرگ‌ بايد گفت‌،&lt;br /&gt;و با حلول‌ در لباس‌هاي‌ شبح‌گون‌ِ جاز و در سايه‌يِ‌ طلايي‌ِ گروه‌ِ موسيقي‌شان‌ برخاستند و تمام‌ درد و رنج‌ِ ذهنِ‌ عريان‌ِ آمريكا را در نعره‌ي‌ الي‌ الي‌ لاما ساباكتانيِ‌*38 ساكسيفون‌هاشان‌ فوت‌ كردند كه‌شهرها را تا آخرين‌ راديوها لرزاند&lt;br /&gt;با قلب‌ِ مطمئنِ‌ شعرِ زندگي‌ كه‌ از بدن‌هاشان‌ قصابي‌ شده‌ بود آن‌قدر خوب‌ كه‌ تا هزار سال‌ ديگر قابل‌خوردن‌ باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش‌2&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كدام‌ ابولهول‌ سيماني‌ و آلمينيومي‌ با ضربه‌يي‌ جمجمه‌ي‌ آن‌ها را شكافت‌ و تخيل‌ و مغزهاشان‌ راخورد؟&lt;br /&gt;مُلُک*39، تنهايي‌، قباحت، زشتی‌، سطل‌هاي‌ زباله‌ و دلارهاي‌ ناياب، بچه‌ها ضجه‌زنان‌ در زيرِ راه‌پله‌ها، پسرها هق‌هق‌كنان‌ در سربازي‌، پيرمردها گريه‌كنان‌ در پارك‌ها،&lt;br /&gt;مُلُك‌، مُلُك‌، كابوس‌هاي‌ مُلُك‌، مُلُك‌ بي‌عشق‌، مُلُك‌ رواني‌، مُلُك‌ كه‌ داورِ سخت‌گيرِ آدمي‌،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ زنداني‌ بي‌انتها، مُلُك‌ كه‌ زندان‌خانه‌ي‌ بي‌روح‌ با جمجمه‌نشانِ‌ خطرِ مرگ‌، مُلُك‌ كه‌ كنگره‌ي ‌اندوه‌، مُلُك‌ كه‌ ساختمان‌هايش‌ رستاخيز، مُلُك‌ كه‌ سنگِ‌ بزرگ‌ِ جنگ‌، مُلُك‌ كه‌ دولت‌هاي‌ مات ‌و مبهوت‌،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ ذهن‌اش‌ از ماشين‌آلات‌ِ محض‌، مُلُك‌ كه‌ گردش‌ِ خونِ‌ رگ‌هايش‌ پول‌آور، مُلُك‌ كه‌ انگشتان‌اش‌ دَه‌ لشگر بزرگ‌، مُلُك‌ كه‌ سينه‌اش‌ دينامي‌ آدم‌خوار، مُلُك‌ كه‌ گوش‌هايش‌ مقبره‌ي‌ سيگاري‌ها،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ چشمان‌اش‌ هزار پنجره‌ي‌ كور، مُلُك‌ كه‌ آسمان‌خراش‌هايش‌ چون‌ يهوه‌ي‌ بي‌پاياني‌ درخيابان‌هاي‌ طولاني‌ ايستاده‌، مُلُك‌ كه‌ كارخانه‌هايش‌ در مه‌ خواب‌ مي‌بينند و خرخر مي‌كنند، مُلُك‌ كه‌ آنتن‌ها و دودكش‌هايش‌ شهرها را تاج‌گذاري‌ مي‌كنند،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ عشق‌اش‌ سنگ‌ و نفت‌هاي‌ بي‌ پايان‌، مُلُك‌ كه‌ روح‌اش‌ الكتريسيته‌ و بانك‌ها، مُلُك‌ كه‌ فقرش ‌روان‌ِ فرشتگان‌، مُلُك‌ كه‌ سرنوشت‌اش‌ ابري‌ است‌ از هيدروژني‌ بي‌جنسيت‌، مُلُك‌ كه‌ نام‌اش ‌خرَد،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ در آن‌ بي‌كس‌ و تنها مي‌نشينم‌، مُلُك‌ كه‌ در آن‌ خواب‌ فرشتگان‌ را مي‌بينم‌، ديوانگي‌ در ملك‌، كیرليس‌ها در مُلُك‌، بي‌عشقي‌ و نامردي‌ در مُلُك‌،&lt;br /&gt;مُلُك‌ كه‌ تُند در روان‌ من‌ جاري‌ شد، مُلُك‌ كه‌ من‌ در آن‌ آگاهي‌ بي‌جسم‌ام‌، مُلُك‌ كه‌ مرا از لذت‌هاي ‌طبيعي‌ام‌ ترساند، مُلُك‌ كه‌ تركش‌ كردم‌، در مُلُك‌ بيدار شو، روشني‌ از آسمان‌ جاري‌ مي‌شود،&lt;br /&gt;مُلُك‌، مُلُك‌، آپارتمان‌هاي‌ روباتي‌، حومه‌هاي‌ نامرئي‌، حداقل‌ گنجينه‌ها، سرمايه‌داران‌ كور، صنايع‌ شيطاني‌، ملت‌هاي‌ موهوم‌، تيمارستان‌هاي‌ خلل‌ناپذير، آلت‌هايي‌ از گرانيت‌، بمب‌هايي‌ غول‌آسا،&lt;br /&gt;كمرهايشان‌ شكست‌ وقتي‌كه‌ مُلُك‌ را به‌ سوي‌ ملكوت‌ بالا مي‌بردند، پياده‌روها، درختان‌، راديوها، تُن‌ها، بلند كردن‌ شهر به‌ سوي‌ ملكوتي‌ كه‌ وجود دارد و همه‌جا بر بالاي‌ ما است‌،&lt;br /&gt;مكاشفات‌، آمين‌ها، وهم‌ها، معجزات‌، وجدها، همه‌ غرق‌ در رودخانه‌ي‌ آمريكا،&lt;br /&gt;روياها، ستايش‌ها، تنويرها، اديان‌، بارِ قايق‌ها پُر از كثافت‌هاي‌ احساسي‌،&lt;br /&gt;غالب‌ شدن‌ها، بر بالاي‌ رودخانه‌، تلنگرها و تصليب‌ها، غرقه‌ در سيلاب‌، خلسه‌ها، عيدهاي‌ تجلي‌، ياءس‌ها، حيوان‌ِ ده‌ ساله‌ جيغ‌ مي‌كشد و خودكشي‌ مي‌كند، مغزها، عشق‌هاي‌ تازه‌، نسلي‌ ديوانه‌، در ميان‌ صخره‌هاي‌ زمان‌،&lt;br /&gt;خنده‌ي‌ مقدس‌ِ واقعي‌ در درون‌ رودخانه‌، همه‌ آن‌ را ديدند، همان‌ چشمان‌ وحشي‌، همان‌ هوارهاي‌ مقدس‌، آن‌ها بدرود گفتند، از پشت‌ بام‌ پایین پريدند تا خودكشي‌ كنند، مواج‌، با گل‌هايي‌ در دست‌، به‌ سوي‌ رودخانه‌، به‌ درون‌ خيابان‌،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش‌3&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كارل‌ سالمون‌، من‌ در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ تو از من‌ ديوانه‌تري‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ تو حالت‌ وخيم‌ است‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ شبيه‌ سايه‌ي‌ مادرم‌ مي‌شوي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌           &lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ يك‌ جين‌ از منشي‌هاي‌ات‌ را قتل‌ عام‌ كرده‌اي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ تو به‌ اين‌ شوخ‌طبعي‌ نامرئي‌ مي‌خندي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ ما با يك‌ ماشين‌تايپِ‌ تخمي‌ نويسندگان‌ بزرگي‌ هستيم‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ اوضاع‌ات‌ خطري‌ شده‌ است‌ و از راديو اعلام‌ مي‌شود&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌   &lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ هدايت‌ كرم‌هاي‌ حواس‌ ديگر در توان‌ جمجمه‌ نيست‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند همراه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ چاي‌ پستان‌هاي‌ دوشيزگان‌ يوتيكا*40 را سر مي‌كشي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ روي‌ تنِ‌ پرستارهاي‌ات‌، هارپي‌هاي‌*41 برانكس‌، كلمه‌بازي‌ مي‌كني‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ در لباس‌ِ حبس‌ِ مجانين‌ داد مي‌زني‌ كه‌ داري‌ پينگ‌پنگ‌ِ واقعيِ‌ اين‌ ورطه‌ را مي‌بازي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ بر پيانوي‌ منجمد مي‌كوبي‌ كه‌ روح‌ پاك‌ است‌ و نازوال‌ و هرگز نبايد غرقه‌ در گناه ‌در تيمارستاني‌ مجهز هلاك‌ شد&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جاكه‌ پنجاه‌ شوك‌ ديگر  روح‌ات‌ را از لقاي‌ خلاء به‌ تن‌ات‌ برنمي‌گرداند&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ به‌ دكترها انگ‌ بي‌عقلي‌ مي‌زني‌ و انقلاب‌ سوسياليستي‌ يهوديان‌ را عليه‌ جلجتاي ‌فاشيستي‌ِ ناسيوناليستي‌ برنامه‌ريزي‌ مي‌كني‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جاكه‌ تو آسمان‌هاي‌ لانگ‌آيلند*42 را تكه‌تكه‌ خواهي‌ كرد و عيساي‌ زنده‌ات‌ را ازمقبره‌ي‌ فراـآدمي‌ بيرون‌ مي‌كشي‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ بيست‌وپنج‌ هزار رفيق‌ ديوانه‌  آخرين‌ بندهاي‌ سرود انترناسيونال‌ را با هم‌ مي‌خوانند&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ ما زير ملافه‌هاي‌مان‌ آمريكا را در آغوش‌ مي‌گيريم‌ و مي‌بوسيم‌، همان‌ آمريكايي‌كه‌ تمام‌ شب‌ سرفه‌ مي‌كند و نمي‌گذارد بخوابيم‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;همان‌جا كه‌ با شوك‌هاي‌ الكتريكي‌ توسط هواپيماهاي‌ روح‌مان‌ از كُما درمي‌آييم ‌هواپيماهايي‌ كه‌ بالاي‌ بام‌ها مي‌غرند و آمده‌اند تا بمب‌هاي‌ ملكوتي‌ بيندازند بيمارستان‌ خودش را چراغاني‌ مي‌كند ديوارهاي‌ خيالي‌ فرو مي‌ريزند  آي‌، لشكر آدم‌هاي‌ مردني‌ بيرون‌ مي‌آيندآي‌ شُكُ‌ پولك‌شده‌ي‌ پُر ستاره‌ي‌ خوشبختي‌، جنگ‌ِ ابدي‌ همين‌جا است‌ آي ‌پيروزي‌، شورت‌ات‌ را فراموش‌ كن‌ ما آزاديم‌&lt;br /&gt;در تيمارستان‌ راك‌لند هم‌راه‌ تو ام‌&lt;br /&gt;تو در آن‌ شب‌ وسترني‌، در خواب‌هاي‌ام‌ در بزرگ‌راهي‌ در آمريكا غرقه‌ در اشك‌ از سفري ‌دريايي‌ به‌ كلبه‌ام‌ باز مي‌گردي‌&lt;br /&gt;سن‌ فرانسيسكو، 1956 ـ 1955 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1*خرده فرهنگی در دهه ی 50 امریکا که سلف هیپی ها به شمار می آید.&lt;br /&gt;2*Laredo، شهري‌ در ريو گراند، جنوب‌ تكزاس‌.&lt;br /&gt;3* Paradise Alley، محله‌اي‌ زاغه‌نشين‌ در نيويورك‌.&lt;br /&gt;4*Paterson،شهري‌ در حوالي‌ نيو جيرسي‌، زادگاه‌ آلن‌ گينزبرگ‌.&lt;br /&gt;5*Brooklyn، محله‌اي‌ در نيويورك‌، جنوب‌ غربي‌ لانگ‌ آيلند.&lt;br /&gt;6*Battery، نام پارکی در نیویورک.&lt;br /&gt;7*Bronx، محله‌اي‌ در نيويورك‌، شمال‌ شرقي‌ منهتن‌.&lt;br /&gt;8*Amphetamine، نوعی روان گردان.&lt;br /&gt;9*Bickford، يكي‌ از سري‌ كافه‌ترياهاي‌ 24 ساعته‌ي‌ آمريكايي‌.&lt;br /&gt;10*Fugazzi، باري‌ در نزديكي‌ گرينويچ‌ ويلج‌ كه‌ پاتق‌ بوهمين‌هاي‌ نيويوركي‌ بود.&lt;br /&gt;11*Bellevue، بيمارستاني‌ عمومي‌ در نيويورك‌ براي‌ درمان‌ بيماري‌هاي‌ رواني‌.&lt;br /&gt;12* Tangier، شهری در مراکش که ویلیام باروز به خاطر سهولت دستیابی به مخدرات مدتها در آن زندگی می کرد.&lt;br /&gt;13*Kaballah، گرایشی از عرفان یهود که معنای لغوی اش کتابچه راهنماست.&lt;br /&gt;14*Idaho، ايالتي‌ در شمال‌ غربي‌ آمريكا.&lt;br /&gt;15*Baltimore، شهرس‌ ساحلي‌ در شمال‌ مديترانه‌.&lt;br /&gt;16*Oklahoma، ايالتي‌ در جنوب‌ آمريكا.&lt;br /&gt;17*Houston،شهري‌ ساحلي‌ در جنوب‌ شرقي‌ تكزاس‌.&lt;br /&gt;18*West Coast، کرانه غربی امریکا که دربرگیرنده ی شهرهایی همچون لس آنجلس و سن فرانسیسکو است.&lt;br /&gt;19*Union Square، میدانی در نیویورک.&lt;br /&gt;20*Los Alamos، از اولين‌ نيروگاه‌هاي‌ اتمي‌ كه‌ توانست‌ بمب‌ اتم‌ توليد كند، نيومكزيكو.&lt;br /&gt;21*Staten Island، جزيره‌اي‌ در جنوب‌ شرقي‌ نيويورك‌.&lt;br /&gt;22*Colorado، ايالتي‌ در غرب‌ آمريكا.&lt;br /&gt;23*N.C، نيل‌ كسدي‌.&lt;br /&gt;24*Adonis،&lt;br /&gt;25*Tokay، نوعي‌ شراب‌ مجارستاني‌.&lt;br /&gt;26*East River، تنگه‌اي‌ در جنوب‌ شرقي‌ نيويورك‌.&lt;br /&gt;27*Hudson، رودخانه‌اي‌ در شرق‌ نيويورك‌.&lt;br /&gt;28*Bowery،خياباني‌ در نيويورك‌ كه‌ بخاطر الكلي‌ها و ولگردهايش‌ شهرت‌ دارد.&lt;br /&gt;29* سوپ ارزان قیمت روسی.&lt;br /&gt;30*Madison Avenue، مركز اصلي‌ صنعت‌ تبليغات‌ در نيويورك‌.&lt;br /&gt;31*Passaic، رودخانه‌اي‌ در شمال‌ شرقي‌ نيوجرسي‌ كه‌ به‌ ساحل‌ نيوآرك‌ جاري‌ مي‌شود.&lt;br /&gt;32* نام تپه ای در اورشلیم که مسیح را بر فرازش مصلوب کردند.&lt;br /&gt;33*Birmingham نام خیابانی در نیویورک.&lt;br /&gt;34*Denver، شهري‌ در ايالت‌ كلورادو.&lt;br /&gt;35* موسیقی بلوز.&lt;br /&gt;36*Pilgrim State،Rockland ،Greystone ، 3 تيمارستان‌ در نيويورك‌ كه‌ به‌ سالمون‌ در پيلگريم‌ استيت‌ وراك‌لند شوك‌ الكتريكي‌ دادند و از مغز سرش‌ قطعه‌برداري‌ كردند. مادر گينزبرگ‌ هم‌ در گري‌استون‌ بستري‌ بود.&lt;br /&gt;37*Pater Omnipotens Aeterna Deus، عبارتي‌ به‌ زبان‌ لاتيني‌ است‌ به‌ معناي‌ "خداوند حي‌ و قادر".&lt;br /&gt;38*eli eli lamma sabacthani، عبارتي‌ عبري‌ كه‌ مسيح‌ بر بالاي‌ صليب‌ به‌ زبان‌مي‌آورد:"خداي‌ من‌، خداي‌ من‌، چرا رهايم‌ كرده‌اي‌."&lt;br /&gt;39*Moloch، خداوندگار آتش نزد عبریان که کودکان خود را با افکندن در آتش  برایش قربانی می کردند.&lt;br /&gt;40*Utica،شهري‌ باستاني‌ در شمال‌ آفريقا كنار درياچه‌ي‌ مديترانه‌; شهري‌ به‌ همين‌ نام‌ در شرق‌ نيويورك‌ وجود دارد.&lt;br /&gt;41*harpy، در اسطوره‌هاي‌ يوناني‌ به‌ موجوداتي‌ نيمه‌ زن‌، نيمه‌ پرنده‌ گفته‌ مي‌شد. در فرهنگ‌ امروزي‌ به‌ زنان‌ سليطه‌و شرور گفته‌ مي‌شود.&lt;br /&gt;42*Long Island،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;پانوشتي‌ بر زوزه‌&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مقدس‌، مقدس‌، مقدس‌، مقدس‌، مقدس، مقدس، مقدس، مقدس‌، مقدس‌، مقدس، مقدس، مقدس، مقدس‌، مقدس‌، مقدس،&lt;br /&gt;جهان‌ مقدس‌ است‌، روح‌ مقدس‌ است‌، پوست‌ مقدس‌ است‌، دماغ‌ مقدس‌ است‌، زبان‌ و کیر و دست‌ و کونِ آدمي‌ مقدس‌ است‌،&lt;br /&gt;همه‌ چيز مقدس‌ است‌، همه‌ كس‌ مقدس‌ است، همه‌ جا مقدس‌ است‌، هر روز ابديت‌ است‌، هر انسان‌فرشته‌يي‌ است،&lt;br /&gt;کفَل همان‌قدر مقدس‌ است‌ كه‌ ملِك‌ مقرب‌، ديوانه‌ همان‌قدر مقدس‌ كه‌ تو روح‌ و روان‌ من‌،&lt;br /&gt;ماشين‌ تايپ‌ مقدس‌ است‌  شعر مقدس‌ است‌  صدا مقدس‌ است‌  شنوندگان‌ مقدس‌اند  وجد مقدس‌ است‌،&lt;br /&gt;پيتر مقدس‌  آلن‌ مقدس‌  سالمون‌ مقدس‌  لوسين‌ مقدس‌  كروآك‌ مقدس‌  هانك‌ مقدس‌  باروز مقدس ‌كاسدي‌ مقدس‌  گدايان‌ مقدس‌  گدايان‌ بدبخت‌ و مفلوك‌  فرشتگانِ‌ كريه‌ِ مهربانِ‌ مقدس‌،&lt;br /&gt;مادر مقدس‌ام‌ در تيمارستان، کیر مقدس‌ پدربزرگ‌هاي‌ كانزاس‌،&lt;br /&gt;ساكسيفون‌ نالان‌ مقدس‌، آپوكاليپس‌ِ موسيقي‌ِ باپ‌ِ*1 مقدس‌، جازيست‌هاي‌ مقدس‌ ماريجوآنا هيپي‌ها طبل‌ها و چپق‌هاي‌ صلح‌ مقدس‌،&lt;br /&gt;انزواي‌ مقدس‌ِ آسمان‌خراش‌ها و پياده‌روها، كافه‌هاي‌ مقدس‌  آكنده‌ از ميليون‌ها، رودهاي‌ رازآميزِ مقدس‌ِ اشك‌ها در زير خيابان‌ها،&lt;br /&gt;قربان‌گاهِ مطرودِ مقدس‌، رمه‌هاي‌ مقدسِ‌ ميانه حالان‌، ديوانه‌ ـ چوپان‌هاي‌ مقدس‌ِ عصيان‌، آن‌كه ‌لس‌آنجلس‌ را مي‌كاود خودش‌ لس‌آنجلس‌ است‌، &lt;br /&gt;نيويورك‌ِ مقدس‌  سن‌فرانسيسكوي‌ مقدس‌  پئوريا*2 و سياتل‌ مقدس‌  پاريس‌ مقدس‌  طنجه‌ي‌ مقدس ‌مسكوي‌ مقدس‌  استانبول‌ مقدس‌،&lt;br /&gt;زمان‌ِ مقدس‌ در ابديت‌  ابديت‌ِ مقدس‌ در زمان‌  ساعت‌هاي‌ ديواري‌ مقدس‌ در فضا  بعد چهارمِ‌ مقدس ‌بين‌الملل‌ِ پنجمِ‌ مقدس‌  فرشته‌ي‌ مقدس‌ِ مُلُك‌،&lt;br /&gt;درياي‌ مقدس‌  صحراي‌ مقدس‌  راه‌آهن‌ مقدس‌  لوكوموتيو مقدس‌  انديشه‌هاي‌ مقدس‌  توهمات‌مقدس‌  معجزات‌ مقدس‌  حدقه‌ي‌ مقدس‌ چشم‌ها  مغاك‌ مقدس‌،&lt;br /&gt;بخشايش‌ مقدس‌ است‌، سعادت‌، مهرباني، ايمان، تقدس‌، تعلقات‌مان‌، بدن‌ها، زجر، شرافت‌،&lt;br /&gt;محبتِ‌ بس‌ تابناك‌ و هوشيارِ ملكوتي‌ اين‌ جان‌   مقدس‌ است‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بركلي‌، 1955&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1*bop، نوعي‌ از موسيقي‌ جاز با ريتم‌هاي‌ تند...&lt;br /&gt;2*Peoria، شهري‌ در آريزونا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108736389015235431?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/108736389015235431/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=108736389015235431' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108736389015235431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108736389015235431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title='زوزه'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108365069884443990</id><published>2004-05-04T07:04:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:27:28.032Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۳، بوی مارسل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sprince.wyenet.co.uk/1.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;3- بوي مارسل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر و کله‌ی پدر و مادر من آن شب پیدا نشد، با این حال به این نتیجه رسیدم که عاقلانه این است به خانه برنگردم تا گرفتار خشم پدری وحشتناک، سرآمد ژنرال‌های کاتولیک و پیر و خرفت، نشوم. پس از درِ پشتی وارد ویلای‌مان شدم و مقداری پول کش رفتم، بعد در حمام اتاق خواب پدرم دوش گرفتم، چون مطمئن بودم همه جا دنبالم خواهند گشت الا آنجا. سر آخر حوالی ساعت ده شب پس از این که یادداشتی با این مضمون روی پاتختیِ مادرم گذاشتم از خانه بیرون زدم: «خواهش می‌کنم پلیس دنبالم نفرستید چون یک اسلحه دارم که اولین گلوله‌اش مالِ پلیس است و دومین گلوله مالِ خودم.»&lt;br /&gt;من هیچ وقت علاقه و تمایلی به جار و جنجال نداشته‌ام و در این موقعیت بخصوص هم فقط دوست داشتم خانواده‌ام را از قضایا دور نگه دارم، چون آنها به شدت از رسوایی بدشان می‌آمد. اما با آن که با کلی لودگی و خنده یادداشت را نوشتم، فکر کردم بد نیست اسلحه پدرم را هم بردارم.&lt;br /&gt;بیشتر مدت شب را در کنار ساحل قدم زدم، اما زیاد از شهر دور نشدم. فقط سعی می‌کردم حس آشفتگی و بی‌قراری را در خود آرام کنم، هیجان و جنونی موهوم را که در آن شبح سیمونه و مارسل به شکلی مخوف جان می‌گرفت. کم‌کم حتا به فکر خودکشی افتادم، و اسلحه در دست توانستم معنای کلماتی چون امید یا یأس را به فراموشی بسپرم، اما در همان حال بیزاری و ملال به این نتیجه رسیدم که بالاخره زندگی‌ام باید معنایی برای خود داشته باشد و اگر رخدادهایی مطابق میلم روی بدهد این معنا خودبه‌خود به وجود می‌آید. بالاخره پذیرفتم که این حالت غریب ادامه یابد و اسم سیمونه و مارسل دست از سرم برندارد. از آنجا که خندیدن فایده‌ای نداشت، فقط می‌توانستم با پذیرش این حال به زندگی ادامه دهم یا با تصور این امر واهی که چیزی آزاردهنده‌ترین اعمال مرا به اعمال آنها پیوند می‌زند.&lt;br /&gt;روز را در جنگل خوابیدم و شب به خانه‌ی سیمونه رفتم: از روی دیوار پریدم و وارد باغ شدم. چراغ اتاق خواب دوستم روشن بود، پس چند سنگریزه به طرف پنجره‌ی اتاق انداختم. چند ثانیه بعد بیرون آمد و تقریباً بی هیچ حرفی به طرف ساحل به راه افتادیم. از دیدن دوباره‌ی یکدیگر بسیار خوشحال بودیم. بیرون هوا تاریک بود، و من هر از گاهی لباسش را بالا می‌دادم و کسش را چنگ می‌زدم، اما آبم نمی‌آمد- کاملاً بر عکس. او نشست و من پایین پایش دراز کشیدم. خیلی زود فهمیدم نمی‌توانم جلوی گریه‌ام را بگیرم، و مدتی طولانی روی ماسه‌ها زار زدم.&lt;br /&gt;سیمونه پرسید: «چی شده؟»&lt;br /&gt;و به شوخی لگدی به من زد. پایش به اسلحه خورد که در جیبم بود و صدایی وحشتناک بلند شد که باعث شد با وحشت و فریاد از جا بپریم. زخمی نشدم، اما انگار در دنیایی دیگر از خواب پریدم. سیمونه ترسان و رنگ‌پریده در مقابلم ایستاده بود.&lt;br /&gt;آن شب حتا به فکر جلق زدن هم نیفتادیم، اما مدتی طولانی لب به لب در آغوش هم ماندیم، کاری که تا آن وقت هرگز نکرده بودیم.&lt;br /&gt;چند روز را این طور سپری کردم: شب‌ها دیروقت با سیمونه به خانه می‌آمدم و در اتاق او می‌خوابیدم و تا شب بعد در همان اتاق می‌ماندم. سیمونه برایم غذا می‌آورد، و مادرش که هیچ تسلطی بر او نداشت (روز آن رسوایی تا صدای جیغ و فریاد را شنیده بود رفته بود که قدم بزند) بی هیچ تلاشی این وضعیت را پذیرفت. پیشخدمت‌ها را هم سیمونه با پول سرِ عقل آورد.&lt;br /&gt;در واقع همین پیشخدمت‌ها بودند که خبر حبس شدن مارسل و حتا نام آسایشگاه او را به ما دادند. از همان روز اول ما فقط نگران مارسل بودیم: جنون او، تنها بودن جسمش، امکان یافتن او، و شاید کمک کردن به او برای فرار. یک روز که سعی کردم سیمونه را در تختش بکنم، به تندی خودش را کنار کشید:&lt;br /&gt;فریاد زد: «تو واقعاً دیوونه‌ای. دوست ندارم اینجا، توی این تخت، مثل مادرها و زن‌های خونه‌دار بدم. من فقط با مارسل که باشم بهت می‌دم!»&lt;br /&gt;نومید، اما یکدل با او، پرسیدم: «چی داری می‌گی؟»&lt;br /&gt;با مهربانی به طرفم برگشت و با صدایی آرام و رویایی گفت: «ببین، اون وقتی می‌بینه ما داریم می‌کنیم، نمی‌تونه جلوی خودشو بگیره و می‌شاشه.»&lt;br /&gt;احساس کردم مایعی داغ از پاهایم سرازیر شد و پس از این که کارش تمام شد، بلند شدم و این بار من بدن او را خیس کردم، و او با گشاده‌رویی آن فوران ضعیف را پذیرا شد. پس از آن که کسش را خیس کردم، آب کیرم را به تمام صورتش مالیدم. در آن گند و گه و با جنونی رهایی‌بخش به ارگاسم رسید. با نفسی عمیق بوی تند و تیزمان را به درون کشید، و پس از آن که دوباره به ارگاسم رسید دماغش را دمِ سوراخ خیسِ کونم گذاشت و گفت: «بوی مارسلو می‌دی.»&lt;br /&gt;شکی نیست که گه‌گاه هوس کردن وحشیانه به جان من و سیمونه می‌افتاد، اما دیگر نمی‌توانستیم بدون مارسل این کار را بکنیم، بدون مارسل که جیغ‌های تیزش در گوش‌مان صدا می‌کرد و با تندترین هوس‌های ما گره خورده بود. به این ترتیب بود که رویاهای جنسی ما تبدیل شد به کابوس. لبخند مارسل، تازگی و طراوتش، هق‌هق‌هایش، حس شرم و خجالتی که صورتش را سرخ می‌کرد و با این همه باعث می‌شد لباس از تن بکند و لمبرهای سفید و خوشگلش را در اختیار دستان کثیف و لب‌های کثیف ما بگذارد، و آن جنون دردناک که وادارش کرد خود را در کمد حبس کند و چنان جرق بزند که به خود بشاشد- همه‌ی این‌ها چنان بر ما تأثیر می‌گذاشت و ما را به هوس می‌انداخت که به خود می‌پیچیدیم. سیمونه که رفتارش در آن روز که به رسوایی ختم شد از همیشه قبیح‌تر بود (در حالی که روی زمین دراز کشیده بود حتا سعی نکرد روی خود را بپوشاند و پاهایش را هم برای همه باز کرد) نمی‌توانست آن ارگاسمی را فراموش کند که بی‌شرمیِ خودش و زوزه‌های مارسل و برهنگیِ بدنش باعث شده بود، ارگاسمی که آن قدر شدید بود که هرگز تصورش را هم نمی‌کرد. و کس او به روی من باز نمی‌شد مگر این که روح مارسل، خشمگین و شرمگین، از راه می‌رسید تا بی‌شرمیِ او را دوچندان کند، انگار که این بی‌حرمتی به مارسل همه‌ی پرده‌ها را می‌انداخت.&lt;br /&gt;به هر حال آن کس (که هیچ چیز شبیه آن نیست مگر روزهای طوفان و سیل یا حتا فوران گازهای خفقان‌آور آتشفشان، و هرگز فعال نمی‌شود مگر مانند طوفان یا آتشفشان با یک فاجعه یا بلا) که سیمونه با حالتی که خبر از خشونت می‌داد می‌گذاشت مجنون‌وار به آن زل بزنم برای من چیزی نبود جز قلمروی امپراتوری مارسلی که رنج حبس را تحمل می‌کرد و در دست کابوس گرفتار بود. من تنها یک چیز را می‌فهمیدم: این که آن ارگاسم‌ها چه طور چهره‌ی آن دختر را با هق‌هق و زوزه از ریخت می‌انداخت.&lt;br /&gt;و سیمونه دیگر آب داغ و لزجی را که باعث می‌شد از کیرم سرازیر شود نمی‌دید مگر وقتی که به دهان و کس مارسل مالیده شود. در حالی که آبم را به کسش می‌مالید گفت: «می‌تونستی کیرتو اون قدر بزنی به صورتش که سرخ بشه.»         &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108365069884443990?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/108365069884443990/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=108365069884443990' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108365069884443990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108365069884443990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/05/3.html' title='داستان چشم ۳، بوی مارسل'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108300196417750868</id><published>2004-04-26T18:52:00.004+01:00</published><updated>2008-12-01T20:27:54.301Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۲، کمد عتیقه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;2- كمد عتيقه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوره‌اي بود كه سيمونه جنون شكستن تخم‌مرغ با باسنش پيدا كرده بود. در اتاق نشيمن با سر روي يك صندلي راحتي معلق مي‌زد، پشتش را به عقب صندلي تكيه مي‌داد، پاهايش به طرف من خم مي‌شد و من جلق مي‌زدم تا آبم را توي صورتش بپاشم. تخم مرغ را درست روي سوراخ كونش مي‌گذاشتم و او با مهارت آن را در چاك عميق ميان كپل‌هايش مي‌جنباند و خودش را سرگرم مي‌كرد. لحظه‌اي كه آب من بيرون مي‌پاشيد و از چشمانش سرازير مي‌شد، كپل‌هايش به هم فشرده مي‌شد و در حالي كه من سرم را با سخاوت به كونش مي‌ماليدم، آب سيمونه هم مي‌آمد.&lt;br /&gt;مسلماً خيلي زود مادرش كه ممكن بود هر لحظه وارد نشيمن ويلا شود، ما را حين عمليات غريب‌مان غافلگير كرد. با اين وجود، بار اولي كه اين بانوي ارجمند به ما برخورد، و به رغم اين كه خود زندگي نمونه‌اي را پشت سر گذاشته بود، به اين اكتفا كرد كه بي هيچ كلامي تنها دهانش از تعجب باز بماند و به اين ترتيب ما را متوجه حضور خود نكند. گمان مي‌كنم بيش از آن متحير شده بود كه بتواند چيزي بگويد. اما وقتي كارمان تمام شد و سعي مي‌كرديم آثار كثافت‌كاري‌مان را تميز كنيم، متوجه او شديم كه در درگاه اتاق ايستاده است.&lt;br /&gt;سيمونه به من گفت «طوري رفتار كن كه انگار هيچ‌كس آن‌جا نيست» و به خشك كردن پشتش ادامه داد.&lt;br /&gt;و به راستي هم ما بي‌خيال و سبكبال سلانه سلانه از اتاق خارج شديم، انگار كه زن به يك پرتره‌ي خانوادگي تقليل يافته باشد.&lt;br /&gt;اما چند روزي بعد، وقتي كه سيمونه با من بالاي تيرهاي سقف گاراژ مشغول ژيمناستيك بود، روي مادرش شاشيد كه از بدشانسي بدون اين‌كه ما را ديده باشد زير ما ايستاده بود. بيوه‌ي غمگين از سر راه كنار رفت و با چشماني چنان غمگين و چهره‌اي چنان درمانده به ما خيره شد كه نتوانستيم جلوي خودمان را بگيريم: سيمونه از خنده منفجر شد و در حالي كه چهار دست و پا خودش را روي تيرها جمع كرده بود، كسش را جلوي صورت من آورد، من هم كسش را لختِ لخت كردم و در حالي كه به آن نگاه مي‌كردم جلق زدم.&lt;br /&gt;يك هفته‌اي مي‌شد كه مارسل را نديده بوديم كه يك روز اتفاقي در خيابان به او برخورديم.&lt;br /&gt;دخترك بلوند، محجوب و به گونه‌اي ساده‌لوحانه پرهيزكار، چنان از ديدن ما رنگ به رنگ شد كه سيمونه او را با ملاطفتي غيرمعمول در آغوش گرفت.&lt;br /&gt;در گوشش زمزمه كرد «لطفاً منو ببخش مارسل. اتفاقي كه اون روز افتاد خيلي مسخره بود، اما دليل نمي‌شه كه ما ديگه نتونيم با هم دوست باشيم. قول مي‌دم كه ديگه به تو دست‌درازي نكنيم.»&lt;br /&gt;مارسل كه اراده‌اي به شدت ضعيف داشت، قبول كرد براي خوردن چاي به همراه چند نفر ديگر از دوستان‌مان به خانه‌ي ما بيايد. اما به جاي چاي، كلي شامپاين تگري نوشيديم.&lt;br /&gt;منظره‌ي رنگ به رنگ شدن مارسل به كلي بر ما چيره شده بود. من و سيمونه همديگر را خيلي خوب مي‌فهميديم و مطمئن بوديم كه از حالا به بعد هيچ چيز نمي‌تواند ما را از رسيدن به اهداف‌مان بازدارد. به غير از مارسل، سه دختر قشنگ و دو پسر ديگر هم آن‌جا بودند. بزرگ‌ترين ما هشت نفر به زحمت هفده سال داشت و مشروب خيلي زود تاثيرش را مي‌گذاشت؛ اما به غير از سيمونه و خود من، بقيه‌شان آن‌قدر كه ما مي‌خواستيم تحريك نمي‌شدند. گرامافون ما را از مخمصه نجات داد. سيمونه به تنهايي مشغول رقص چارلزتن جنون‌آميزي شد و پاهايش را تا نزديكي‌هاي كس نشان همه داد. وقتي بقيه دخترها دعوت شدند تا به تنهايي و مثل سيمونه برقصند، حال‌شان بهتر از آن بود كه نيازي به زبان‌بازي باشد. البته آن‌ها شورت پاي‌شان بود، اما شورت‌ها روي كس‌شان مي‌لغزيد، بي‌اين كه چيز زيادي را بپوشاند. تنها مارسل كه مست و ساكت بود، قبول نكرد كه برقصد.&lt;br /&gt;بالاخره سيمونه كه وانمود مي‌كرد سياه مست شده است، روميزي را جمع كرد و در حالي كه آن را بالا گرفته بود به جمع پيشنهاد شرط‌بندي داد.&lt;br /&gt;گفت «شرط مي‌بندم كه جلوي چشم همه روي اين روميزي بشاشم.»&lt;br /&gt;مهماني مسخره‌اي بود كه جمعي نوجوان سركش و لاف‌زن در آن جمع شده بودند. يكي از پسرها با مارسل شرط بست و قرار شد كه برنده مجازات بازنده را تعيين كند... طبيعتاً سيمونه يك لحظه هم ترديد نكرد و روميزي را از شاش خود سرشار كرد. اما اين عمل تكان دهنده به وضوح او را آتشين‌مزاج كرده بود و نفس تمام آن احمق‌هاي جوان در سينه حبس شده بود.&lt;br /&gt;سيمونه به پسري كه باخته بود گفت «از اون‌جايي كه برنده در مورد مجازات بازنده تصميم مي‌گيره، منم حالا مي‌خوام شلوار تورو جلوي چشم همه در بيارم.»&lt;br /&gt;كاري كه  بدون دردسر انجام شد. وقتي شلوارش درآمد، (براي اين‌كه مضحك به نظر نرسد) پيراهنش را هم درآورد. با اين وجود، هنوز هيچ چيز جدي‌اي اتفاق نيافتاده بود: سيمونه هنوز به دوست جوانش كه گيج، مبهوت و برهنه بود دست نرسانده بود. هنوز هم به تنها چيزي كه مي‌توانست فكر كند مارسل بود كه از چند لحظه قبل التماسم مي‌كرد كه بگذارم برود.&lt;br /&gt;«مارسل ما قول داديم به تو دست نزنيم. چرا مي‌خواي بري؟»&lt;br /&gt;مارسل كه به تدريج دستخوش جنون توأم با خشمي مي‌شد با كله شقي جواب داد «چون...»&lt;br /&gt;ناگهان، و در ميان وحشت همه، سيمونه روي زمين افتاد. تشنج او را به شدت مي‌لرزاند، لباس‌هايش به هم ريخته بودند و باسنش رو به بالا قنبل شده بود، انگار كه دچار حمله‌ي صرع شده باشد. اما سيمونه خودش را روي زمين كنار پاهاي پسري كه لخت كرده بود كشاند و به گونه‌اي تقريباً غيرقابل فهم و با نوعي عطش گفت «بشاش روم. بشاش رو كسم.»&lt;br /&gt;اين صحنه نفس مارسل را در سينه‌هايش حبس كرده بود: دوباره رنگ به رنگ شد و صورتش مثل خون سرخ شد. بعد، بدون اين‌كه حتي به من نگاه كند، گفت مي‌خواهد پيراهنش را در بياورد. پيراهنش را به تنش پاره كردم و بعد هم يك‌راست سراغ شورت و كرستش رفتم. تنها جوراب‌ها و كمربندش به تنش باقي مانده بود و بعد از اين كه كمي كسش را انگشت كردم و دهانش را بوسيدم، به آن سوي اتاق به طرف كمد سرجهازي عتيقه بزرگ گوشه اتاق لغزيد و پس از اين كه چند كلمه با سيمونه نجوا كرد، خودش را درون آن حبس كرد.&lt;br /&gt;مارسل مي‌خواست درون كمد جلق بزند و به سيمونه التماس كرده بود كه او را به حال خودش بگذاريم.&lt;br /&gt;بايد بگويم كه ما همگي حسابي مست بوديم و آن‌چه اتفاق افتاده بود ما را به شدت شوكه كرده بود. دختري براي پسري كه لخت بود ساك مي‌زد. سيمونه كه پيراهنش را بالا زده بود، كنار كمد ايستاده بود و كس عريانش را به كمد مي‌ماليد، كمدي كه دختري درون آن جلق مي‌زد و صداي نفس‌‌نفس‌هاي حيواني‌اش شنيده مي‌شد. ناگهان اتفاق خارق‌العاده‌اي افتاد، صداي شرشر آب به گوش رسيد و از پس آن باريكه‌اي آب از زير كمد چكه كرد: مارسل بيچاره در حال جلق زدن در كمدش شاشيده بود. اما صداي انفجار قهقهه‌هاي مستانه‌ي پيامد اين صحنه، خيلي زود به هرزگي بدن‌هاي در حال ورجه‌ورجه، پاها و كون‌هاي سر به فلك كشيده، دامن‌هاي خيس و آب كير فروكاهيد. قهقهه‌ها مانند سكسكه‌اي احمقانه و نابخود آغاز شدند، اما نتوانستند تاخت و تاز حيواني كيرها و كس‌ها را براي لحظه‌اي هم كه شده متوقف كنند. و خيلي زود صداي مارسل به گوش رسيد كه در مستراح موقتي كه اكنون زندانش شده بود گريه حزن‌انگيزي سر داد كه هر لحظه‌ هم شديدتر مي‌شد.&lt;br /&gt;نيم ساعت بعد، وقتي كمي مستي از سرم پريد، به فكرم رسيد كه بايد مارسل را از كمد بيرون بياورم: دخترك غمگين كه برهنه هم بود، وضع وحشتناكي داشت. با التهاب مي‌لرزيد و رعشه پيدا كرده بود. با ديدن من، وحشتي شديد و بيمارگون بر او مستولي شد. هرچه نباشد من رنگ‌پريده و آغشته به خون بودم و لباس‌هايم هر كدام يك سازي مي‌زدند. پشت سر من، در هرج و مرجي غيرقابل بيان، بدن‌هاي برهنه‌ي گستاخ پخش و پلا بودند. در جريان ضيافت شهوت خرده‌هاي شيشه جراحات عميق و خون‌آلودي در بدن‌هاي ما دو نفر به جا گذاشته بودند. دختر جواني بالا آورده بود و همگي آن‌چنان دستخوش حمله‌هاي خنده شده بوديم كه در نقطه‌اي از مهماني به لباس‌ها، راحتي‌ها و يا زمين شاشيده بوديم. بوي گند ناشي از خون، مني، ادرار و استفراغ تقريباً مرا هم دچار وحشت كرد، اما وحشتناك‌تر از اين‌ها صداي جيغ‌هاي غيرانساني‌اي بود كه از گلوي مارسل خارج مي‌شد. البته اين را هم بايد بگويم كه تا اين لحظه سيمونه ديگر به آسودگي خوابيده بود، به پشت دراز كشيده بود، دستش روي كسش آرام گرفته بود و انگار بر چهره‌ي آرامش طرح لبخندي نقش بسته بود.&lt;br /&gt;مارسل كه وحشيانه و با جيغ و خرخر ميان اتاق سكندري مي‌خورد، دوباره به من نگاه كرد. طوري از ديدن من يكه خورده بود كه انگار شبح كريه يك كابوس باشم، و بعد در مرثيه‌اي از زوزه‌هايي كه هر دم غيرانساني‌تر مي‌شد، به زمين افتاد و از حال رفت. به گونه‌اي حيرت آور، اين مراسم نيايش عقل مرا سرجا آورد. مردم از راه مي‌رسيدند و از اين گريزي نبود. اما حتي براي يك لحظه هم كه شده فكر فرار و يا جمع‌و‌جور كردن اين افتضاح به سرم نزد. برعكس، مصمم به طرف در رفتم و آن را چارتاق باز كردم. چه منظره‌اي، چه سروري! آدم مي‌توانست به راحتي فريادهاي بيمناك، جيغ‌هاي مذبوحانه و تهديد‌هاي اغراق‌آميز پدر و مادراني را بشنود كه وارد اتاق مي‌شدند! پاي دادگاه جنايي، زندان و گيوتين با فرياد‌هاي خشم‌آلود و ناسزاهاي احساساتي به ميان مي‌آمد. دوستان ما خود دستخوش هذيان جيغ‌هاي اشك‌آلود، زوزه و گريه سر مي‌دانند؛ انگار مشعل‌هاي زنده‌اي باشند كه آتش شان زده باشند. من و سيمونه از شادي در پوست خود نمي‌گنجيديم.&lt;br /&gt;و با اين حال چه شناعتي! به نظر مي‌رسيد كه هيچ‌چيز نمي‌تواند جنون تراژدي‌ــ‌كميك اين ديوانه‌ها را پايان دهد؛ مارسل هنوز برهنه بود، با سر و دست ادا درمي‌آورد و جيغ‌هاي دردآلودش از وحشتي غيرقابل تحمل و رنجي اخلاقي حكايت مي‌كردند؛ او را تماشا كرديم كه در ميان بازواني كه بيهوده تلاش مي‌كردند او را مهار كنند، صورت مادرش را گاز مي‌گيرد.&lt;br /&gt;به راستي هم با هجوم پدر و مادرها، آخرين ذرات عقل و منطق از ميان ما رفت و در آخر مجبور شديم، در ميان همسايه‌ها‌يي كه شاهد افتضاح شنيع ما بودند،  پليس خبر كنيم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108300196417750868?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108300196417750868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108300196417750868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/04/2.html' title='داستان چشم ۲، کمد عتیقه'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108161333112190847</id><published>2004-04-10T17:08:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:28:20.966Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>داستان چشم ۱، چشم گربه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;داستان چشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;نوشته‌ي &lt;a href="http://adabiatekasif.blogspot.com/2004_04_01_adabiatekasif_archive.html#108161284697426421"&gt;ژرژ باتاي&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.babelguides.com/img/covers/0872862097_l.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;رمان داستان چشم، شاخص‌ترين اثر داستاني ژرژ باتاي و در زمره مهم‌ترين آثار ادبيات اروتيك است. وبلاگ ادبيات «كثيف» قصد دارد ترجمه اين رمان مهم را به تدريج در اختيار علاقمندان ادبيات قرار دهد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش اول: داستان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;1- چشم گربه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بیشتر در تنهایی بزرگ شدم، و از وقتی که یادم می‌آید از هر چیز جنسی می‌ترسیدم. تقریباً شانزده سالم بود که با سیمونه، دختری همسن و سال خودم، در شهر ساحلی ایکس آشنا شدم. از آنجا که خانواده‌های ما رابطه‌ی خویشاوندی دوری با هم داشتند، خیلی سریع با هم صمیمی شدیم. سه روز پس از اولین ملاقات‌مان، موقعیتی پیش آمد که من و سیمونه در ویلای‌شان تنها شدیم. او لباس سارافون مشکی با یقه‌ی آهاری سفید به تن داشت. پس از مدتی دریافتم که او هم از بودن با من دستپاچه شده است، اما من آن روز از او بیشتر دستپاچه بودم، چون آرزو می‌کردم که کاش زیر آن سارافون هیچ چيز تنش نباشد.&lt;br /&gt;او جوراب ابریشمی بلند و مشکی به پا داشت که زانوهایش را پوشانده بود، اما من کسش را (به نظرم این کلمه که من و سیمونه همیشه استفاده می‌کردیم زیباترین اسم برای فرج است) نمی‌توانستم ببینم. یکهو به سرم زد که اگر دامن لباسش را قدری از پشت بلند کنم می‌توانم لای پاهایش را خوب ببینم.&lt;br /&gt;در گوشه‌ای از سالن ظرف کوچکی پر از شیر برای گربه گذاشته بودند. سیمونه گفت: «شیر مالِ کسه، نه گربه، مگه نه؟ می‌خوای رو اون ظرف بشینم؟»&lt;br /&gt;در حالی که صدایم به زور درمی‌آمد گفتم: «می‌خوام.»&lt;br /&gt;آن روز هوا خیلی گرم بود. سیمونه ظرف را روی نیمکت کوچکی جلوی روی من گذاشت، و در حالی که چشم به من دوخته بود لمبرهای داغ و سوزانش را که زیر دامن از چشم من پنهان بودند در آن شیر خنک گذاشت. خون به مغزم دوید و بی‌حرکت و لرزان در برابر او ایستادم که به کیر شق و سفتم که داشت شلوارم را پاره می‌کرد چشم دوخته بود. بعد جلوی پاهای او دراز کشیدم و برای اولین بار آن تکه گوشت صورتی تیره را دیدم که داشت در شیر سفیدرنگ خنک می‌شد. همان طور بی‌حرکت ماندیم، نفس در سینه‌ی هر دوی ما حبس شده بود...&lt;br /&gt;سیمونه یکهو بلند شد و من شیر را دیدم که از روی ران‌هایش به روی جوراب لغزید. در حالی که با یک پا روی آن نیمکت کوچک و بالای سرِ من ایستاده بود خود را با دستمالی پاک کرد، و من در حالی که روی زمین عاشقانه ناله می‌کردم دستم را توی شلوارم کردم و کیرم را با قدرت مالیدم. بی آن که حتا به هم دست بزنیم، تقریباً در یک زمان به اُرگاسم رسیدیم. اما وقتی مادرش به خانه آمد، من روی صندلی کوتاهی نشسته بودم، و وقتی او با ملاطفت خود را در آغوش مادرش انداخت من از فرصت استفاده کردم: یواشکی پشت دامنش را بلند کردم و دستم را لای آن دو پای داغ و زیر کسش گذاشتم.&lt;br /&gt;با شور و شوق به طرف خانه دویدم تا دوباره استمناء كنم. روز بعد حلقه‌هایی چنان تیره دور چشم‌هایم افتاده بود که سیمونه پس از نگاه کوتاهی به من سرش را روی شانه‌ام گذاشت و خیلی جدی گفت: «دیگه دوست ندارم بدون من جلق بزنی.»&lt;br /&gt;به این ترتیب زندگی عاشقانه‌ای بین من و آن دخترک آغاز شد، عشقی چنان داغ و سوزان که محال بود هفته‌ای بگذرد و ما یکدیگر را نبینیم. با این حال تقریباً هیچ وقت در این مورد حرف نمی‌زدیم. دریافتم او هم از دیدن من دچار همان احساساتی می‌شود که من با دیدن او گرفتارشان می‌شدم، اما حرف زدن با او در مورد این قضایا برایم دشوار بود. یادم می‌آید یک روز که سوار اتومبیل با سرعت تمام می‌رفتیم، با دوچرخه‌سواری تصادف کردیم که دختری بسیار جوان و بسیار زیبا بود. چرخ اتومبیل سر دخترک را تقریباً لِه کرده بود. مدتی طولانی بی آن که از اتومبیل پیاده شویم، چند متر آن سوتر از جسد در آن منظره غرق شدیم. وحشت و یأسی که از دیدن آن تکه گوشت خون‌آلود، که هم تهوع‌آور بود و هم بسیار زیبا، به ما دست داده بود به آن حس مشترکی شباهت داشت که از دیدن یکدیگر به ما دست می‌داد. سیمونه قدبلند بود و زیبا. معمولاً خیلی ساده و بی‌پیرایه بود، و در چشمان یا صدایش چیزی نبود که حاکی از نگرانی یا ناراحتی باشد. اما از لحاظ حسی و جنسی چنان پذیرای هر آشوب و طغیانی بود که از کوچک‌ترین تلنگری به حواسش ظاهری پیدا می‌کرد حاکی از تمامی چیزهایی که با جنسیت و سکس پیوندی عمیق دارند، چیزهایی مانند خون، هول و هراس ناگهانی و جنایت؛ چیزهایی که سعادت و شرافت بشر را نابود می‌کنند. اولین بار فوران خاموش احساساتش را (که من هم در آن شریک بودم) روزی دیدم که روی بشقاب شیر نشست. درست است که تنها واکنش‌مان این بود که هم‌زمان با نگاه‌هایی خیره به هم چشم می‌دوختیم، اما هرگز آرام نمی‌گرفتیم مگر در آن دقایق کوتاه و پر از آرامش پس از ارگاسم.&lt;br /&gt;اما باید بگویم خیلی طول کشید تا به جماع و کردن برسیم. تا پیش از آن فقط از هر فرصتی برای کارهای عجیب و غریب استفاده می‌کردیم. از حجب و حیا چیزی کم نداشتیم، اما چیزی ما را وامی‌داشت حجب و حیا را با بی‌شرمی و بی‌حیایی تمام کنار بگذاریم. به این ترتیب مدت زیادی از زمانی که از من خواست دیگر بدون او جلق نزنم نگذشته بود که روزی به بالای صخره‌ای رفتیم. او شلوارم را پایین کشید و از من خواست روی زمین دراز بکشم. بعد لباسش را بالا زد، در حالی که کونش به طرف صورتم بود روی شکمم قرار گرفت و خودش را ول کرد، و من در این حال انگشتم را که به آب تروتازه‌ام آغشته بود در کسش فرو کردم. سپس خودش طوری دراز کشید که سرش بین پاهای من و زیر کیرم قرار گرفت و کسش را بالا آورد، و من شانه‌هایم را روی زانوهای او گذاشتم و صورتم را به طرف کسش پایین آوردم.&lt;br /&gt;گفت: «می‌تونی تو کسم بشاشی؟»&lt;br /&gt;جواب دادم: «آره، ولی این طوری لباس و صورتت خیس می‌شه که.»&lt;br /&gt;گفت: «خب، بشه.» و من کاری را که خواسته بود کردم، اما تا شاشیدنم تمام شد، دوباره آبی ازم سرازیر شد که این بار چیزی نبود جز آب سفیدرنگ و تروتازه خودم. در همین حال بوی دریا با بوی لباس خیس و بدن‌های برهنه‌ی ما و آب کیر درهم مي‌آمیخت. غروب داشت از راه می‌رسید و ما آرام و بی‌حرکت مدتی در همین وضعيت ماندیم تا این که یکهو صدای قدم‌هایی را روی علف‌ها شنیدیم.&lt;br /&gt;سیمونه التماس‌کنان گفت: «تورو خدا تکون نخور.»&lt;br /&gt;صدای قدم‌ها لحظه‌ای متوقف شد و اصلاً نمی‌شد دید چه کسی دارد می‌آید. نفس هر دومان در سینه حبس شده بود. کون سیمونه که قدری بالا آمده بود قدرت و جذبه‌ای منکوب‌کننده داشت؛ با آن لمبرهای ظریف و زیبا و چاک عمیق لحظه‌ای شک نکردم که مرد یا زنی که داشت از راه می‌رسید بی‌بروبرگرد خیلی زود وامی‌دهد و در حال تماشای آن کون می‌ایستد به جلق زدنی پایان‌ناپذیر. دوباره صدای قدم‌ها به گوش رسید که این بار سریع‌تر بود، و یکهو دختری موطلایی و بسیار زیبا از راه رسید: مارسل، پاک‌ترین و مهربان‌ترین دوست ما. اما ما چنان در آن وضعیت وحشتناک در هم گره خورده بودیم که حتا به اندازه یک مو نمی‌توانستیم تکان بخوریم، و در عوض اين دوست بخت‌برگشته‌مان بود که روی علف‌ها نشست و زیر گریه زد. تازه آن موقع ما از آغوش هم درآمدیم و در برابر آن بدن تروتازه زانو زدیم. سیمونه دامن او را بالا زد، شورتش را کند، و مستانه کس جدیدي را به من نشان داد که به اندازه کس خودش زیبا و پاک بود. من آن را بوسیدم و در همان حال انگشتم را با قدرت در کس سیمونه کردم که پاهایش را دور کمر مارسل حلقه کرده بود. و مارسل فقط هق‌هق می‌کرد.&lt;br /&gt;با هیجان گفتم: «مارسل، تورو خدا، گریه نکن. منو ببوس...»&lt;br /&gt;سیمونه هم موهای نرم و زیبای دخترک را نوازش کرد و به تمام بدنش بوسه زد.&lt;br /&gt;در همین حین آسمان کاملاً تیره و تار شده بود، و شب که از راه رسید دانه‌های درشت باران بر سرمان فرو ریخت و مرهمی شد بر سختی روزی گرم و خفقان‌آور. دریا می‌غرید و گه‌گاه رعد و برق‌هایی وحشتناک صدای آن را در خود خفه می‌کردند و با نور ناگهانی خود کس دخترهایی را در برابر چشمم ظاهر می‌کرد که اکنون خاموش بودند. جنونی ناگهانی بدن‌های‌مان را تکان داد. دو دهان هوس‌انگیز و زیبا و جوان بر سر کونم و تخم‌هایم و کیرم به مبارزه پرداختند، و من شروع کردم به کنار زدن پاهای دخترانه‌ای که از آب کیر و دهان خیس بودند. باران داغ بالاخره بر بدن‌های به تمامي برهنه‌مان جاری شد. رعد آن چنان با قدرت می‌غرید که بر بدن ما لرزه می‌انداخت و جنون‌مان را دوچندان می‌کرد، و با هر صاعقه که کس وکیرمان را روشن می‌کرد فریادهای جنون‌آمیز سر می‌دادیم. سیمونه چاله‌ای پر از گل و لای پیدا کرده بود و وحشیانه به خود گل می‌مالید. با مالیدن گل به خود آبش می‌آمد، رگبار بر بدنش شلاق می‌زد، سرم در میان پاهای گلی او قفل شده بود، سرش را در میان کس مارسل فرو کرده بود و در همین حال یک دست به دور کمر او انداخته بود و با دست دیگرش به ران او فشار می‌آورد تا کسش را بازِ باز کند.                            &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108161333112190847?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/108161333112190847/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=108161333112190847' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108161333112190847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108161333112190847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/04/blog-post.html' title='داستان چشم ۱، چشم گربه'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-108161284697426421</id><published>2004-04-10T17:00:00.003+01:00</published><updated>2008-12-01T20:30:36.408Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>درباره ژرژ باتای</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;درباره ژرژ باتاي&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.popsubculture.com/pop/bio_project/images/georges_bataille1.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;«يك پاي در ميان استخوان‌هاي گور و يك پاي بر بستر ضيافت شهوت، باتاي از حقايق تاريكي مي‌گويد كه محور تمام تجربيات بشري است»&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ژرژ باتاي در 10 سپتامبر 1897، در ناحيه بيون واقع در نواحي مركزي فرانسه متولد شد. پدرش بر اثر سيفليس به فلج عمومي مبتلا شده بود و به گفته باتاي، حتي هنگام بسته شدن نطفه او نيز كور بوده است.  در مورد سلامت عقل مادر او نيز، شك و ترديدهايي وجود دارد.&lt;br /&gt;خانواده باتاي در سال 1900 به منطقه رايمز نقل مكان مي‌كند. در سال 1914، هم‌زمان با دريافت مدرك ديپلم و درست پيش از شروع جنگ جهاني اول، باتاي به مذهب كاتوليك گرويد. باتاي و مادرش شهر محل زندگي‌شان را كه در معرض اشغال آلماني‌ها قرار داشته، ترك مي‌كنند و پدرش را كه وضعش خراب‌تر از آن بوده كه بتوانند حركتش دهند، پشت سر جا مي‌گذارند.&lt;br /&gt;پدر باتاي در 6 نوامبر 1915، در حالي كه مرتب هذيان مي‌گفته، پرخاش مي‌كرده و حاضر به پذيرفتن كشيش بالاي سر خود نبوده، مي‌ميرد. اين وقايع تاثير شديدي روي باتاي بر جاي مي‌گذارند.&lt;br /&gt;به ادعاي باتاي، از 1914 تا 1920، به ندرت هفته‌اي مي‌گذرد كه او پيش كشيش به گناهانش اعتراف نكرده باشد. در 1917، باتاي با هدف كشيش شدن، به مدرسه مذهبي سن فلور مي‌رود.&lt;br /&gt;باتاي در 1920 ايمانش را از دست مي‌دهد، «چرا كه كاتوليك بودنش باعث مي‌شود زني كه دوستش دارد اشك بريزد.» سپس به دانشكده شارتر مي‌رود و در 1922 از تزش با موضوع يك منظومه شهسواري قرن سيزدهمي دفاع مي‌كند.&lt;br /&gt;سپس با يك بورس تحصيلي از مدرسه مطالعات اسپانيايي پيشرفته در مادريد، به اسپانيا مي‌رود و سفرهاي زيادي در اين كشور مي‌كند. در جريان اقامتش در اسپانيا، باتاي مرگ دهشتناك مانوئلو گرانرو، گاوباز اسپانيايي را از نزديك مي‌بيند.&lt;br /&gt;اواخر سال 1922، باتاي با به دست آوردن شغلي در كتابخانه ملي، به پاريس برمي‌گردد.&lt;br /&gt;از 1923 تا 1928، باتاي بدون اين‌كه وارد محافل سورئاليست‌ها شود، روابط نزديكي با آن‌ها دارد. در همين دوران باتاي يك دوره موفقيت‌آميز روانكاوي را پشت سر مي‌گذارد كه او را قادر مي سازد تا بنويسد. در همين زمان او با سيلويا مكلز، كه يك بازيگر است، ازدواج مي‌كند و بچه‌دار مي‌شود. (بعدها، سيلويا پس از جدايي از باتاي همسر ژاك لاكان مي شود.)&lt;br /&gt;با انتشار مجله‌اي به نام Documents ، بسياري از كساني كه قبلاً عضو محافل دادائيستي و سورئاليستي پاريس بوده‌اند گرد باتاي جمع مي‌شوند. آندره برتون از دست باتاي خشمگين مي‌شود و تصور مي‌كند كه باتاي يك محفل ضدسورئاليستي به راه انداخته است.&lt;br /&gt;مدتي بعد ازدواج باتاي و مكلز از هم مي‌پاشد، و باتاي رابطه پرحرارتي با كولت پونيه پيدا مي‌كند كه مرگش در 1938، ضربه شديدي به باتاي وارد مي‌كند.&lt;br /&gt;در 1935، برتون و باتاي اختلافات‌شان را كنار مي‌گذارند تا بر ضد دشمن مشتركي به نام فاشيسم كه در اين زمان اروپا را درمي‌نوردد، متحد شوند.&lt;br /&gt;در 1936 باتاي به همراه روژه كالو، ميشل لري و پير كلوسووسكي انجمن جامعه‌شناسي را تاسيس مي‌كند. سخنراناني كه در جلسات اين انجمن سخنراني مي‌كنند، همگي از روشنفكران تراز اول ساكن فرانسه در آن دوران هستند: ژان پل سارتر، والتر بنيامين، تئودور آدورنو، كلود لوي استروس و ...&lt;br /&gt;در 1946 باتاي مجله مشهور و تاثيرگذار Critique  را تاسيس مي‌كند. اين مجله در سال‌هاي بعدي نخستين آثار كساني چون رولان بارت، موريس بلانشو، ژاك دريدا و ميشل فوكو را منتشر مي‌كند.&lt;br /&gt;باتاي كه به تازگي از بيماري سل مزمن رهايي يافته است، براي دومين‌بار ازدواج مي‌كند و دوباره بچه‌دار مي‌شود. در اين زمان باتاي با مشكلات مالي شديدي نيز دست و پنجه نرم مي‌كند. در 1949، شغلي به عنوان كتابدار در كتابخانه شارپنترا و در 1951 شغل مشابهي در كتابخانه اورلئان به دست مي‌آورد.&lt;br /&gt;در سال 1961 و به كمك عوايد ناشي از حراج تابلوهاي نقاشاني چون پابلو پيكاسو، ماكس ارنست، هانري ميشو و خوان ميرو كه همگي از دوستان باتاي بوده‌اند، باتاي آپارتماني در پاريس مي‌خرد و تا حدودي ثبات اقتصادي پيدا مي‌كند.&lt;br /&gt;باتاي در 8 ژوئيه 1962 در پاريس مي‌ميرد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-108161284697426421?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/108161284697426421/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=108161284697426421' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108161284697426421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/108161284697426421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/04/10-1897.html' title='درباره ژرژ باتای'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-107890862075517199</id><published>2004-03-10T08:50:00.002Z</published><updated>2008-12-01T14:40:03.932Z</updated><title type='text'>دربست</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دربست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sharemation.com/nimid/Untitled.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;مدتي بود كه افكار عجيبي به ذهنم مي‌رسید: «احساس مي‌كنم بعضي آدم‌ها، آدم‌هاي ديگري هستند. آدم‌هايي كه با من و شايد با ما فرق دارند. مثلاً وقتي سوار تاكسي مي‌شوند، موقع پياده شدن، پولي به راننده نمي‌دهند. راننده هم اصلاً به صرافت گرفتن پول نمي‌افتد، انگار رازي مشترك و توطئه‌اي پنهاني ميان‌شان وجود داشته باشد. اين آدم‌ها، آدم‌هاي خاصي هستند و در ظاهرشان عنصر برجسته‌اي به چشم مي‌خورد: موي بلندي، سبيل از بناگوش در رفته‌اي، كيف منحصر به فردي، عينك عجيبي... بالاخره چيزي هست كه آن‌ها را از من و شايد ما متفاوت مي‌كند. خيلي طول كشيد تا به اين قضيه مطمئن شدم. اول از تاكسي‌ها شروع شد و احساس اين‌كه بعضي آدم‌ها موقع پياده شدن پول نمي‌دهند. اوايل، اين را مي‌گذاشتم به حساب حواس‌پرتي خودم و اين‌كه لابد آن‌ها پول‌شان را داده‌اند و من حواسم نبوده است. خب طبيعي است كه آدم وقتي سوار تاكسي است، حواسش به همه جا باشد غير از وقايع درون تاكسي. آدم وقتي سوار تاكسي است، اغلب به وقايعي فكر مي كند كه در مقصد در انتظارش است، يا وقايعي كه در مبدا برايش اتفاق افتاده. هيچ‌كدام اين‌ها هم كه نباشد، اغلب در خيالات دور و دراز غوطه‌ور مي‌شود.»&lt;br /&gt;«اين‌ها را كه به رافونه مي‌گويم، همه‌اش را ول مي‌كند و مي‌‌پرسد چه خيال‌هاي دور درازي، خيال كمان ابروي من، يا عاج مرمرين سينه‌هايم؟ من هم مي‌گويم عاج مرمرين ديگر چه صيغه‌اي است، سينه‌هاي تو بالاخره عاج است يا مرمر؟ كمي فكر مي‌كند، معلوم است كه نمي‌تواند ميان عاج و مرمر يكي را انتخاب كند. مي‌گويد تو چه فكر مي‌كني؟ مي‌گويم من كه تا به حال از نزديك عاج نديده‌ام، اما مرمر ديده‌ام، و مرمر هميشه سرد است، ولي سينه‌هاي تو گرم است. مي‌گويد پس سينه‌هاي من عاج است؟ عاج مرا ياد فيل مي‌اندازد و فيل ياد هندوستان. هندوستان جاي گرمي است. سينه‌هاي رافونه هم گرم است. اما عاج، تا آن جا كه من مي‌دانم، دراز و سفت و نوك‌تيز است. اما سينه‌هاي رافونه ، نرم و گرد و... نوك‌تيز است. اما سينة نوك‌تيز با عاج نوك‌تيز خيلي فرق دارد. سينه هر قدر هم كه نوك‌تيز باشد، نوكش از عاج كند‌تر است. در واقع سينة نوك‌تيز، نوعي صنعت لفظي است، صنعت مبالغه. درست مثل سينة سفت، وُاِلا كيست كه نداند سينه هر قدر هم كه سفت باشد، نرم‌تر از آن چيزي در دنيا پيدا نمي‌شود. »&lt;br /&gt;حالا حتماً انتظار داريد جريان آشناييم با رافونه نرم‌تن را براي‌تان تعريف كنم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي خواندن متن كامل داستان نسخه PDF را از &lt;a href="http://www.sharemation.com/nimid/Mermaid.pdf"&gt;اين‌جا &lt;/a&gt;داونلود كنيد.     &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-107890862075517199?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/107890862075517199/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=107890862075517199' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107890862075517199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107890862075517199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/03/blog-post.html' title='دربست'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-107838575029406459</id><published>2004-03-04T07:30:00.003Z</published><updated>2008-12-01T20:31:05.947Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>خودبزرگ‌وطن‌بین</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;خودبزرگ‌وطن‌بین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;[از کتاب بهار سیاه]&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.perkowitz.net/journal/images/henry-miller.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نوشته‌ی &lt;a href="http://www.levity.com/corduroy/millerh.htm"&gt;هنری میلر&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;تصور کن چیزی جز سرنوشتت در اختیار نداری. بر آستان زهدانِ مادرت می‌نشینی و وقت می‌کُشی ــ یا وقت تو را می‌کُشد. آنجا می‌نشینی و در نیایشِ اموری بیرون از درک و فهمِ خود زمزمه سر می‌دهی. بیرون. همیشه‌بیرون. &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که هیاهویِ مرگِ دلنشین به راه می‌افتد، شهر از همیشه زیباتر است. زندگیِ خودِ شهر در نافرمانی از طبیعت، برق، یخچال‌ها، و دیوارهای ضدصوت به سر می‌شود. جعبه به جعبه، دیوارهای خشک، و درخششِ میخ‌های لاک‌الکلی، ستون‌های ابری‌شکلی را که در آسمان مواج موج برمی‌دارند پخش می‌کنند. اینجا در اعماق تابوت‌ها گل‌هایی ابدی می‌روید که تلگرافی فرستاده شده‌اند. شمش‌های طلا در سردابه‌های زیر بستر رودخانه. بیابانی درخشان از میکا و تلفنی که با سروصدا زنگ می‌زند.&lt;br /&gt;در آغاز شب، هنگامی که مرگ تیره‌ی پشت را می‌لرزاند، مردم چسبیده به هم و بازو به بازو حرکت می‌کنند، یک یکِ اعضای این رمه‌ی بزرگ را تنهایی و انزوا به حرکت وامی‌دارد؛ سینه به سینه به سوی دیواره‌ی ذات، نومید کردن، منزوی کردن، ساردین روی ساردین، همه در جستجوی دربازکنِ همگانی. در آغاز شب، هنگامی که جمعیت زیر نور برق قرار می‌گیرد، شهر روی پاهای عقبش بلند می‌شود و دروازه‌ها را در هم می‌شکند. در این هجوم جمعی، انسان انتزاعیِ جداافتاده از خویشتنِ خویش در حین چرخش در منجلابِ تنهایی عمیقِ خود از هم می‌پاشد.&lt;br /&gt;یک نام اثری عمیق بر جای گذاشته است. یک هویت. همه وانمود می‌کنند که چیزی نمی‌دانند، که دیگر چیزی به خاطر نمی‌آورند، اما این نام اثری عمیق بر جای گذاشته، به عمقِ فاصله‌ی دورترین ستاره در آسمان. این نام که تمامی زمان و مکان را سرشار می‌سازد و تنهایی‌ای بی‌کران می‌آفریند بسط می‌یابد و همان چیزی می‌شود که همیشه بوده و همیشه خواهد بود ــ  خدا. در این رمه که با گام‌هایی بی صدا حرکت می‌کند و در بحبوحه‌ی آن هجوم و رمِش، وحشی‌تر از گران‌ترین دهشت‌ها خداست. خدا که همچون ستاره‌ای در آسمانِ خودآگاهیِ بشر می‌سوزد: خدای بوفالوها، خدای گوزن‌ها، خدای انسان... خدا.&lt;br /&gt;او هرگز همچون در آن جمعیتِ بی‌خدا خدایی نکرده است. او هرگز همچون در آن رمشِ آغاز شب که تیره‌ی پشت از مرگ به لرزش درمی‌آید و ترانه‌ی عشق از میان تمامی رشته‌های عصبی تلگراف می‌شود و رادیوی تمامی مغازه‌های برادوِی با بلندگو و پیکاپ، و با آمپلی‌فایر و مدار به آن پاسخ می‌دهد خدایی نکرده است. هرگز همچون در آن جمعیتِ بی‌پایان، تنهایی را نمی‌توان دید که در آن انسانِ تنهای شهر در محاصره‌ی اختراعاتِ خود قرار گرفته و جوینده‌ی گمشده‌ای است که در هویت عام غرقه می‌شود. به دنبال همین فقدانِ عشق در تنهایی و استیصال است که آخرین پناهگاه و مأمن بر پا می‌شود، همان دژِ تار عنکبوتیِ خدا که همچون هزارتوست. از این پناهگاهِ واپسین گریزی نیست مگر به سوی آسمان. از اینجا به سوی خانه پرواز می‌کنیم، و راه‌های اثیریِ ناشناخته را علامت می‌گذاریم.&lt;br /&gt;کِرم پس از به پایان رسیدن زندگی زیرزمینی‌اش بال درمی‌آورد. عاری از بینایی، شنوایی، بویایی، و چشایی به دلِ ناشناخته‌ها می‌زند. دورتر! دورتر! به هر جایی خارج از این دنیا! کیوان، نپتون، وِگا ــ مهم نیست به کجا، اما دورتر و دورتر از کره‌ی زمین! کرم ــ فرشته با ترقه‌هایی که در سوراخ کونش پِت‌پِت می‌کند آن بالا در آبیِ آسمان دیوانه می‌شود. وارونه می‌خورد و می‌نوشد؛ وارونه می‌خوابد؛ وارونه می‌گاید. در حداکثر شتاب، جسمش از هوا سبک‌تر است؛ در حداکثر سرعت، جز اشتعالِ خودبه‌خودیِ رویا چیزی نیست. تنها در آن آبی با موتورهایی روشن به سوی خدا بال می‌گشاید. آخرین پرواز! آخرین رویای تولد پیش از آن که کیسه سوراخ شود.&lt;br /&gt;حال کجاست او که از درونِ کابوس‌هایی بی‌شمار تقلاکنان به سوی نور شتافت؟ کیست او که با شش‌هایی ضعیف و جمع شده، چاقویی در میان دندان‌ها، چشم‌هایی از حدقه درآمده بر سطح زمین می‌ایستد؟ غوطه‌ور در غم و درد و بهت‌زده در جریانِ سریع و مخربِ دنیای زبرین می‌ایستد. چه باشکوه است دیدن دنیا با چشم‌هایی خون‌گرفته! چه درخشان و خونین است امپراتوریِ انسان! انسان! ببین، او در آنجا بر سورتمه‌‌ی کوچکش می‌لغزد، پاهایش قطع‌شده، چشمانش وق‌زده. نمی‌توانی صدای نواختنش را بشنوی؟ هم‌چنان که بر سورتمه‌ی کوچکش می‌لغزد، ترانه‌ی عشق را می‌نوازد. در قهوه‌خانه، مرد دیگری تنها با رویاهایش و هفت‌تیری زیر قلبش نشسته است، مردی بیمارِ عشق. به جز اسکلتی با کلاهی بر سر، تمام مشتری‌ها رفته‌اند. مرد با تنهایی‌اش تنهاست. هفت‌تیر ساکت است. در کنارش سگی است و استخوانی، و سگ استخوان را به چیزی نمی‌گیرد. سگ هم تنهاست. خورشید از پنجره به درون جاری است؛ با برقی نفرت‌انگیز بر جمجمه‌ی سبز مردِ فراق دیده می‌تابد. خورشید با برقی نفرت‌انگیز می‌گندد.&lt;br /&gt;با خورشیدی رو به زوال و فرشته‌هایی که با ترقه‌هایی در سوراخ کون‌شان به سوی آسمان پرواز می‌کنند، زمستانِ زندگی چه زیباست! آرام و متفکر در خیابان‌ها راه می‌رویم. ورزشگاه‌ها باز است و می‌توان انسان‌های جدیدِ ساخته شده از لوله‌بخاری و سیلندر را دید که طبق نقشه و نمودار حرکت می‌کنند. انسان‌های جدیدی که هرگز فرسوده نمی‌شوند، چرا که همیشه می‌توان اعضای‌شان را عوض کرد. انسان‌های جدیدی بدون چشم، بینی، گوش، یا دهان، انسان‌هایی با بلبرینگ در مفاصل و اسکیت در پاها. انسان‌هایی ایمِن در برابر شورش و انقلاب. خیابان‌ها چه زنده و شلوغ‌اند! بر درِ زیرزمینی جک غول‌کش ایستاده است و تبری را تاب می‌دهد؛ کشیش که چنان شق کرده که زیپش دارد پاره می‌شود سکوی اعدام را بر پا می‌کند؛ محضردارها با کیف‌های ورم‌کرده می‌گذرند؛ بوق‌های کلاکسون به شدت تمام صدا در می‌دهند. انسان‌ها از آزادیِ تازه‌یافته‌شان هیجان‌زده‌اند. جلسه‌ای بی‌وقفه با بلندگوهای دستی و نوار تلکس، مردانِ بی‌دستی که به استوانه‌های مومی [تلکس] دیکته می‌کنند؛ کارخانه‌هایی که شب و روز کار می‌کنند، و سوسیس بیشتر، چوب‌شور بیشتر، دکمه‌ی بیشتر، سرنیزه‌ی بیشتر، نوشابه‌ی بیشتر، لودانوم بیشتر، تبرِ لبه‌تیز بیشتر، و اسلحه‌ی خودکار بیشتر بیرون می‌دهند.&lt;br /&gt;روزی زیباتر از این روز در عنفوان قرن بیستم، با خورشیدی رو به زوال و مردی که بر سورتمه‌ای کوچک با پیکولویش ترانه‌ی عشق را می‌نوازد، سراغ ندارم. این روز با چنان برقِ نفرت‌انگیزی در دلم می‌درخشد که حتا اگر غمگین‌ترین انسانِ دنیا هم بودم کره‌ی زمین را ترک نمی‌کردم.&lt;br /&gt;عجب خروج باشکوهی است این آخرین پرواز از دژ مقدس به سوی آسمان! هنگام نگاه کردن به پایین، زمین بار دیگر ظریف و زیبا به نظر می‌رسد. زمینِ خالی از انسان. به طرزی ناگفتنی ظریف و زیباست این زمین تهی از انسان. فارغ از شکارچیانِ خدا، فارغ از فرزندانِ حرام‌زاده‌اش، مادرتمامیِ زندگان بار دیگر باشکوه و وقار می‌چرخد. زمین نه خدایی می‌شناسد، نه ملاطفتی، نه عشقی. زمین زهدانی است که می‌آفریند و نابود می‌کند. و انسان نه از زمین، که از خداست. پس بگذار به سوی خدا رود، برهنه، درهم‌شکسته، فاسد، پاره‌پاره، و تنهاتر از عمیق‌ترینِ دره‌ها.&lt;br /&gt;اما امروز هم چنان که به سوی قله‌ی کوه ره می‌سپارم، پیشرفت و اختراع لحظه‌ای همراهم می‌شوند. فردا تمامی شهرهای دنیا سقوط خواهد کرد. فردا تمامی موجوداتِ متمدنِ روی زمین از زهر و فولاد خواهند مرد. اما امروز هنوز می‌توانی مرا در غزل‌های عاشقانه و شگفت‌آور خدا غوطه‌ور سازی. امروز هنوز موسیقیِ مجلسی، رویا، توهم به راه است. پنج دقیقه‌ی واپسین! یک رویا، یک فوگ بدون پاساژ پایانی. هر نت همچون گوشت مردار بر چنگک می‌گندد. قانقاریایی که در آن ملودی در بوی عفن و گندِ خود غرق می‌شود. موجود زنده وقتی مرگ را در دسترسش حس می‌کند از شور و شعف به خود می‌لرزد. لرزشی که به عذابی پیروزمندانه می‌انجامد– عذابِ صدای زنگوله‌ی مرگ، هنگامی که غذا و سکس یکی می‌ شوند. گرداب! و هر چیزی که به درونش کشیده شود با آن پایین می‌رود! بربرِ وحشی و نادانی که پیرامونِ خود به تعقیبِ دُمش پرداخت و در دایره‌های مارپیچیِ بزرگ به مرکز نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد و اکنون دارد به آن کانونِ مرده می‌رسد، کانونی که در آن با چنان التهابی بر مدار خویشتنِ خویش می‌چرخد که سیلی کورکننده از نور در تمامیِ مجاریِ روح به راه می‌افتد: در آنجا دیوانه و حریص، دیو و جلادِ درونش می‌چرخند، با شهوت و خشمی مرکز ــ گریز می‌چرخند تا این که او جلز و ولزکنان از حفره‌ی مرکزِ خود بیرون می‌آید؛ همچون کیسه‌ی هوا پایین می‌رود ــ سرداب، زیرزمین، دنده‌ها، پوست، خون، بافت، ذهن، و قلب همگی در بحبوحه‌ی نابودیِ نهایی تحلیل می‌روند، بلعیده می‌شوند، محو می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهر این است و موسیقی این. از درون جعبه‌های سیاه کوچک رودخانه‌ای بی‌پایان از رومانس در جریان است که در آن تمساح‌ها اشک می‌ریزند. همه‌اش راه‌پیمایی به سوی قله‌ی کوه. همه همپا و همراه. از آن نیروگاه زبرین، خدا خیابان را از سیلِ موسیقی می‌آکند. غروب‌ها که دست از کار می‌کشیم، خدا موسیقی را به راه می‌اندازد. به بعضی از ما تکه نانی می‌دهند، و به دیگران رولزرویس. همه به سوی درهای خروجی می‌روند، و نان بیات در سطل‌های زباله افتاده. چیست که ما را هنگام حرکت به سوی قله‌ی درخشان کوه همپا و همگام نگاه می‌دارد؟ ترانه‌ی عشق که آن سه مردِ دانای شرقی در آخور شنیدند. مردی بدون پا، با چشم‌های وق‌زده، هنگام گذشتن از خیابانِ شهر مقدس با سورتمه‌ی کوچکش، این ترانه را با پیکولو می‌نواخت. همین ترانه‌ی عشق است که اکنون دقیقاً در یک لحظه از میلیون‌ها جعبه‌ی سیاهِ کوچک بیرون می‌زند، به‌طوری که حتا برادرانِ قهوه‌ایِ کوچک ما در فیلیپین نیز می‌توانند آن را بشنوند. همین  ترانه‌ی عشقِ زیباست که به ما توانِ ساختن مرتفع‌ترین ساختمان‌ها، به آب انداختن بزرگ‌ترین ناوهای جنگی، و پل زدن بر پهن‌ترین رودخانه‌ها را می‌دهد. همین ترانه است که شهامت کشتن میلیون‌ها انسان در یک آن و فقط با فشار یک دکمه را به ما می‌دهد. همین ترانه که نیروی چپاول زمین و برهنه ساختن همه چیز را به ما می‌دهد.&lt;br /&gt;حین راه‌پیمایی به سوی قله‌ی کوه خطوطِ دقیقِ ساختمان‌های‌تان را بررسی می‌کنم که فردا در دود و خاکستر فرو خواهد ریخت. برنامه‌های صلح‌تان را بررسی می‌کنم که به رگبار گلوله ختم خواهد شد. ویترین‌های پرزرق و برقِ مغازه‌های‌تان را می‌بینم که پر است از اختراعاتی که فردا دیگر بلااستفاده خواهند بود. چهره‌های خسته و درهم‌شکسته از رنج و تعب‌تان، پاهای شکسته‌تان، شکم‌های افتاده‌تان را مشاهده می‌کنم. شما را تک‌تک و گروه‌گروه بررسی می‌کنم– و چه بوی گندی می‌دهید شما، همه‌تان! شما همان بوی گندِ خدا و رأفت و حکمتِ جهانگیرش را می‌دهید. خدای آدم‌خوار! خدای کوسه که به همراه طفیلی‌هایش شنا می‌کند!&lt;br /&gt;فراموش نکنیم خداست که غروب‌ها رادیو را روشن می‌کند. خداست که سیل نورِ درخشان و فراوان را بر چشمان‌مان جاری می‌سازد. به‌زودی به «او» خواهیم پیوست، در آغوشش جای خواهیم گرفت، در سعادت و جاودانگی درکنار یکدیگر و حتا «کلامِ» [او] خواهیم بود، و همه در برابر «قانون و حکمِ» [او] برابریم. این حاصلِ عشق است، عشقی چنان بزرگ که نیرومندترینِ موتورها در کنارش پشه‌ای بیش نیست.&lt;br /&gt;و حال از شما و دژ مقدس‌تان جدا می‌شوم. حال می‌روم تا بر قله‌ی کوه بنشینم، و ده هزار سال دیگر که شما به سوی نور تقلا و تلاش می‌کنید انتظار بکشم. ای کاش فقط امشب نورها را کم کنید، بلندگوها را خفه کنید. امشب دوست دارم قدری در آرامش و سکوت بیندیشم. دوست دارم مدتی کوتاه فراموش کنم که شما هنوز دارید در شانه‌ی عسلِ پنج دلار و ده سِنتی‌تان می‌لولید.&lt;br /&gt;فردا ممکن است نابودیِ دنیای‌تان را سبب شوید. فردا ممکن است در بهشت و برفراز خرابه‌های دودآلودِ شهرهایِ دنیای‌تان آواز سر دهید. اما امشب می‌خواهم به یک انسان فکر کنم، فردی تنها، مردی بی‌نام یا کشور، مردی که برایم محترم است چون هیچ شباهت و قرابتی با شما ندارد ــ خودم. امشب به آن چیزی خواهم اندیشید که منم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;لووِسین؛ کلیشی؛ ویلاسورا&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;1935 - 1934&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-107838575029406459?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/107838575029406459/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=107838575029406459' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107838575029406459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107838575029406459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/03/blog-post_03.html' title='خودبزرگ‌وطن‌بین'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-107804889939124249</id><published>2004-02-29T10:01:00.003Z</published><updated>2008-12-01T20:59:01.272Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>شعر: تورو خدا ارباب</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شعري از &lt;a href="http://www.litkicks.com/BeatPages/page.jsp?what=AllenGinsberg"&gt;آلن گينزبرگ&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://www.sixties.com/assets/other_images/ga-ginsberg-snyder.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تورو خدا، ارباب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه به گونه‌تون دست بزنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه جلو پاتون زانو بزنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه بند شلوار آبی‌تونو شل کنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه به شکم‌تون با اون نرمه‌موهای بور نیگا کنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه رون‌هاتون جلو چشمم لخت باشه&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه لباسامو زیر صندلی‌تون دربیارم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه قوزک‌ها و روح‌تونو ببوسم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه لبامو به رون‌های سفت و بی‌موتون بمالم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه گوش‌مو به شکم‌تون بچسبونم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه دستامو دور کون سفیدتون حلقه کنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه کشاله‌ی رونِ پوشیده از خزِ نرم و بورتونو بلیسم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه زبون‌مو بزنم به سوراخ‌کونِ سرخ‌تون&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، می‌شه صورت‌مو بمالم به تخماتون،&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، دستور بده تا رو زمین زانو بزنم،&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، بگو معامله‌ی کلفت‌تو لیس بزنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، دست‌های زبرتو بذار رو جمجمه‌ی تاسم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، دهنمو فشار بده به اونجای کیرت که ضربان داره&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، صورت‌مو فشار بده به شکمت، آروم منو با پنجه‌های قویت فشار بده&lt;br /&gt;تا اون سفتی خفه‌كننده ‌رو تهِ حلقم حس کنم&lt;br /&gt;تا اون کیرِ داغ و ظریف‌تو بچشم و ببلعم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، شونه‌هامو عقب بده و تو چشام زل بزن و وادارم کن رو میز خم شم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، رون‌هامو چنگ بزن و کون‌مو تا کمرت بیار بالا&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، یه دست زبرت رو گردنم، کفِ دست دیگه‌ات رو پشتم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، فشارم بده، پاهامو بذار رو صندلی تا نفس‌تو و خنکیِ تف‌تو و زبری شست‌تو رو سوراخم حس کنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، وادارم کن بگم تورو خدا ارباب بُکُنم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، تخم‌هامو و کون‌مو با اون وازلین‌های شیرین چرب کن&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، اون کِرِم‌های سفیدو بزن به معامله‌ات&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، سرِ کیرتو بمال به سوراخ چروکیده‌ام&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، آروم فشارش بده تو، در حالی که بازوهاتو دور سینه‌ام حلقه کردی،&lt;br /&gt;دستاتو می‌لغزونی رو شکمم، و کیرمو با انگشتات لمس می‌کنی&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، کم‌کم فشارش بده تو من، کم‌کم، کم‌کم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، معامله‌تو تا تّه بکن تو کونم&lt;br /&gt;و تورو خدا ارباب، کاری کن کون‌مو اون قدر بجنبونم که تنه‌ی کیرتو تا تّه ببلعه&lt;br /&gt;تا لمبرهام بچسبه به رون‌هات و کمرم خم بمونه،&lt;br /&gt;تا فقط منِ تنها حس کنم که تیزیت تو من ضربان داره&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، بکشش بیرون و آروم بغلتونش رو پشتم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، دوباره با فشار بدش تو، و سرشو بکش بیرون&lt;br /&gt;تورو خدا، تورو خدا ارباب، بازم منو بگا با همه‌ی وجودت، تورو خدا منو بگا&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، اون قدر هلش بده تو تا نرمیِ توم خراشیده بشه&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، با کونم حال کن، پایین‌تنه‌مو زنده کن، و تا ابد منو مثل یه دختر بُکُن،&lt;br /&gt;با لطافت به تنم چنگ بزن تورو خدا ارباب منو به تو پناه آوردم،&lt;br /&gt;و صلیب داغ و شیرین‌تو برسون به شکمم&lt;br /&gt;تنهایی تو دنور یا بروکلین همه‌رو انگولک کردی یا یه باکره‌رو تو پارکینگ‌های پاریس گاییدی&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، منو سوار داستانت کن، اون قطرات عشق و عرق‌رو&lt;br /&gt;بگا این تنِ لطیفو، سریع‌تر منو بگا&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب، کاری کن رو میز به ناله بیفتم&lt;br /&gt;بذار ناله کنم آه تورو خدا ارباب همین طوری منو بُکُن&lt;br /&gt;همین طور فرو کن و بکش بیرون و فرو کن&lt;br /&gt;تا این که سوراخم شل بشه مثل سگ رو میز از خوشیِ محبت دیدن به لّه‌لّه بیفتم&lt;br /&gt;توروخدا ارباب، بهم بگو سگ، حیوون کونی، کونِ خیس،&lt;br /&gt;و تندتر منو بگا، در حالی که با کفِ دستات رو جمجمه‌ام چشمامو می‌پوشونی&lt;br /&gt;و وحشیانه اون سفتی‌رو فرو کن تو این نرمی&lt;br /&gt;و اون تو پنج ثانیه نگهش دار تا داغیِ آب‌تو حس کنم&lt;br /&gt;بارها حس کنم، هِی اون تو بکوبونش و من هِی اسم‌تو داد بزنم دوستت دارم&lt;br /&gt;تورو خدا ارباب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;مه 1968   &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درباره آلن گينزبرگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ايروين آلن گينزبرگ در 3 ژوئن سال 1926 از لوييس گينزبرگ شاعر و معلم و سوسياليست يهودي و نئومي گينزبرگ كمونيست راديكال و نوديست (طرفدار لختي) كه در آغاز بزرگسالي ديوانه شد به دنيا آمد. مادرش كه دچار پارانوياي شديد بود و تصور مي‌كرد تمام اعضاي خانواده كمر به قتلش بسته‌اند فقط به اين پسر خود اطمينان داشت، و اين او را در موقعيتي پيچيده قرار داد. از يك سو سخت تلاش مي‌كرد از اتفاقات خانه سردرآورد، و از سوي ديگر سخت در پي آن بود كه با غوغاي درونش كنار بيايد و آن را درك كند، چرا كه تمايل به پسران هم‌سن و سالش او را مثل خوره مي‌خورد.&lt;br /&gt;او در دبيرستان با والت ويتمن (خداي نسل بيت) آشنا شد، اما اتفاق اساسي وقتي افتاد كه در دانشگاه كلمبيا با جمعي ارواح وحشي و عصيان‌گر روبه‌رو شد، از جمله لوييس كار و جك كروآكِ دانشجو و ويليام باروز و نيل كسِدي غيردانشجو. اين فيلسوفان جوان و منحرف هم مانند خود او سخت دل‌مشغول مواد مخدر و جنايت و سكس و ادبيات بودند. گينزبرگ در همين زمان همنشيني با معتادان و دزدان (كه بيشتر دوست باروز بودند)، مصرف بنزدرين و ماري‌جوآنا، و سر زدن به بارهاي همجنس‌بازان را شروع كرد، و در تمام مدت باور داشت كه خود و دوستانش به سوي يك بينش شاعرانه بزرگ گام برمي‌دارند كه او و كروآك آن را «بينش نو» مي‌ناميدند.&lt;br /&gt;آلن گينزبرگ پيش از مرگش در 5 آوريل سال 1997 در بسياري از رخدادهاي مخصوصاً دهه 60 آمريكا نقشي حياتي بازي كرد. اولين خصوصيت بزرگ گينزبرگ اين بود كه هرگز خود و باورهايش را انكار نكرد، و دومين خصوصيت بزرگ او شعرش بود، صدايي آن چنان قوي و تاثيرگذار كه باعث مي‌شد استعدادش انكارناپذير باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-107804889939124249?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/107804889939124249/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=107804889939124249' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107804889939124249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107804889939124249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/02/blog-post.html' title='شعر: تورو خدا ارباب'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-6521870.post-107791027828655208</id><published>2004-02-28T07:31:00.003Z</published><updated>2008-12-01T20:59:26.091Z</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Translator'/><title type='text'>دو شعر از ریچارد براتیگان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;دو شعر از &lt;a href="http://www.litkicks.com/BeatPages/page.jsp?what=RichardBrautigan"&gt;ريچارد براتيگان&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://recollectionbooks.com/bleed/images/authors/br4.jpg" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تصادف جنسي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اون تصادف جنسي كه&lt;br /&gt;زنت،&lt;br /&gt;مادر بچه‌هات&lt;br /&gt;و پايان زندگيت از آب دراومد، حالا تو خونه&lt;br /&gt;داره براي دوستات شام درست مي‌كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شعر زيبا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در لس‌آنجلس به رختخواب رفتم، در حالي كه&lt;br /&gt;به تو فكر مي‌كردم.&lt;br /&gt;چند لحظه قبل كه داشتم مي‌شاشيدم&lt;br /&gt;سرم را پايين انداختم و با اشتياق&lt;br /&gt;به كيرم نگاه ‌كردم.&lt;br /&gt;فكر اين كه كيرم&lt;br /&gt;امروز دوبار درون تو بوده&lt;br /&gt;حس زيبايي به من داد.&lt;br /&gt;                    &lt;em&gt;3 صبح&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;                       15 ژانويه 1967&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;درباره‌ي ريچارد براتيگان: &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;در 25 اكتبر 1984، جسد براتيگان را در خانه‌اش در بوليناس كاليفرنيا در حالي پيدا كردند كه خودكشي كرده بود و چند هفته از مرگش مي‌گذشت. 49 سال پيش از آن، در سي‌ام ژانويه‌ي 1935، ريچارد به ناچار در تاكوماي واشنگتن متولد شد.&lt;br /&gt;براتيگان نوشتن را از دبيرستان، و شايد به عنوان وسيله‌اي براي بيان و يا فرار از خود، آغاز كرد. باربارا، خواهرش، درباره دوران كودكي‌شان مي‌گويد: «او شب‌ها را به نوشتن مي‌گذراند و تمام روز را مي‌خوابيد. پدر و مادرمان خيلي اذيتش مي‌كردند و سر به سرش مي‌گذاشتند. آن‌ها هيچ‌وقت نفهميدند كه نوشته‌هاي او چقدر برايش مهم هستند.»&lt;br /&gt;در 1955، براتيگان نوشته‌هايش را به دختري كه عاشقش بود نشان داد. دختر براتيگان را به خاطر نوشته‌هايش سرزنش كرد و به اين ترتيب خواب و خيال‌هاي عاشقانه او، كه انتظار چنين برخوردي را نداشت، فروريخت. براتيگان سنگي به پنجره كلانتري پرتاب كرد، دستگير شد و يك هفته را در زندان گذراند. سپس به بيمارستان دولتي ارگون تحويل شد و به عنوان بيمار مبتلا به پارانوياي شيزوفرنيك تحت درمان قرار گرفت،&lt;br /&gt;به گفته باربارا، ريچارد در بيمارستان تحت شوك درماني قرار گرفت و پس از آن كه به خانه بازگشت، بسيار ساكت و آرام بود و ديگر هيچ‌وقت براي او درددل نكرد. چند روز بعد، ريچارد زنگ زد و به باربارا گفت كه براي هميشه خانه را ترك كرده است.&lt;br /&gt;در 1956، براتيگان 21 ساله در سانفرانسيسكو زندگي مي‌كرد. اين زمان، دوران اوج جنبش ادبي نسل بيت بود و سانفرانسيسكو پر از نويسندگان و شاعران جواني چون جك كروآك، آلن گينزبرگ، رابرت كريلي، مايكل مك‌كلور، فيليپ والن، گري اشنايدر و ... بود.&lt;br /&gt;براتيگان در جايي گفته است «من شعر گفتن را خيلي دوست دارم، اما مانند يك رابطة عاطفي پر دردسر كه در نهايت به يك ازدواج خوب منتهي مي شود، من و شعر هم خيلي طول كشيد تا همديگر را شناختيم. من هفت سال شعر گفتم تا ياد بگيرم چطور يك جمله‌ي درست بنويسم. من آرزو داشتم داستان و رمان بنويسم و تا وقتي نمي توانستم درست يك جمله بنويسم، نمي توانستم رمان هم بنويسم...&lt;br /&gt;«يك روز، در بيست و شش سالگي، ناگهان متوجه شدم كه مي‌توانم جمله بنويسم. به اين ترتيب اولين رمانم، صيد ماهي قزل‌آلا در آمريكا را نوشتم و پس از آن هم سه رمان ديگر نوشتم.&lt;br /&gt;«در شش سال بعدي، ديگر شعر نگفتم و سپس در پاييز 1966، هنگامي كه 31 ساله بودم، دوباره به سراغ شعر رفتم، اما اين بار ديگر جمله نوشتن را بلد بودم و همه چيز با قبل فرق مي‌كرد...»&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;span dir="ltr"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;a target="_self" href="javascript:HaloScan('107789527044102937');"&gt;&lt;script type="text/javascript"&gt;postCount('107789527044102937'); &lt;/script&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6521870-107791027828655208?l=adabiatekasif1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/feeds/107791027828655208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=6521870&amp;postID=107791027828655208' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107791027828655208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/6521870/posts/default/107791027828655208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://adabiatekasif1.blogspot.com/2004/02/blog-post_27.html' title='دو شعر از ریچارد براتیگان'/><author><name>Omid Nikfarjam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07407320564782065337</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='http://3.bp.blogspot.com/_nH5vFyTHD8c/SScutvdLFUI/AAAAAAAAAAM/8RdriGlFvVw/S220/Untitled-6.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
